807
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. هیوا سعیدپور
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۰)
            تعداد بازدید: 807
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها



        پرده اول
        دو زن با شلوار جین، کفش کتانی، تی شرت و موهای افشان بر روی نیمکت پارکی نشسته‌اند. تنها تی شرت هایشان با هم تفاوت دارد. یکی قرمزرنگ و ساده، و دیگری سفید با یک عالم گل منگلی بر روی سینه. البته اگر بیشتر دقت کنید متوجه تفاوتهای دیگری نیز در شیوه‌ی آرایش، مدل مو، لهجه و اندام آنها می‌شوید.۱
        - من که دارم میرم. حالا میخوان همه‌ی کشورو به دو تا بخش زنونه و مردونه تقسیم کنن. [لهجه‌اش طوری است که انگار همین یک دقیقه پیش از هواپیما پیاده شده و فارسی را از روی شاهنامه‌ی فردوسی یاد گرفته.۲ ]
        - ولی عزیزم اینکه خوبه. ببین من و تو چقد راحت اینجا ورزش می‌کنیم، راه میریم، میشینیم ... [نگاهی به دورو بر می‌اندازد و با حرکت دست به اطراف اشاره می‌کند] ... هیشکیم نیس که مزاحممون بشه. [رویش را بر می‌گرداند و با صورتش یک ادای عجیب در می‌آورد.] ... ایشش...
        - نمیشه که آدم خودشو از مردای چیز قایم کنه. میتونن جلوی اون چشمای چیزشونو بگیرن. من چرا باید زیباییامو قایم کنم... [سکوتی می‌کند. در فکر فرو می‌رود. و همین طور که در حال فرو رفتن است، احتمالاً به خیابان‌های یک کشور دور که بهتر است اینجا نامی از آن برده نشود، فکر می‌کند، که آنجا پر است از مغازه‌های قشنگ و او در آنجا قدم می‌زند و خرید می‌کند و مردم او را نگاه نمی‌کنند. از این فکر حالش گرفته می‌شود و ابروهای تتوییش۳ را در هم می‌کشد.] ... البته اونجوریم حال نمیده!
        - چه جوری عزیزم؟!
        - چی چه جوری [ و در حالی که به گردنش یک حرکت عجیب می دهد] عزیزم؟!
        - هیچی بابا! مث اینکه حواست جای دیگه‌س! ببینم... واقعاً تو میتونی اینجوری توی خیابون بگردی.
        - وا! معلومه که نه!
        - پس واسه چی میخوای بری اونور؟
        - خب چون میخوام راحت زندگی کنم.
        - یعنی چی؟... تو هم میخوای راحت باشی هم نمیخوای اینجوری باشی...
        - [ در حالی که با غضب به او نگاه می‌کند و گردنش را مدام به طرفین تکان تکان می‌دهد] وا عزیزم آدم که اونجا نمیتونه اینجوری شبیه جواتا۴ بگرده. من دوس دارم مینیژوپ۵ بپوشم.

        پرده دوم
        یک روز آفتابی، تراس کاخ شاهی در پارسه. شهبانوی ایران آرنجهایش را روی لبه‌ی تراس گذاشته و دستهایش را زیر چانه‌اش قرار داده و با «عشق»۶ به دور دست نگاه می‌کند.
        - آه ای سرزمین شوهر من!
        - [شاهنشاه با یک شنل گنده‌ی سفید که تیپ او را شبیه شاهان کرده، وارد می‌شود؛ و از آنجا که خیلی دوست دارد باد زیر شنل مبارک برود و او باز هم بیشتر شبیه شاهها بشود، خیلی تند راه می‌رود و طوری به لبه‌ی گچبری شده‌ی تراس می‌خورد که کم می‌ماند تراس بشکند و شاهنشاه دچار پرت شدگی شود۷ ] آه عزیزم. شما ما را صدا کردید؟!
        - نه سرزمین شما را صدا کردم.
        - اوهوم... [ دستی به ریش و سبیل فرفری‌اش می‌کشد] که اینطور! ... [مکثی می‌کند. نگاهی به سر تا پای شهبانو می‌اندازد. شهبانو که قند توی دلش آب می‌شود کمی دچار انحنا در ناحیه‌ی کمر می‌شود] مگر به شما نگفته بودیم با این سر و وضع به تراس نیایید. ما مثلا شاهنشاه ایران و بابل و افغانستان و بین النهرین و مصر و چند تا جهنم دره‌ی دیگر هستیم...!
        - وا! عزیزم! چمه مگه؟! به این خوشگلی! [با یک حرکت عجیب در گردن صورتش را به سمت استخر سرباز بانوان در دوردست می‌گرداند. آهی می‌کشد.]
        شاهنشاه با عصبانیت تراس را ترک می‌کند و این پرده هم بیخودی تمام می‌شود.

