
تعداد بازدید: 363
شما را نمیدانم ولی من تا به حال زنی را ندیدهام که حالت تهاجمی نسبت به مردان نداشته باشد. حالا نمیگویم همه به یک اندازه از این موهبت برخوردارند، اما به هرحال هر کدامشان ذرهای از این حس خورده شدن حق را در وجودشان دارند و یا برایشان پیش میآید. روشنفکران محترم هم برایش اسم دهان پرکنی گذاشتهاند که تن هر مرد سالمی را به رعشه میاندازد. فمینیسم واژهای است که هر مرد فیلکشی را خانهنشین میکند و متاسفانه واگیر شدیدی هم دارد؛ تازگیها هم بعد از آن خدا بیامرزِ خدا نگذر(خانم وولف) برایش انجمن هم تشکیل دادهاند. این واژه همیشه من را یاد فاشیسم انداخته است و برتری نژاد. نمیدانم چه سمی است که به خوردشان میرود و اینطور گریبانشان را میگیرد. طوری که بعضیهاشان از هیتلر هم بدتر میشوند؛ اگر او در جلوی چشم دیگران کوره راه میانداخت و میسوزاند، اینان در خانه و در خفا و نرمنرم میسوزانند و از بین میبرند.
دلم خوش بود که به مانند جلال که سیمیناش با او هم کفو بود، با زنی عروسی کردهام که مانند خودم دست به قلم داشت. ما هم عین جلال و سیمین که هر دو دست به قلم داشتند و نون و قلم در کنار هم میگذاشتند و زندگانی سپری میکردند، هر دو مینوشتیم. حالا بگذریم از اینکه جلال خسی در میقات مینوشت و من راهنمای کتاب اول و سیمین هم با آنکه نمیدانست «به کی سلام کند» حداقل «سووشون» را داشت، ولی سهم مریم من از زندگی گفتن شعر آگهی ترحیم بود. با این همه زندگیمان خوب بود تا اینکه آن کچل (رئیس مجلهای که مریم در آن شعر میسرود) به دلیل یک جر و بحث مختصر و دوستانه مریم با یکی از همکارانِ مردش، او را اخراج کرد. همیشه از این مرد چهل و هفت ساله هیز کچل بدم میآمد و خوشحال بودم که بالاخره مریم از زیر دست او به بیرون آمد و امیدوار بودم کار بهتری را آغاز کند، اما این تازه اول بدبختی بود، چرا که فمینیست همیشه از اینجا آغاز میشود.
مریم بعد از آن روز، دقیقا سه روز و هفت ساعت و سی دقیقه در اتاق ماند و از اتاق بیرون نیامد. تنها صدای گریهاش میآمد و حرفهایی که به خودش میزد (نمیدانم وقتهایی که من نبودم میآمد بیرون یا نه. ولی به هر حال شاید هیتلر هم در آغاز چنین دورانی را گذرانده بود.) اما بعد از آن سه روز حال او کاملا خوب بود، میگفت میخواهد دوران جدیدی را آغاز کند، میگفت مریم گذشته مرده است و منِ گردن شکسته که خوشحال بودم از خروج او از آن شغل و احساس میکردم حالش بهتر است حرفهایش را با سر تصدیق میکردم و امید میدادم که حق تو در آن مجله داشت خورده میشد.

دو روز بعد از آن روز کذایی، مریم شغل جدیدی در کتابخانه محل گرفت، که گرچه پولش خیلی کمتر از شغل قبلیاش بود، اما به آن علاقه داشت. کارش این بود که یکی از حروف الفبا را انتخاب کند و کتابهای نویسندگانی که آغاز نامشان با آن حرف بود را بخواند و خلاصهای از آن تهیه کند، و برای هر کتاب پنج هزار تومان به او میدادند. از قضا و یا شاید هم از شانس بد من حرف «واو» به مریم افتاد. مریم دیگر چشم از کتاب برنمی داشت. نه دیگر آشپزی میکرد، نه جایی میرفت و نه اوضاع احوال خانه برایش اهمیتی داشت. او فقط کتاب میخواند و سطر به سطر، درخشش نوری عجیب در چشمانش بیشتر میشد. خانه ما دیگر شده بود پاتوق کتابهای خانم وولف و حرفهای او. تا اینکه با پایان یافتن مجموعه کتابهای او، که مریم آنرا در یک هفته به اتمام رسانده بود و این در نوع خودش رکوردی به حساب میآمد از آن کار هم استعفا داد و رو در روی من جملهای گفت که کمی من را به فکر فرو برد. او آن شب، بعد از آنکه وارد خانه شدم در چشمانم خیره شد و گفت استعفا داده است. به او گفتم: «تو که آن کار را دوست داشتی، چرا آمدی بیرون؟» که برق نگاهش مرا ترساند و حرفش این ترس را تکمیل کرد. او گفت الان هدف والاتری دارد و تاکید او روی هدف جوری بود که هنگام عکس گرفتن افراد روی سیب تاکید میکنند.
