

شناسنامه
oسته وارد واگن شدم، خوشحال از خلوت بودن و خالی بودن صندلی، اولین جای خالی نزدیک در نشستم وسرم را به میله کنارم تکیه دادم. چشم هایم را بستم و سعی کردم به اتفاقات خوب فکر کنم تا انرژیام را بازیابی کنم. اولین ایستگاه بعد از سوار شدنم – ظاهراً دبیرستان دخترانهای تعطیل شده بود – دختر ها با لباسهای یکدست و کیفهای مدرسه وارد واگن شدند و چند تا چند تا مشغول حرف زدن و خندیدن، چند نفری هم چیپس و پفک به دست بودند. چشمهایم را کمی باز کردم، نیم نگاهی و دوباره آرام پلک هایم را روی هم گذاشتم. سر و صدای آنها مرا به یاد دوران مدرسهام نمیانداخت، نه فقط برای اینکه روزهای زیادی از آن دوران میگذشت و من خودم خاطره دانش آموزان جور واجوری شده بودم، بلکه آنها شباهت چندانی به دوران تحصیل من و هم وسن و سالهای من نداشتند. چند تا از دخترها آستینهایشان را تا آرنج بالا داده بودند و مقنعههایشان پنج انگشتی عقبتر از پیشانی بود. درظاهر بی توچه به اطرافیان ولی در واقع به شدت مشغول جلب توجه. سرم را همانطور که تکیه دادهام جابجا میکنم، صدا در در صدا گم شده و دخترها انگار نه انگار مترو یک فضای عمومی است، بلند بلند سرگرم حرف زدن:
-خیلی امتحان شیمی سخت بود، من کلی دیشب خرخونی کردم آخرشم هیچی به هیچی
- بی خیال بابا درس بخونیم که چی بشه؟ الان همه دیگه دانشگاه قبول میشن، حالا بعدش چی؟ بگردیم دنبال کار، پسرا کار پیدا نمیکنن، ما کار پیدا کنیم؟
صدای دختر سوم که خیلی هم نازک بود به گوش رسید که: ما فرق داریم کارم پیدا میکنیم و بعد شلیک خنده دخترها، از لحن کلامش پیدا بود که بین خودشان کد و علامتی داشتند.
- میخوام صد سال سیاه پیدا نشه، چشم باباهه کور خرجمو بده! زن کنار دستیام زیر لب گفت: خدامرگم بده طرز حرف زدن و ببین! بچههای ما پیش اینا میشینن تو مدرسه!
دخترها صدای او را نشنیدند وگمان نکنم اگر هم میشنیدند فرقی میکرد. صدای دختر اولی بود:
-چرا اینجوری میگی بابای بنده خدات چه گناهی کرده ؟ مگه تاحالا کی بهت رسیدگی کرده؟ بگو چشم شوهر آیندهام کور! و بعد همه با هم میخندند. برای چند لحظه چشمم را باز میکنم. یکی از دخترها کیفش را روی دوشش جابجا میکند و میگوید: حالا شما اصل ماجرا رو پیدا کنید، ما با خرجیش یه کاری میکنیم، عاطفه تو امتحان و چیکار کردی؟
-هیچی من که همش نگران بودم خانم کرمی بیاد منو با این کفشا ببینه، خدمتم برسه
- صبح چه جوری جیم زدی کسی ندیدت؟
- چادر فائزه رو روی پام انداخته بودم بعدشم زود پریدم طبقه دوم
- مگه مجبوری این کفشای تابلو رو بپوشی
-بی سلیقه! مده، تازه جیم زدن از دست خانوم کرمی خیلی حال میده
انگار امروز مسیر طولانیتر شده هرچه میرویم نمیرسیم ، تازه یک ایستگاه گذشته. دخترها مدام حرف میزنند، جابجا میشوند و بچههای دیگر را به جمعشان دعوت میکنند. دختر لاغر اندام و گندمگونی وارد جمعشان میشود و همه میپرسند چه خبر؟
با ناراحتی سرش را پایین میاندازد و میگوید: هیچی!
