در مزایای مقر و بلاهای سفر گوید:
درویش از دیوانیان بود. سالی او را به مرخصی تشویقی نواختند که خوب نامه نبشتی و نیک پروندهسازی کردی و عجیب چون بارکشان به اضافه کاری ماندی و غریب چون نازکشان بادنجان به دور قاب رییس چیدی و نیکو به دور از چشم رقیبان حل جدول نمودی؛ آن طور که هیچ کس ندیدی جز خدای تعالی که او هم باحالتر از آن بودی که زیرابش زند و پوزش مالد و حالش گیرد.
بیت:
من این جدولو پشت میزی چنین
کنم حل به سی سال خدمت، همین!
پس روزی رییس دیوانیان، درویش را فرمان صادر فرمود که هفتهای – نه بیش و نه کم – تو را مرخص نمودیم از برای سفری و حضری و حالی و حولی! و این نیز بگیر که ماحضری است مختصر بر سبیل وام بلاعوض!
درویش چون این سخن بشنید، پله ها دو تا یکی بدوید و چنان «لرد بازی» در بیاورد که به تاکسی فراز آمد و بشکن زنان شیرینی بخرید. چون به منزل داخل شد هیچ کس نبود از اهل و عیال و پرنده و چرندهای حتی! که «بزرگه» چون شیر ژیان بر سر کوچه بود و «کوچیکه» چون آهوی رمان به کلاس نقاشی و «منزل» به باشگاه بادی بیلدینگ.
پس چون تمام بیامدند، اهل منزل را خبر بداد. ناگاه خانه منفجر گشت از این عملیات انتحاری درویش و بزرگ و کوچک مشغول دست افشانی و پایکوبی شدند.
یکی از خوشی تا ثریا پرید
یکی هم خودش را به دریا بدید
ز شوق سفر آن میان هم یکی
یکی اشک حسرت به چشمش دوید!
چون شعلهها فرو نشست هر یکی جایی خواست. یکی «دوبی» پیشنهاد بکرد که با اکثریت موافق، رای نیاورد! دیگری به «استانبول» دل داده بود. همه موافقت بکردند جز درویش و چون قبلی رای نیاورد! منزل را دل هوای شیراز و درویش را هوای اصفهان بود. پس ائتلاف یکپارچه تشکیل بدادند و تصویب کردند که ابتدا شیراز و در راه اصفهان!
پس آنگاه نظرها به مرکب افتاد و همگان را اتفاق بر این شد که این پیر پیکان چهل ساله که صدی سیزده تا بسوزاند و روزی 3 لیتر سهمش باشد را توان رفتن به شابدالعظیم نباشد، چه رسد به شیراز و اصفهان. آنگاه باز به اتفاق آرا هواپیما تصویب بشد – که کلاسی بس عظیم داشت و اداره نصف پول بلیط میداد و این را هیچ کس نمیدانست جز درویش و خدای تعالی!
قرار بر این شد که فردای آن روز «بزرگه» رهسپار آژانس گردد از برای تهیه بلیط. روز دیگر درویش چون از سر کار بیامد جویای بلیط شد. بلیط نبود که صبح اخبار جعبه جادو خبر داده بود از سقوط طیارهای به تهران و به اتفاق تصویب شده بود که این مرکب را هیچ اعتماد نباشد؛ بیخیال کلاس، قطار بهتر باشد!
قرار بر این شد که فردای آن روز «بزرگه» رهسپار آژانس گردد از برای تهیه بلیط، این بار قطار. و فردا چون درویش بیامد باز هم خبری نبود از بلیط که عیال، آن هنگام که شیشه پاک کردی به روزنامه باطله، این خبر خوانده بود که به نیشابور روزی روزگاری قطاری منفجر شده و هزار نفر خاک شدهاند و صد هزار نفر تکذیب بکردهاند! عیال گفت که نخواهم که چون مُردم، مردنم را تکذیب کنند و چه و چه. پس اتفاق بر اتوبوس افتاد...

و بر اتوبوس نیز نیز همان رفت که بر قبلیها که آن روز «کوچیکه» از زبان همکلاسیاش شنیده بود رانندههای اتوبوس همیشه در خواب باشند و رانندههای کامیون نیز! و اینکه جادهها ناامن باشند و اینکه هر سال نیم کرور نفوس در جاده کشته شوند و چه و چه.
بیت:
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی - داداش!
درویش درمانده شد از این داستان. گفت: «چاره چه باشد؟» همگان بانگ برآوردند: ما را آن به، که به سر کوچه بشویم و به کلاس نقاشی بشویم و به باشگاه بادی بیلدینگ بشویم و لیکن جان آسوده داریم از رنج سفر. تو را نیز آن به باشد که یک هفته تمام در خانه بخسبی و حالش را ببری! تمه.
کاش اسم نویسنده اش رو هم می زدید. خوب بود .
خیلی قشنگ بود اما کاش اسم و ایمیل نویسنده اش بود تا باهاش می حرفیدیم . اما حیف... بی خی دمتون گرم !
خوب نبود