حوالی سیزده آبان، در یكی از كوچهها كه میان نوسازیهای امروز، دچار تغییرات ظاهری ناهنجاری شده، پرچمی مشكی بر سردرِ خانهای آویزان است. خانم منصوری در این محل آنقدر كه شهرت دارد، پیشینه كاری ندارد. اما همه شیفته سخنانش هستند. همراه یكی دو خانم وارد میشوم. مثل كسی هستم كه از فضا آمده باشد. همه چادرمشكی بر سر دارند و من نه. نگاه چپچپ زنها را ندیده میگیرم و جایی همان نزدیك در ورودی مینشینم.
خانم منصوری مسن است. در حالیكه همه خانمها روی زمین نشستهاند. او روی صندلی شاهانهای لم داده و روسری سفیدی بر سر دارد و با صدایی رسا مشغول تهدید خانمهای حاضر است. گاهی از گناه میگوید و گاهی از ماجراهای سیاسی این روزها و گاهی هم از رفتار خانمها با شوهران و فرزندانشان. گیج میشوم. نمیدانم بالاخره محور بحث چیست. انتظار داشتم جلسه مربوط به تفسیر قرآن باشد. بیرون مینشینم و منتظر میشوم.
جلسه كه تمام میشود، با یكی دو خانم حرف میزنم. اولی كه مسن است، به حرفم میخندد. پرسیدهام آیا برای حضورش در جلسه این خانم تحقیق هم كرده است؟ میداند او چقدر سواد دارد یا كجا آموزش دیده و یا اجازه دارد جلسه برپا كند؟ اصلاً برای چه به آنجا آمده و در این جلسات چه چیزی یاد میگیرد؟ چندتای دیگری هم با چشمغره و طعنه و كنایه از كنارم میگذرند. خانمی كه كفشهایش را پیدا نمیكند از من كمك میخواهد. كفشش را میدهم. او هم پاسخ درستی ندارد كه بدهد. اما خوب میداند چطور با كسی مثل من طرف شود. چون بلافاصله نگاهی به سراپایم میكند و میگوید: «تو وقتی مانتو روسری سرت كردی، حواست بود قرآن گفته چادرمشكی حجاب كامل است؟!» با اینكه جواب خوبی دارم بدهم، اما رویم كم میشود. لحن زن قاطعتر از اینهاست که قبول کند در قرآن حرفی از چادر مشکی زده نشده است.

هنوز تلاش میكنم خانمها را به حرف وادارم كه صاحبخانه خبردار میشود. توضیح میدهم برای تهیه گزارش آمدهام. میگوید همین مانده بود از جلسات قرآن زنها هم گزارش بنویسند! من البته نمیدانم اشكالش چیست. پای خود خانم منصوری هم به ماجرا باز میشود. دارد روسری سفید را با مشكی عوض میكند. برایش میگویند من كه هستم و چرا آمدهام. نگاهی به من میاندازد كه معنیاش را نمیفهمم. بعد در حالیكه روسری سفید را داخل كیف دستیاش جا میدهد به خانمها تاكید میكند پاسخ مهمان را با روی خوش بدهند. از اینكه مرا مهمان میداند خدا را شكر میكنم.
كسی كنجكاو نیست بداند این خانم چطور گرداننده جلسه شده، اما همه از اینكه جلسات برپا میشوند خشنودند. نه فقط برای اینكه شاید راهی باشد تا از فضای كار در خانه و رسیدگی به امور فرزند و همسر فارغ شوند، بلكه در این فضا احساس میكنند به بهشت خدا نزدیكترند و بندگی را بیشتر میفهمند. یك خانمی اعتراف میكند: «شوهرم خبر ندارد كجا میآیم. اوایل اجازه میگرفتم، بعد دیدم به كوچكترین بهانهها جلوی آمدنم را میگیرد، نگفتم. از خانم منصوری هم پرسیدم، گفت اشكالی ندارد. چون جایی نمیروم كه گناه در آن باشد. حلال است و اجازه شوهر نمیخواهد.» من اصرار دارم در اسلام آمده زن حتی بدون اجازه شوهر حق ندارد مسلمان شود، خانم منصوری دخالت میكند كه: «قوانین اسلام در زمان جاریاند و بنابر دوره و زمانه تا حدی بالا و پایین میشوند.» پاسخ خانم منصوری هوشمندانه است، اما قانعم نمیكند. خودش هم به آنچه گفته مطمئن نیست. وسوسه میشوم با خودش وارد بحث شوم.
