پیش از آن:
- خانم سعیدی! من فردا جلسه دارم. لطفا وقت مریضها رو بذار برای بعد ساعت پنج.
- چشم آقای دکتر. میروید نظام پزشکی؟
- آره آره. میروم اونجا.
لعنت به من. دروغ گفتم. ولی اشکال نداره. این یک بار را میتوانم باهاش کنار بیام. بالاخره برای به دست آوردن چیزهای بزرگ باید یک چیزهایی فدا شود. سه سال تمام انتظار این لحظه را کشیدم. حالا دیگه نباید خراب بشه. خب. فقط مونده یک کار و اون هم چیزی نیست جز آخرین حقه روانشناسی مورد تایید فروید: «روحیه.» قبل از رسیدن فینال، باید به بازیکن روحیه داد و حریف رو زد زمین. پس تلفن رو بر میدارم و شماره چهارده رقمی کذایی رو که یادآوری میکنه من اونجا نیستم میگیرم و منتظر میمونم. بالاخره یکی گوشی رو برمیداره و من شماره اتاق رو میگم و دوباره انتظار از نو. شروع میکنم به شمردن بوقها. سر بوق چهارم صدای سمیرا از اونور خط میآد.
- الو، بابا؟
- پدر سوخته! تو مگه نباید الان خواب باشی؟
(مطمئن بودم که نخوابیده . دیگه به هر حال دختر خودم رو میشناسم.)
- خوابم نمیبره. میترسم.
- هه. نترس، حتی اگه اونم ببری. من رو نمیتونی ببری. بیای تهران. با هر نتیجهای، راکت نو در انتظارته.
(این ترفندیه که همیشه استفاده میکنم. بالاخره هر کسی یه نقطه ضعفی داره و نقطه ضعف دختر من راکت نوئه.)
- اینجا سه تا راکت نو بهم دادند، گفتن برای خودت. خیلی باحالن. همینطوری مفتی. کلی حال داد.
(خب یه وقتایی هم البته جواب نمیده!)
- پس هر چی بخوای داری. بابا جون فقط بازی کن و لذت ببر. بدون من هم دارم نگاهت میکنم. حواسم بهت هست.
- مرسی بابا.
- مامانت کجاست؟
- خوابه.
- خوبه اومده مراقب تو باشه.
- بدجنس.
- برو بخواب بابا. فردا دو طرفه جشن میگیریم. تو اونجا. من اینجا. شب بخیر.
پس از آن:
تا حالا مطب رو بدون مریض ندیده بودم. خیلی راحتتر و صمیمیتر به نظر میآد. پس من هم سعی میکنم احساس صمیمیت کنم و میرم رو مبل کنار میزم که مخصوص مریضهاست میشینم . از اونجا تلویزیون رو بهتر میشه دید. همه چیز محیاست برای دیدن قشنگترین لحظه زندگیم. نمیدونم چطور، ولی ایمان دارم سمیرا کارش رو میسازه، گرچه حریفش سوئیسیه و خیلی حرفهایتر، ولی خب بالاخره من مربیاش بودم و میدونم چی تحویل دادم. حداقل اولین مربیاش که بودم. تنیس رو با خودم شروع کرد، پس من میشم مربی اولش. شروع میکنم پام رو تکون دادن. همیشه خانم سعیدی رو دعوا میکردم که پات رو تکون نده، خل میشی. اما الان فکر کنم خودم خل شدم. دستام سرد شده و کلهام مثل دیگ بخاره. پس چرا این لعنتی شروع نمیشه. کانالها رو دوره میکنم. نه خبری نیست. دیگه دارم میترکم. میرم کنار پنجره که یهو صدای زنگ میآد. مطمئن باش جواب نمیدم پس زنگ نزن. ولی گوشش بدهکار نیست و باز زنگ میزنه. سه بار این کار رو تکرار کرد و بعدش سکوت. خیالم راحت شد که رفت. همیشه از این جور مریضای سمج داریم. حتی کسی جوابشون رو هم نمیده بازم... یهو در باز شد. رفتم جلوی در. در و با دست گرفتم.
- آقای دکتر؟
- خانم نمیبینید تعطیله؟
- خانم سعیدی که چیزی نگفت. من امروز وقت داشتم. آقای دکتر من باید با شما حرف بزنم.
- شما اصلا چطور اومدید تو؟
- سرایدار گفت شما اینجایین. این بود که زحمت کشید در رو باز کرد.
- نه خانم محترم بنده یه کار مهمی دارم و در ضمن کسی هم اینجا نیست و اصلا درست نیست بنده و شما تنها...
- آقای دکتر خواهش میکنم.
