گیر داده بودم به کفش قرمز. شاید کفشهای دیگر از آن قشنگتر بودند، اما هیچکدام به خوشرنگی آن نبودند! لااقل این چیزی بود که به نظر من میآمد. بچه بودم. نبودم. 14 سالگی سن بدی است برای یک دختر. حالا اسمش را گذاشتهام سن گذار. سنی که نمیدانی بچهای هنوز یا نه. سنی که با تن کودکیهایت غریبه میشوی؛ کم کم، یاد میگیری که از غریبهها خجالت بکشی. حواست به حرف زدن و رفتارت باشد. در 14 سالگی گیج بودم و تب آلود. دوچرخه سواری کردن، بستنی یخی لیس زدن، لب جو راه رفتن، با پسرها توی کوچه هفت سنگ بازی کردن و خیلی کارهای دیگر خیلی وقت بود که برایم ممنوع شده بود. وقتی میدویدم مادربزرگ داد میکشید: «یک دختر خانوم نمیدود» و من ناخوداگاه جلوی پاهای بلند و لاغرم را میگرفتم تا شلنگ تخته نیندازند. وقت نشستن مادر میزد پشتم: «قوز نکن. صاف بشین». 14 ساله بودم که آن کفش پاشنه نیمسانتی تق تقی و قرمز چشمم را در ویترین مغازه گرفت، همانطور که خواب و خوراکم را. به خصوص که دو روبان خوشرنگ خال خالی داشت که نمیدانم چرا فکر میکردم شبیه کفشهای سیندرلا است.
مادر به شدت مخالفت کرد: «اینو کجا میتونی بپوشی آخه؟ فقط به درد مهمونی میخوره. ما هم که حالا حالاها مراسمی در پیش نداریم». دستهایم مثل دو پرانتز بزرگ باز شده بود و کفش قرمز را در آغوش خیالی خود میفشرد. بینیام مماس شیشه ویترین بود. میدانستم فروشنده با غیض و غضب نگاهم میکند. همین چند دقیقه پیش شیشه را با دستمال برق انداخته بود. گفتم: «همه جا هم میشه پوشیدش». مامان لبهای نازکش را نازکتر کرد: «با اون رنگی که داره حتما!» سر شام با سماجت بحث کفش را ادامه دادم.
- «به خدا خیلی هم ارزون بود بابا. ارزونتر از اون کفشی که مامان میخواست برام بخره.»
پدرم که هرچند در بیشتر اوقات طرف مرا میگرفت، میدانستم که در این مورد خاص نمیتوانم روی کمکش خیلی حساب کنم، سر تکان داد: «قرمزه؟» مامان اخم کرد: «عینهو جگر زلیخا». خواهر کوچکم پقی زد زیر خنده. با اخم نگاهی بهش کردم که در فرهنگ لغات خواهران به این معنی است: «یک گیسی ازت بکشم که خودت حظ کنی». خندهاش را خورد.
چشمم به دهان بابا بود. لقمه توی دهانش از این لپ به آن لپ میرفت. مردم تا لقمه را قورت داد و قاشق را توی بشقاب گذاشت. گفت: «ببین باباجون. من که اونقد در نمیآرم تو ماهی چند جفت کفش بخری. این کفشو باید همه جا بتونی بپوشی...» پریدم میان حرفش: «میتونم.» مادربزرگ برای اولین بار در تمام طول بحث به حرف آمد: «خانوم ناظمتون میذاره تو با این کفش سر صف وایسی؟» میدانستم که نمیگذارد. میدانستم که آن کفش خوشگل پاپیون دار قرمز را هیچ جا جز خانه و مهمانی نمیتوانم بپوشم اما میخواستمش. دیده بودم خانم ناظم حتی به خاطر رنگ جوراب، دخترها را از صف میکشد بیرون. وای به حال آن کفش. کفش قرمزی که با هر قدم تقی صدا میکرد و صدایش تا ده تا کلاس آن طرفتر میرفت. با همه اینها میخواستمش. میترسیدم زودتر از من کسی بخردش و داغش به دلم بماند. تا صبح نخوابیدم. اولین بار بود که چیزی را آنهمه در زندگی میخواستم.