میگوید كارشناس فلسفه اسلامی است و خیالم راحت باشد كه اجازه برگزاری جلسه هم دارد. اما نه نام دانشگاه را میگوید و نه نام دفتری كه اجازه جلسه داده است. سوالات مرا یكی یكی گوش میدهد و در نهایت فقط یك پاسخ میدهد: «مگر قرآن با قرآن فرق میكند؟ در همه یك چیز نوشته شده و هر خانمی هم در جلسهاش همان را از رو میخواند و فارسیاش را هم كمی با آب و تاب بیشتر میگوید كه مردم عادی بفهمند. شما هم به جای كنكاش در موضوعی به این سادگی، بروید آمار دربیاورید ببینید همین جلسات امثال من اگر نبود، شیوع افسردگی در زنهای خانهدار تا چه حد افزایش مییافت.» بعد هم بدون آنكه بگوید این موضوع چه ربطی به یك مبلغ مذهبی دارد، راهش را میكشد و میرود.
میروم سراغ صاحبخانه كه خانم منصوری را برای جلسه دعوت كرده است. میگوید چندباری در جلساتش حضور داشته و حس كرده حرفش به دل مینشیند. به همین سادگی. حتی در مورد بیسوادی احتمالی خانم منصوری هم بیتفاوت است. میگوید خودش كلی آدم تحصیلكرده میشناسد كه بویی از خدا نبردهاند!
تقریباً هیچكس در این محل از جلساتی كه در آن از موسیقی و به خصوص ساز دف نیز استفاده میشود تا ذكر خدا بهتر و عمیقتر به دل بنشیند(!)، چیزی نشنیده است. كسی درستی یا نادرستیاش را نمیداند. اما آنچه در این محل بیش از هرجای دیگر شهر دیده میشود تشكیل جلسات زنانه با حضور سخنران یا روضهخوان مرد است. اكثریت خانمهای حاضر معتقدند روضهخوانی مردها دلنشینتر و سوزناكتر است، اما خوبی خانمهای جلسهای این است كه میشود سادهتر مسائل و مشكلات فقهی را با آنها مطرح كرد.
در شرق تهران هم تا حدودی همین داستان تكرار میشود. این بار با احتیاط و دقت بیشتری وارد عمل شدهام. خانمها دیگر موضع ندارند. راحت میشود با همه وارد بحث شد. در این جلسه هم چند خانمی هستند كه بدون اطلاع شوهرانشان آنجا حضور دارند. «قرآن یاد گرفتن از واجبات است. خانم سراج میگوید برای واجبات نیازی به اجازه و رضایت همسر نیست.» اما جلسه خانم سراج دیگر تشكیل نمیشود. ایشان به سوریه نقل مكان كردهاند. حالا خانمی جوان به نام محمودزاده جلسه را میگرداند كه خودش هم روضهخوانی میكند. همه میدانند او پامنبری خانم سراج بوده و لیاقت آن را دارد كه جای او بنشیند. مزیت دیگر او آن است كه قیمت تعیین نمیكند و دعوت كنندهها هر مقدار كه دلشان خواست برای حضور وی در جلسه میدهند.
