
نجمه خاتمی
با صدای بلندی رو به زنش کرد و گفت: «مرد هم مردهای قدیم! حرفشون برو داشت. یادم میآد آقاجون خدا بیامرزم، وقتی میگفتن ماست سیاهه، همه از ترسشون باید تایید میکردن! دیگه نمیتونم این وضعو تحمل کنم؛ از این به بعد، کسی نباید رو حرف من حرفی بزنه!»
ناگهان صدای فریاد زنش را شنید که میگفت: «پاشو سعید، پاشو، چقدر میخوابی؟! پاشو مهسا رو از کلاس بیار و سر راه این میوهها رو هم بخر. دیر نکنیها، کلی کار دارم!»