صبح با چشمهای سرخ و پف آلود از بیخوابی ناشتایی خورده نخورده زدم بیرون. سر خیابان ایستادم و از پشت ویترین به کفشهای قرمز که با بیخیالی روی مخمل سفید خوابیده بودند نگاه کردم. هر دو کف دستم را با حسرت به شیشهی مغازه چسباندم ، صورتم را نزدیک شیشه بردم و انگار توی گوش کفشها گفته باشم، زمزمه کردم: «غصه نخور. میبرمت خونه. خیلی زود». زود، یک ماه طول کشید. کسی کفشها را نخریده بود همانطور سرحال و براق توی ویترین برای خودشان روزگار میگذراندند؛ من اما لاغر و نزار شده بودم. هر روز کارم این بود که بروم یک دل سیر نگاهشان کنم. هر شب بحثشان را پیش بکشم و به قهر شام نخورده بروم توی اتاقم و اشک بریزم که فردا شاید دیگر آنجا نباشند. مادر کلافه شده بود. شنیدم که یک بار به مادربزرگ میگفت: «دختر بچه است. دلش میخواد خب. کاش میتونستم بی که نگران حرف و حدیث مردم باشم براش بخرم». روی کتاب و دفترم دراز کشیده بودم نیمه خواب و بیدار.
- «فردا یه پسر بهش متلک بگه به خاطر کفشاش خودتو ملامت میکنی. عشرت خانوم که دم به ساعت پای پنجرهس بره چو بندازه دختر فلانی کفش قرمز فلان جور میپوشه میخوای بری لای جرز دیوار.»
از زیر چشم مادر را دیدم که رنگش سفید شد. لبهای بیرنگش را به دندان گرفت. دندانهام را با غیض به هم فشردم. از مادربزرگ عصبانی بودم. میدانست مادر از عشرت خانم واهمه دارد. این پیرزن فضول بیکار که همه زندگیاش شده سر در آوردن از زندگی مردم. کافی بود یکی یک میخ به دیوار خانهاش بکوبد تا فردا همهی محل خبردار شوند. مادر بزرگ چانهاش گرم شده بود: «امروز کفش قرمز میخواد، فردا مانتوی بنفش، پس فردا کیف زرد...» اعتصاب غذا کردم. با هیچ کس حرف نمیزدم. جز سلام که در خانه ما نگفتنش بدتر از هزار گناه کبیره بود، کلامی از دهانم خارج نمیشد. یک ماه دیگر گذشت. کفش قرمز قسمت پای هیچ کس نبود انگار جز من، درست مثل سیندرلا! یک روز صبح که در خانه را باز کردم که بی خوردن صبحانه بروم مدرسه، مادر صدایم کرد.
- «میخرم برات اما یه شرط داره!»
و به بابا و مادربزرگ نگاه کرد.
بقیه حرفهایش را نشنیدم. تمام راه تا مدرسه را پرواز کردم. حواسم نبود که نباید بدوم. حواسم نبود که به مردم تنه میزنم. حواسم نبود که یک دختر خانم 14ساله نباید لب جو راه برود. حواسم فقط به کفشهای قرمز پاپیوندار بود که مال من میشد. فقط باید تا عصر صبر میکردم... فقط تا عصر...! توی مدرسه همه فکرم این بود که فردا چطور و با چه کلکی کفش قرمز را بپوشم و به مدرسه بیایم.