-بازم نیومد؟
- نه
- اس ام اس چی؟
- نه
- نکنه سرکارت گذاشته؟
- نگرانش نکن، اصلا بیخیال بهش فکر نکن
- چی چی رو بی خیال، دختر مردم داره از غصه میمیره
- لابد خانوادهاش فهمیدن و . . .
- خوب بفهمن برای پسرا که هیچی عیب نیست، خانواده غزل باید بترسن دخترشون با این پسره دوسته
- چی بگم، هرکسی یه جوریه دیگه، بعضیا کلا نمیترسن
دختر لاغر اندام گردنش رو کج میکنه و میگه: خوب مامانم اینا که چیزی نمیدونن، شما خودتون مگه همه چیز و به مادراتون میگید
بحث مفصل وآرامی کنار من روی صندلی بین زنهای میانسال و پیر آغاز شده که موضوع اصلیاش هم دختر های امروزیاند. حالا که کمی دقت میکنم میبینم دلم برایشان میسوزد، میخواهم چیزی بگویم میبینم آنقدر در عالم خودشان غرقاند و در حرفهایشان با غیظ از خانوادههایشان میگویند که اگر فقط لب باز کنم هیچ ملاحظهام را نخواهند کرد. دلم میسوزد . به خودم نهیب میزنم، خوب یه چیزی بگو، تو موظفی راهنماییات رو از بچهها دریغ نکنی. که ناگهان قطار ترمز شدیدی میکند و میایستد. گروه دختران نزدیک من پیاده شدند و یکی بیشتر از گروه انها نمانده. جمعیت دختران باقی مانده به من نزدیکتر شدند، در حقیقت به درب واگن نزدیکتر شدند تا موقع خروج راحتتر پیاده شوند. دخترهایی که آستینشان را تا آرنج بالا دادهاند بر و بر به خانمی که مشغول تجدید آرایش در این گیرودار است نگاه میکنند زیر لب چیزی میگویند و میزنند زیر خنده. یک از دخترهای جدید رفت و کنار واگن خودش را روی زمین ولو کرد.
-خسته شدم چرا اینجوری نگاه میکنید؟ همه کیفهایشان را روی زمین کنار او گذاشتند، پاهایش را دراز کرده و با نیشخندی میگوید: بچهها ببخشید پام ازین دراز تر نمیشه. زنهای تازه وارد که داشتند دخترها را نگاه میکردند رویشان را برمیگردانند.
دوستانش روبهرو او برمیگردند و یکی با صدای بند میگوید: بابا ادب! ادبیات! مودب! بیخیال راحت باش منزل خودتونه ...زنها با تعجب به حرف زدن دخترها نگاه میکنند و زیر لب پچ پچ میکنند. یک از دخترها که در حال آدامس جویدن است ، با بیقیدی آدامس را از دهنش در میآورد و به میلههای بالای سرش میچسباند، چشمکی به اطرافیانش میزند و میگوید: خیلی حال میده نفر بعدی رو که اینجا وایساد، نگاه کنید.