خانم محمودزاده درس حوزوی میخواند. صدای خوبی هم دارد. خودش را دست بالا نمیگیرد، اما شك ندارد بدون داشتن اجازه هم میتواند بر منبر برود. با چنان اعتماد به نفسی حرف میزند كه مجبور میشوم شكل مطرح شدن بحث را عوض كنم. این بار با من همراه میشود. به نظر او هم مخاطب لازم است درباره سخنرانی كه برایش حرف میزند آگاهی داشته باشد. حالا كمی اشتراك پیدا كردهایم. بنابراین میفهمم او بین مخاطب بالا و پایین و كوچك و بزرگ فرق نمیگذارد. برایش مهم نیست اگر كسی از جلسه رانده شود، به هرحال حقیقت اسلام را میگوید. مطرح شدن مسایل اجتماعی- سیاسی را در جلسه جایز ندانسته و آنها را موانعی برای دور شدن از خدا میداند. در حالیكه این جلسات برای نزدیكی به خدا و یاد كردن از او تشكیل میشوند.
در این منطقه تقریباً همه یك بار در جلساتی كه دف میزدهاند حضور داشتهاند. عدهای آن را به كل رد كرده و گناه میدانند. عدهای اشكالی در صدا زدن نام خدا همراه با نواختن دف نمیبینند. عدهای هم موافق تشكیل این جلساتند، به این دلیل كه جوانها را بیشتر به سمت مذهب جذب میكند. موفق نمیشوم در یكی از این جلسات حاضر شوم.
«شما بگرد در كتاب خدا، جایی را پیدا كن كه در آن نوشته باشد دف زدن زن در جمع زنانه یا پاكوبیدن و دست زدنش حرام باشد.» این را خانمی میگوید كه ساكن سعادتآباد تهران و برپاكننده یكی از همین جلسات در خانه خویش است. تعداد حاضران در این جلسه هم اگر به همان اندازه جلسات قرآنی نباشد، كمتر نیست. با این تفاوت كه تقریباً همه با ورود به جلسه حجاب خود را برمیدارند. موقع ادای ذكر هم عموماً همه به «تحرك» مشغولند. صاحبخانه از شركت در جلسات قرآنی سنتی خوشش نمیآید و ترجیح میدهد فضایی را ایجاد كند كه دختر نوجوانش بتواند در آن احساس راحتی كند و خدای نكرده دینگریز از آب درنیاید.
گروه دفزنی كه حاضر شدهاند، دستگاههای پخش صوتی خود را هم همراه دارند. به نظرم آنقدر هست كه كل محل از صدایش بهره ببرند. میپرسم صدا بیرون برود اشكالی ندارد!؟ میگویند: «چه بهتر! ذكر خدا و علی باعث گناه كه نمیشود. شاید به شنیدن این صدا، بندهای به سوی خدا بازگردد.»
جلسات سنتی هم برقرارند. كمی منظمتر از دیگر مناطق، كمی علمیتر و البته صددرصد اجتماعی و سیاسی. در این جلسات سنتی كه اغلب گردانندگان آن خانمهای دارای مجوز تبلیغ مذهبی از سوی دفاتر مساجد هستند، در كنار تفسیر قرآن و روضهخوانی و دعا، مسایل اجتماعی و سیاسی جامعه نیز مطرح شده، سوالات پاسخ داده میشود و حتی به روشنی جهتگیریهای مذهبی و سیاسی ترویج میشوند. خانمهای جلسهای از برگزاری جلسات انحرافی باخبرند. از اینكه مسئولی در این رابطه وجود ندارد و نظارت مناسبی نمیشود متاسفند. خودشان سالی یك بار در جلسات نظارتی دفاتر مساجد شركت میكنند.
