در دفتر کارم نشسته بودم و به سطل زباله طرح مکانیزاسیون روبروی دفتر نگاه میکردم که هر کس میآمد، زبالهای در آن میانداخت و میرفت. بعضی هم وسایل کهنهای مثل تابلوی زهوار در رفته یا چمدان و لباس میآوردند و کنار مخزن زباله میگذاشتند. با خودم گفتم از نوع وسایلی که هر کس در خانه تکانی عید غیرضروری میداند و آن را بیرون میاندازد، میشود فهمید که چه سطح زندگیای دارد یا چگونه فکر میکند؛ مخصوصا از لباسهایی که بیرون میگذارند.
در همین فکرها غوطهور بودم که مردی را دیدم با چهرهای سیاه، ژندهپوش و با ریشهای بلند که یک کلاه به سرش کشیده بود و چند کیسه روی دوشش داشت. از داخل مخزن زباله، وسایل پلاستیکی و بطریهای نوشیدنی را جدا کرد و در یکی از کیسههایش میریخت؛ نان خشکها را هم که مردم جدا گذاشته بودند، در کیسه دیگر میریخت. لباسها را زیر و رو کرد و هر کدام را مناسب میدید بر میداشت. یک لحظه فکری به ذهنم رسید؛ یک لیوان چای ریختم و صدایش کردم «بیا یک لیوان چای بخور.»
اول کمی تعلل کرد، اما رنگ و گرمای چای را نتوانست رد کند؛ گفت: «همین بیرون میخورم.»
گفتم: «هوا سرده. بیا داخل گرم بشی.» چند شکلات تعارفش کردم و به اجبار گفتم بریز توی جیبت. تشکر کرد و با ولع شروع به خوردن کرد. چایش که تمام شد، ازش پرسیدم «میشه کمی از خودت و زندگیت برام بگی؟» با چشمای سیاهش به من زل زد و گفت: «برا چی؟»
گفتم: «دوست دارم بدونم اینا رو جمع میکنی کجا میبری؟ چند سالته؟» یک دفعه بلند شد و گفت: «کار دارم باید برم خداحافظ!» با لبخند گفتم اگه به سؤالام جواب بدی شام مهمون من! یک لحظه ایستاد و برگشت سر جایش نشست، «خب چی بگم؟» گفتم «از خودت بگو؟ از زندگیت؟ کجا زندگی میکنی؟ چند سالته؟ خلاصه هرچی دوست داری بگو!»
گفت: «26 سالمه (ولی انصافا سنش بیشتر به نظر میرسید)، جایی ندارم، تو یه خرابه زندگی میکنم، اینا رو هم جمع میکنم، میبرم میفروشم.» پرسیدم «پس خونوادت کجا هستن؟»
مکثی کرد و با بیمیلی گفت: «بابام از خونه انداختم بیرون.»
- چرا؟!
با خجالت گفت: «معتاد بودم، البته الان دیگه نیستم!» (ولی اعتیادش کاملا مشخص بود.)
دیگر موضوع را کش ندادم و گفتم «حالا اینا رو چند میفروشی؟»
- میبرم برای یه نفر، 5 هزار تومن یا 10 هزار تومن میخره؛ بستگی داره چقدر باشه که جمع کردم.
پرسیدم «خب اونجا که زندگی میکنی (تو همون خرابه که میگی)، توی این سرما چیکار میکنی؟» گفت: «اونجا هفت، هشت نفریم. آتیش روشن میکنیم، پتو داریم میپیچیم دور خودمون؛ ولی برف که میآد خیلی سرد میشه، چون اونجا در و پنجره نداره. البته فقط شبها اونجاییم چون روزها که همش داریم پلاستیک جمع میکنیم.»
ازش پرسیدم حالا کسانی رو که شبها پیش هم هستید میشناسی؟
- نه! همشون پلاستیک و نون خشک جمع میکنن و شبها برای خواب میآن اونجا. نه نمی شناسم.
در حالی که داشتم از کترینگ محل، سفارش دو پرس غذا میدادم، ازش پرسیدم «الان که نزدیک عید شده و مردم دارن خونه تکانی میکنن فکر کنم برای شما بهتر باشه، آره؟» همان طور که چشمش به تلفن بود گفت: «خب آره. بیشتر، وسایل دور ریختنی هست مخصوصا لباس، ولی اگه وسایل پلاستیکی باشه بهتره چون قیمت بیشتر میخرنشون... البته بعضیها وسایل خوب و سالمی رو بیرون میذارن، میگن کهنه شده، توی اونا هم یه وقت وسایلی برای فروش پیدا میشه... مثلا یه دونه اتو پیدا کردم فروختمش 3 هزار تومن! از این جور چیزا هم هست مخصوصا الان که نزدیک عید میشه و مردم خونههاشون رو تمیز میکنن.»
خلاصه راجع به خیلی چیزها با هم صحبت کردیم؛ غذا هم که رسید، با ولع شروع به خوردن کرد و حرف میزد. خودش را حمید معرفی کرد و گفت که هنوز هم معتاد است و هر چقدر کار میکند، شب باید بدهد برای خرید مواد! و گفت همه آنهایی که آنجا پیش هم زندگی میکنند معتاد هستند. یک بطری خالی از کیسهاش در آورد و گفت: «میشه اینو چایی پر کنی؟» بطری را پر از چای کردم و دستش دادم، خداحافظی کرد که برود؛ گفتم «راستی شما نزدیک عید شده خونه تکانی نمیکنید؟!» خندید و گفت: «من هر روز خونه تکونی میکنم... صبح که بیدار میشم پتوهام رو حسابی میتکونم تا گرد و خاکش بره، چون کف اونجایی که میخوابم خاک خالیه و صبح که پا میشم مجبورم حسابی خونه تکونی کنم!» کیسههایش را روی دوشش انداخت و رفت سراغ سطل زباله بعدی و تا ساعتها فکرم را مشغول خودش کرده بود. یاد شعر باباطاهر افتادم:
اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چین است و آن چون؟
یکی را میدهی صد ناز و نعمت یکی را نان جو آغشته در خون!