نمیخواهم مثل بار قبل شود همین که از میلهها فاصله گرفت، بلند میشوم و با دستمال کاغذی آدامس را از روی میلهها برمیدارم، دستمال کاغذی را تا میکنم و بدون نگاه کردن به دختر ها کیسه پلاستیکی از کیفم درمیآورم و دستمال را داخل آن میگذارم. دخترها مات و متحیر جا میخورند ولی هیچ خجالت نمیکشند و خودشان را از تک و تا نمیاندازند، با حرص نگاهم میکنند و یکی از میانشان میگوید: اینقدر بدم میاد از آدمای مثلا مودب انگار همه بیتربیتن، فقط اینا ادب دارن، خودم را به نشنیدن زدهام. میایستند نزدیک صندلی من دوباره چشمهایم را میبندم، صدایشان را میشنوم، شروع میکنند به ادا درآوردن و دست انداختن تکیه کلام معلمهایشان و هی صدایشان را بلندتر میکنند . خواه ناخواه صدایشان را میشنوم –زشته بچهها
-برو بابا، زشت اینه که آدم توکار دیگران فضولی کنه، من هرجوری دلم بخواد رفتار میکنم به کسیام ربطی نداره، زن بغل دستی من صبرش تمام شده، خطاب به دختر کوچکی که همراه اوست میگوید: مامان جان ببین عکس روی این مجله چیه؟ لبخندی به من میزند و آرام میگوید نمیدونم چه جوری حواسش رو ازین دخترا پرت کنم مات اینا شده.
دختری که از فضولی من!! ناراحت بود یک شوی تما عیار راه انداخته رو به دوستانش میگوید: ببینیند من چیکار میکنم. بعد روپوش مدرسهاش را درمیآورد و پشت و رو میکند و در مقابل حیرت همه لباس را از پشت و رو میپوشد، دکمههای لباس به طرف داخل رفته و همه دوختهایش هم پیدا شده، یکی از دخترها کمی آرام خطاب به او میگوید: چیکار میکنی ضایع؟
-خیلی حال میده همه نگات میکنن، بذار سرکار باشن بگن قضیه چیه؟ یه دفه دیدی فردا مد شدها، تازه همین جوریام می برم کافی نت قرار چت دارم .
- روت میشه؟
- آررره، میخوای یه کار باحال دیگهام بکنم؟
- آه نه بابا حالمونو بد کردی چرا شلخته بازی در میاری ریختتو درست کن
- ریخت خودت ناجوره بیسلیقه
داشتم منفجر میشدم، این دسته گلا رو ما پرورش دادیم ؟! پس مادرای اینا توی خونه چیکار میکنن؟ دخترها در حال چشم و ابرو نازک کردن من رو نگاه میکنند. دختر وارونه پوش نیشخندی روی لب دارد، یک نفر هم در میانشان از وقتی که سوار شده مشغول پیامک بازی است و اصلا داخل حرفهای جمع نمیشود. قطار در ایستگاه توقف کرد. دختر وارونه پوش با همان وضع همراه دوستانش پیاده شدند. زنهای وسط واگن سر تکان میداند و با تاسف پچ پچ میکردند. همیشه یک عده پیاده میشوند و یک عده دیگر سوار. فصل امتحانات است؛ دختران تازه وارد هم اول داغ خراب کردن نمره امتحانشان بودند . . . من باید تا دو ایستگاه دیگر در قطار بمانم. . . .
-خیلی امتحان شیمی سخت بود، من کلی دیشب خرخونی کردم آخرشم هیچی به هیچی
- بی خیال بابا درس بخونیم که چی بشه؟ الان همه دیگه دانشگاه قبول میشن، حالا بعدش چی؟ بگردیم دنبال کار، پسرا کار پیدا نمیکنن، ما کار پیدا کنیم؟
صدای دختر سوم که خیلی هم نازک بود به گوش رسید که: ما فرق داریم کارم پیدا میکنیم و بعد شلیک خنده دخترها، از لحن کلامش پیدا بود که بین خودشان کد و علامتی داشتند.
- میخوام صد سال سیاه پیدا نشه، چشم باباهه کور خرجمو بده! زن کنار دستیام زیر لب گفت: خدامرگم بده طرز حرف زدن و ببین! بچههای ما پیش اینا میشینن تو مدرسه!