از جنوب تا شرق، شمال و غرب شهر را زیرپا گذاشتهام. تعداد جلسات سنتی زنانه در همه مناطق هنوز بالاتر از دیگر مجالس است. جلسات علمی كه با محوریت موضوعی خاص یا با هدف آموزشی برگزار میشوند محدودند. گاهی شرایط شركت در آنها هم سخت است. به بعضی شهریه هم تعلق میگیرد. جلسات انحرافی هم كم نیست. جلساتی كه در آن خرافه ترویج میشود، گرایشات مذهبی دیگر حق ابراز وجود و تبلیغ خود را پیدا میكنند و گرچه ذكر خدا و علی هم در آن به شدت مهم است، اما به اندازه جلسات سنتی قدرتمند و در یك جهت نیست. جلساتی كه در جنوب شهر كمتر از همهجا دیده میشود. مخاطب كه نباشد، جلسهای هم در كار نخواهد بود. بافت سنتی جنوب شهر هنوز این اجازه را نداده است كه مذهب دچار مدرنیته ساختگی شود. قصد داوری و نقد ندارم. با اینهمه حضورم در جلسات متفاوت زنانه باعث شده بتوانم نتیجهگیریهایی برای خودم داشته باشم.
مثلاً اینكه جلسات سنتی نه تنها قوانین اسلام را برای زنها به طور مكرر تكرار میكند، اما محلی برای دید و بازدید و تبادل پند و اندرزهای زندگی و انتقال تجربه هم هست. مسنترها جوانها را برای هم نشان میكنند. به نوعروسان پند میدهند. نكات تازه آشپزی و خیاطی و هنرهای زنانه دیگر رد و بدل میشود. اقدامات نیكوكارانه سامان میگیرند. حتی میدان خرید و فروش كوچكی هم باز میشود. ازخوراكی گرفته تا پوشاك و صنایع دستی.
در جلسات علمی جای هیچكدام اینها نیست. خانمها برای تمركز روی یادگیری لازم است خود را از زندگی روزمره خالی كنند و وارد مجلس شوند. حالا گیرم كه اینجا هم مواردی مطرح شده و حل شوند، آنقدر انگشتشمار است كه به گرد پای جلسات سنتی هم نمیرسد. بیشتر شبیه تشكیل كلاسهای غیررسمی در خانههاست. حتی شكل حضور و برخورد خانم جلسهای اینگونه جلسات هم فرق دارد.
در جلسات انحرافی، مخاطب مهم است. به هركسی خبر نمیدهند. معمول نیست مهمان ناخوانده بیاید. با این حال اگر آمد خوشامد میگویند. بحث فقط حول محور اسلام نمیگردد. از مسیحیت و یهودیت و زرتشت هم میگویند. داستان مذهبی كمتر گفته میشود. بیش از آنكه حرف ائمه باشد، خدا خدا میكنند. تاكید بر این است كه ایمان به دل سنجیده میشود نه ظاهر! آداب خودش را هم دارد.
جالبتر از همه آنكه روزانه صدها جلسه تشكیل میشوند و هزاران زنی كه تربیتكنندگان اصلی نسل آیندهاند در آن حضور دارند، اما هیچ نظارت و كنترل مناسبی وجود ندارد كه بگوید كدام اینها درست است و كدام نادرست. برای هیچكس مهم نیست كسی كه بر منبر نشسته چقدر آگاهتر از آنهاست كه گوش سپردهاند و نكتهها بر اساس كدام منبع دینی بازگو میشوند؟ شاید به قول همان خانم جلسهای جنوب شهری، هیچكدام اینها آنقدر مهم نباشد. همین كه جلسهای برگزار شود و زن خانهدار را از روزمرگی دور كند و مامنی شود تا بدون دغدغه اشكی بریزد كافی است. هرچه هست، میدانم دیگر تا مدتها حاضر به حضور در هیچكدام از این جلسات زنانه نخواهم بود!
جالب و در عین حال تامل برانگیز بود..
چيمون تو این مملکت بالا شهر و پایین شهر نداره آخه؟ حکایت صدمن کاغذه خواهر... گفتن نداره. انرژیتو حفظ کن واسه چیزای مهمتر.
جالب بود.منم با نظر شما موافقم.این جلسات هیچ تاثیر مثبتی روی خانم های شرکت کننده ندارد.
جالب بود.منم با نظر شما موافقم.این جلسات هیچ تاثیر مثبتی روی خانم های شرکت کننده ندارد.