جملهای که تنها نقطه ضعف منه. همین جمله باعث شد من الان با سمیرا دوحه نباشم چرا که مامانش گفت خواهش میکنم بذار من برم. لعنت به خواهش کردن این زنها.
خیلی زود اون خانم، که وزنی حدود دویست کیلو رو این ور اون ور میکشید وارد شد و من هم لنگه در رو باز گذاشتم تا حرفی پیش نیاد. صدای تلویزیون رو کم کردم و از ایشون خواستم پشت میز من بنشینند. ایشون هم که فکر کردند جزو روش درمانیه حرف من رو رد نکردند و پشت میز جا گرفتند. عجیب که چه پشت میز نشینی بهشون میآمد. چشم دوختم به تلویزیون، هنوز داشت تبلیغ نشون میداد و خبری نبود. گفتم من در خدمتم. که بیمقدمه گفت: شوهرم من رو ول کرد و رفت.

به خاطرم اومد ایشون کی بودند. ایشون همسر مهندس صباغی معروف، دوست یکی از دوستهای سمیرا بود که به خاطر وزن زیادش اعتماد به نفسش کم شده بود؛ کم که چه عرض کنم، از بین رفته بود. نگاه دیگری به تلویزیون انداختم؛ هنوز خبری نبود. گفتم چرا؟ گفت: چرا نداره. شما شوهر من. برای چی من رو ول میکنید؟ گفتم: من به خاطر چاقی کسی رو ول نمیکنم. گفت: میکنید. زبانم داشت اینور کار میکرد و فکرم تو پنج سال پیش بود. وقتی سمیرا هم برای اینکه اضافه وزنش رو کم کنه رژیم گرفته بود. آخه تو سن بلوغ بود و بلوغم معمولا با چاقی همراهه. همون موقع ها بود که بهش گفتم بیا با من بریم یه ورزشی یاد بگیر. اگه زور من نبود اون الان تو دوحه توی فینال نوجوانان نبود و من اینجا. داشتم تصور میکردم اگه سمیرا هم همینطوری هی میخورد و هی رژیم میگرفت و هی میخورد، الان باید شبیه این خانم میشد. نه. کار بدیه مسخره کردن مردم. فکرم رو متمرکز کردم و شروع کردم به حرف زدن باهاش، ولی یه چشمم هم به تلویزیون بود. یک ساعت تمام من حرف زدم و تلویزیون تبلیغ نشون داد. تا اینکه بالاخره تونستم به هر روشی که شده کمی به خانم سر زده از راه رسیده و به عبارت دیگه مریض اورژانسیام اعتماد به نفس تزریق کنم. بعد رفتن اون خانم نگاه کردم به ساعت. ساعت پنج شده بود. جونم به لب رسید. کانالها رو عوض کردم، کانال شش داشت اخبار ورزشی میگفت، صداش رو زیاد کردم و نشستم به گوش کردن. تصویر یک گوینده زن رو صفحه بود که خبری رو اعلام کرد و همزمان تصویر چند گل بر صفحه نقش بست. خبری که بر روی این گلها به گوش رسید این بود که سمیرا محبی تنیسور جوان، موفق شد حریف سوئیسی خود را در دو ست پیاپی شکست دهد و قهرمان این رقابتها شود.
حال عجیبی بهم دست داد، همین؟ حتی تصویرش رو هم نشون ندادند. پس این بود مهمترین لحظه زندگی من؟ صدای یک زن روی تصویر گل که خبر قهرمانی دخترم رو میده؟! بغض گلوم رو گرفت، هم از خوشحالی قهرمانی دخترم که حتی قهرمان شدنش رو ندیدم، هم از ناراحتی این اجحافی که در حق زنهای جامعهام داره میشه. شاید اگه ورزش برای زنها اینقدر چیز عجیب و دور از دسترسی نبود، مهندس صباغی همسر جوونش رو ول نمیکرد. شایدم میکرد. صدای تلفن بلند شد. پشت خط سمیرا بود. گفت: بابا، دیدی؟ صداش جوری بود که نتونستم بگم نه. اینم دومین دروغی که گفتم. اشکال نداره، آدم برای اینکه یه سری چیزا به دست بیاره، یه چیزایی رو باید از دست بده. صدام رو صاف کردم و گفتم: آره بابا جون دیدم.
ترشی نخوری داری یه چیزی می شی !!! متقلب !!!
چرا متقلب؟ چی گیرش میاد ازینکه دروغ بگه؟ احتمالا از انگلیس و آمریکا پول می گیره!
والا نشون ندادن تصویر ورزشکار زن بهتر از نشون دادن تصویر آقای ریگی و دار و دستشون در حال سلاخی مردمه... یکی اینو به آقایون بفهمونه بد نیست
ساده و رئال . خوب بود .موفق باشی
زیادهم بدنبودامیدوارم بهتربشه