زنگ تفریح فرصت خوبی بود. به خانم ناظم نزدیک شدم و انگشتم را بالا بردم. ابروهای کلفتش که مرا یاد مظفرالدین شاه روی قلیان مادربزرگ میانداخت در هم رفت: «چی میخوای رجبی؟»
این پا و آن پا کردم. سرش بیاختیار پایین رفت و به کتانیهای کهنهام نگاه کرد. فکر کردم دنبال رنگ جورابم میگردد. گفتم: «اجازه؟ اگه یکی با کفش قرمز بیاد مدرسه عیبی داره؟» سرش را بالا آورد. سایه بلندش افتاده بود رویم و قدش خیلی بلندتر به نظر میآمد. ابروهای مظفرالدین شاهیاش یک لحظه از هم باز شد مثل صورتش. انگار میخواست بخندد. گفت: «قرمز؟!» سر تکان دادم و گردنم را مظلومانه کج گرفتم. جلوتر آمد. ترسیدم. آماده بودم بپرم عقب. صورتش را نزدیک صورتم آورد. گفت: «کی کفش قرمز پوشیده؟» آرام و موذیانه گفت. به تته پته افتادم.
- «ما... اجازه؟ یعنی هیچ کی... یعنی ما میخواستیم بخریم...»
دویدم و خودم را توی راهرو انداختم.
تمام ساعتهای باقیمانده تا زنگ آخر فکر میکردم چطور کفش قرمز را وقت رفتن و برگشتن بپوشم و توی مدرسه آنها را با کتانیهای کهنهام عوض کنم. آنقدر عجله داشتم برای به پا کردنشان که نفهمیدم کی و چطور مادربزرگ و مادر را تا توی مغازه هل دادم. مادربزرگ هنهن کنان روی کاناپهای نشست.
- «امان از دست این بچهها.»
کفش قرمز را نشان فروشنده دادم. خندید و دندانهای زرد و نامرتبش بیرون ریخت.
- «اندازه پات چنده؟»
مادر با اخم به پاهایم نگاه کرد که بیکفش و منتظر روی زمین بودند.
فروشنده کفشهای قرمز پاپیوندار را از توی ویترین در آورد. فکر کردم حتما خوشحالند که از آن جای تنگ و تاریک بیرون میآیند و دنیا را سیر میکنند از این به بعد. مرد کفشها را دستم داد.
- «از این کوچیکتر ندارم. ببین اندازه پات هست یا نه.»
پوشیدم. دلم تاپ تاپ میکرد. احساس میکردم سیندرلام و به لنگه کفش گمشدهام رسیدهام. بلند شدم تا راه بروم... به پایم بزرگ بودند! خیلی هم بزرگ بودند. کج و راست میشدم. پاهایم به هم گره میخورد و نمیتوانستم تعادلم را حفظ کنم. دوباره نشستم. حساب کردم با کفی و پنبه شاید درست شود. همین را بلند گفتم. فروشنده خندید. مادربزرگ و مادر هم برای اولین بار در طول این چند ماه به رویم خندیدند.
- «کار بهتر میکنیم. صبر میکنیم تا بزرگ بشی بعد میخریمشون!»
مادر انگار که بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده باشد این را گفت. بغض راه گلویم را گرفته بود. اشکهایم را به زحمت پشت پلکهایم نگه داشتم. گفتم: «یعنی هیچی اندازه پای من ندارین؟» فروشنده لبخند زد: «از اون مدل نه. کفش دیگه اگه بخوای...» با صدای لرزان گفتم: «نه ممنون،» و از مغازه زدم بیرون. تمام راه تا خانه اشکهایم روی صورتم میریختند. مردم نگاهم میکردند و من حواسم نبود که 14 سالهام. دو هفته بعد از آن، کفش قرمز برای همیشه از ویترین مغازه بیرون رفت. نمیدانم کجا، اما من دیگر هیچ وقت آنها را به پای هیچ دختری ندیدم.
چقدر نویسنده احساسات اون دختر رو قشنگ توصیف کرده بود. خیلی لذت بردم. تشکر..
موافقم واقعا زیبا بود
قشنگ بود. خيلي، خيلي بيشتر از خيلي!