دخترها صدای او را نشنیدند وگمان نکنم اگر هم میشنیدند فرقی میکرد. صدای دختر اولی بود:
-چرا اینجوری میگی بابای بنده خدات چه گناهی کرده ؟ مگه تاحالا کی بهت رسیدگی کرده؟ بگو چشم شوهر آیندهام کور! و بعد همه با هم میخندند. برای چند لحظه چشمم را باز میکنم. یکی از دخترها کیفش را روی دوشش جابجا میکند و میگوید: حالا شما اصل ماجرا رو پیدا کنید، ما با خرجیش یه کاری میکنیم، عاطفه تو امتحان و چیکار کردی؟
-هیچی من که همش نگران بودم خانم کرمی بیاد منو با این کفشا ببینه، خدمتم برسه
- صبح چه جوری جیم زدی کسی ندیدت؟
- چادر فائزه رو روی پام انداخته بودم بعدشم زود پریدم طبقه دوم
- مگه مجبوری این کفشای تابلو رو بپوشی
-بی سلیقه! مده، تازه جیم زدن از دست خانوم کرمی خیلی حال میده
انگار امروز مسیر طولانیتر شده هرچه میرویم نمیرسیم ، تازه یک ایستگاه گذشته. دخترها مدام حرف میزنند، جابجا میشوند و بچههای دیگر را به جمعشان دعوت میکنند. دختر لاغر اندام و گندمگونی وارد جمعشان میشود و همه میپرسند چه خبر؟
با ناراحتی سرش را پایین میاندازد و میگوید: هیچی!
-بازم نیومد؟
- نه
- اس ام اس چی؟
- نه
- نکنه سرکارت گذاشته؟
- نگرانش نکن، اصلا بیخیال بهش فکر نکن
- چی چی رو بی خیال، دختر مردم داره از غصه میمیره
- لابد خانوادهاش فهمیدن و . . .
- خوب بفهمن برای پسرا که هیچی عیب نیست، خانواده غزل باید بترسن دخترشون با این پسره دوسته
- چی بگم، هرکسی یه جوریه دیگه، بعضیا کلا نمیترسن
دختر لاغر اندام گردنش رو کج میکنه و میگه: خوب مامانم اینا که چیزی نمیدونن، شما خودتون مگه همه چیز و به مادراتون میگید
بحث مفصل وآرامی کنار من روی صندلی بین زنهای میانسال و پیر آغاز شده که موضوع اصلیاش هم دختر های امروزیاند. حالا که کمی دقت میکنم میبینم دلم برایشان میسوزد، میخواهم چیزی بگویم میبینم آنقدر در عالم خودشان غرقاند و در حرفهایشان با غیظ از خانوادههایشان میگویند که اگر فقط لب باز کنم هیچ ملاحظهام را نخواهند کرد. دلم میسوزد . به خودم نهیب میزنم، خوب یه چیزی بگو، تو موظفی راهنماییات رو از بچهها دریغ نکنی. که ناگهان قطار ترمز شدیدی میکند و میایستد. گروه دختران نزدیک من پیاده شدند و یکی بیشتر از گروه انها نمانده. جمعیت دختران باقی مانده به من نزدیکتر شدند، در حقیقت به درب واگن نزدیکتر شدند تا موقع خروج راحتتر پیاده شوند. دخترهایی که آستینشان را تا آرنج بالا دادهاند بر و بر به خانمی که مشغول تجدید آرایش در این گیرودار است نگاه میکنند زیر لب چیزی میگویند و میزنند زیر خنده. یک از دخترهای جدید رفت و کنار واگن خودش را روی زمین ولو کرد.
-خسته شدم چرا اینجوری نگاه میکنید؟ همه کیفهایشان را روی زمین کنار او گذاشتند، پاهایش را دراز کرده و با نیشخندی میگوید: بچهها ببخشید پام ازین دراز تر نمیشه. زنهای تازه وارد که داشتند دخترها را نگاه میکردند رویشان را برمیگردانند.