        پرده سوم
        خیابان بس ناجوانمردانه شلوغ است. به خاطر یک نم باران که در شهر باریده، شلم شوربایی درست شده که بیا و ببین.۸ تاکسی گیر نمی‌آید. اتوبوس و مینی‌بوس و اینها را هم که اصلا فراموش باید کرد.
        -  [گوشی موبایل را چسبانده به گوشش و توی صف تاکسی با کسی صحبت می‌کند. آرایش صورتش به خاطر باران روی صورتش پخش شده و یک تابلوی آبرنگ فوق العاده زیبا به وجود آمده.] وای خیلی شلوغه. فک نکنم دو ساعت دیگه هم برسم. شما منتظر من نشین کیک رو ببررین...
        - [صدای پشت گوشی که ما نمی‌شنویم.]
        - به جون تو دو ساعت به اون مرتیکه‌ی بی‌شعور التماس کردم که دو ساعت مرخصی بهم بده.
        - [باز هم صدای پشت گوشی که ما نمی‌شنویم.]
        - نه بابا! یه چیز فوق‌العاده واسش گرفتم. کفش می‌بره...
        نور چراغ گردان ماشین پلیس نزدیک می‌شود. پرده می‌افتد. پشت پرده ظاهراً خبرهایی هست.
        - خانوم بی‌زحمت چند لحظه تشریف بیارین.
        - وا! مگه چیکار کردم؟!
        - تشریف بیارین توی ماشین...
        - چرا خانوم...
        صداها توی صدای بوق و تجریش ۲ نفر، آزادی بدو بیا و تهرانپارس یه نفر محو می‌شود.
        باران می‌بارد.۹
        _________________________________________
        زیر ورقی:
        ۱ – زکی! عمراً بتوانید دقت کنید چون پارک مذکور دورش دیوار دارد. روی دیوارش هم سیم خاردار دارد. جلوی درش هم پلیس دارد. اونم چه پلیس‌هایی! (البته هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد و از آنجا که مردان ایرانی بسیار در امر شکار طاووس متبحر می‌باشند، لذا به نظر می‌رسد دیوار و سیم خاردار و پلیس که هیچ، توپ و «تانک» هم جلویشان را نمی‌گیرد.)
        ۲ – احتمالا منظور نگارنده این است که یارو ،ببخشید اون خانوم محترم، موقع حرف زدن چانه‌اش را زیادی جلو می‌دهد و لهجه‌ی خاصی دارد که همه شما می‌دانید چطوری است. در مورد فردوسی هم معلوم نیست نویسنده منظورش چه بوده؟! واقعا!
        ۳ – دیدید فرق دارند! تازه اگر صبور باشید باز هم شاهد فرقهای دیگری هم خواهید بود.
        ۴ – این کلمه، واژه‌ای بسیار کهن است که گویا اولین بار در متن وداها آمده که می‌گوید: «داداش گومار! این کت سیفیت (سفید) به اون پیرهن قرمز جیغ نمی‌آد، خیلی تیریپت خز شده».
        ۵ – این واژه خیلی باکلاس است.
        ۶ – احتمالا یک نوع عینک یا دوربین دوربرد مخصوص زنان بوده و مردان نمی‌توانسته‌اند از آن استفاده کنند. چون همان طور که در ادامه داستان خواهید دید، شهبانو حاضر نمی‌شود آن را به شاهنشاه بدهد که با آن به دور دست نگاه کند. (شاید هم در آن دوردست یک استخر سرباز مخصوص بانوان بوده که شهبانو نمی‌خواسته شاهنشاه آن را ببیند.)
        ۷ – شاید هم چشمش به استخر ذکر شده در پاورقی پیشین بوده. واقعا چه کسی می‌تواند ثابت کند چنین نبوده؟
        ۸ – البته حتی وقتی در شهر باران هم نمی‌بارد، شلم شوربا سر جایش هست و معلوم نیست چرا نویسنده بیخودی به تلاقی باران و شلم شوربا اشاره کرده.
        ۹ – یکی نیست از نویسنده بپرسد «باران می بارد» چه ربطی دارد؟
         


          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