دوستانش روبهرو او برمیگردند و یکی با صدای بند میگوید: بابا ادب! ادبیات! مودب! بیخیال راحت باش منزل خودتونه ...زنها با تعجب به حرف زدن دخترها نگاه میکنند و زیر لب پچ پچ میکنند. یک از دخترها که در حال آدامس جویدن است ، با بیقیدی آدامس را از دهنش در میآورد و به میلههای بالای سرش میچسباند، چشمکی به اطرافیانش میزند و میگوید: خیلی حال میده نفر بعدی رو که اینجا وایساد، نگاه کنید.
نمیخواهم مثل بار قبل شود همین که از میلهها فاصله گرفت، بلند میشوم و با دستمال کاغذی آدامس را از روی میلهها برمیدارم، دستمال کاغذی را تا میکنم و بدون نگاه کردن به دختر ها کیسه پلاستیکی از کیفم درمیآورم و دستمال را داخل آن میگذارم. دخترها مات و متحیر جا میخورند ولی هیچ خجالت نمیکشند و خودشان را از تک و تا نمیاندازند، با حرص نگاهم میکنند و یکی از میانشان میگوید: اینقدر بدم میاد از آدمای مثلا مودب انگار همه بیتربیتن، فقط اینا ادب دارن، خودم را به نشنیدن زدهام. میایستند نزدیک صندلی من دوباره چشمهایم را میبندم، صدایشان را میشنوم، شروع میکنند به ادا درآوردن و دست انداختن تکیه کلام معلمهایشان و هی صدایشان را بلندتر میکنند . خواه ناخواه صدایشان را میشنوم –زشته بچهها
-برو بابا، زشت اینه که آدم توکار دیگران فضولی کنه، من هرجوری دلم بخواد رفتار میکنم به کسیام ربطی نداره، زن بغل دستی من صبرش تمام شده، خطاب به دختر کوچکی که همراه اوست میگوید: مامان جان ببین عکس روی این مجله چیه؟ لبخندی به من میزند و آرام میگوید نمیدونم چه جوری حواسش رو ازین دخترا پرت کنم مات اینا شده.
دختری که از فضولی من!! ناراحت بود یک شوی تما عیار راه انداخته رو به دوستانش میگوید: ببینیند من چیکار میکنم. بعد روپوش مدرسهاش را درمیآورد و پشت و رو میکند و در مقابل حیرت همه لباس را از پشت و رو میپوشد، دکمههای لباس به طرف داخل رفته و همه دوختهایش هم پیدا شده، یکی از دخترها کمی آرام خطاب به او میگوید: چیکار میکنی ضایع؟
-خیلی حال میده همه نگات میکنن، بذار سرکار باشن بگن قضیه چیه؟ یه دفه دیدی فردا مد شدها، تازه همین جوریام می برم کافی نت قرار چت دارم .
- روت میشه؟
- آررره، میخوای یه کار باحال دیگهام بکنم؟
- آه نه بابا حالمونو بد کردی چرا شلخته بازی در میاری ریختتو درست کن
- ریخت خودت ناجوره بیسلیقه
داشتم منفجر میشدم، این دسته گلا رو ما پرورش دادیم ؟! پس مادرای اینا توی خونه چیکار میکنن؟ دخترها در حال چشم و ابرو نازک کردن من رو نگاه میکنند. دختر وارونه پوش نیشخندی روی لب دارد، یک نفر هم در میانشان از وقتی که سوار شده مشغول پیامک بازی است و اصلا داخل حرفهای جمع نمیشود. قطار در ایستگاه توقف کرد. دختر وارونه پوش با همان وضع همراه دوستانش پیاده شدند. زنهای وسط واگن سر تکان میداند و با تاسف پچ پچ میکردند. همیشه یک عده پیاده میشوند و یک عده دیگر سوار. فصل امتحانات است؛ دختران تازه وارد هم اول داغ خراب کردن نمره امتحانشان بودند . . . من باید تا دو ایستگاه دیگر در قطار بمانم. . . .