روز بعد، مریم را پشت کامپیوتر دیدم که داشت مینوشت. وضع خانه جوری بود که انگار جنگ جهانی سوم را در خانه ما برگذار کرده باشند. برای خجالت او شروع کردم به جمعآوری تلفات جنگ و مرتب کردن خانه، که دیدم نه! حتی سرش را هم از صفحه مانیتور بالا نمیآورد. تا اینکه تسلیم شدم و گفتم: «چه مینویسی؟» گفت: «رمانم را آغاز کردم.» خوشحال شدم و گفتم: «چه عالی! نمیدانستم رمان مینویسی.» گفت: «تو هیچوقت، هیچ چیز من را نمیدانی.» نمیدانم گله بود یا شوخی، ولی با این حال پرسیدم: «نامش چیست؟» که این بار سرش را برداشت و گفت: «مردان انحصار طلب و زنان نویسنده.» گفتم: «اسمش بد نیست به نظرت؟ به خواننده برنخوره؟»
که ناگهان شروع کرد به داد و فریاد اینکه: «...تو چون مردی به نظرت میتوانی به من زور بگویی و مرا مجبور کنی نام رمانم را عوض کنم؟» خیلی سعی کردم آرومش کنم، اما آتشفشانی بود که فوران کرده بود. دیگر نمیشد جمعش کرد. خودم را زدم به نشنیدن حرفهای کریه او که واقعا دیگر شبیه حرفهای آن مریم قبلی نبود. گفتم عصبانی است بگذار خودش را خالی کند.
اما خالی نشد. دو هفته تمام هر حرف من بر اساس جنسیتم تلقی شد و حرفهای خانم وولف به عنوان وحی منزل بود در منزل ما و حرف دیگری غیر آن منجر به فریاد و مجازات. نمیخواهم برایم دل بسوزانید، ولی باید بدانید در آن دو هفتهای که گذشت تنها یک کتاب نوشته نشد. با آنکه خیلی از نویسندگان (حتی خود خانم وولف هم) نمیتوانند در این زمان کم کتابی را تمام کنند، اما کتابش از نظر زبان و دستور حرف نداشت، داستان جذابی هم داشت، راجع به زنی بود که به جنگ مردها میرفت؛ خیلیها چنین موضوعاتی را دوست دارند، اما اگر نظر من را میخواهید، کینهای بیش نبود. کینهای از یک مرد کچل که به خاطر یک مرد دیگر غرور یک زن را خرد کرده بود. حتی این را از توی داستان هم میشد فهمید.
در این دو هفته زندگی ما عوض شد. او برای خودش و هم فکرانش که تا قبل از آن اتفاق مایه تمسخر ما بودند در خانه جلسه میگرفتند و کوچکترین حرفی از طرف من باعث میشد آتشی در خانه شکل بگیرد که تنها کسی که در آن میسوخت من باشم و باقی آتش افروز. و هر روز بد تر از دیروز. تا اینکه دیگر نتوانستم در خانه بمانم و به دفتر کارم پناه بردم، جایی که هر مرد گرفتار به این بلای جهانی به آن پناه میبرد. دیگر نه تلفنهایش را جواب دادم و نه خبری از او گرفتم. حالا که سایه یک مرد او را اذیت میکرد میخواستم او را با دوستانش تنها بگذارم. تا اینکه همین سهشنبه بعد از آنکه سه شب را در اتاق اداره گذراندم و کمرم از بس که روی صندلی خوابیده بودم دیگر خم نمیشد، خودش با پای خودش به دفترم آمد. من که از دیدنش جا خوردم حرفی نزدم. در واقع ترسیدم. او هم حرفی نزد. کتابش را روی میزم گذاشت و کلید خانه را روی کتاب. در رفتارش تحکم موج میزد. روبروی میزم نشست و فرمان داد: «بخوان!» خواندم. درست سه ساعت و هفت دقیقه طول کشید که خواندمش. از همه نظر قابل تحسین بود، اما چیزی برای گفتن نداشت. جنسیت برای او شده بود یک عقده. عقدهای که چشمانش را کور کرده بود و این در نوشتهاش موج میزد. اگر ساراماگو را به حساب نیاوریم «کوری» بهترین عنوانی بود که میشد روی این کتاب گذاشت. باورم نمیشد، همه این حرفها را به او هم گفتم. نمیدانم جراتش را از کجا آوردم. شاید این حس که اگر نگویم زندگیام را با دست خودم نابود کردهام باعث شد بگویم که از ویرجینیا ولف متنفرم. و بدتر از آن ازش میترسم. همانطور که از مریم جدید میترسم.
بعد از شنیدن حرفهایم از اتاق رفت. شب با تردید به خانه بازگشتم. شکل خانه عوض شده بود و مریم دیگر حرف نمیزد. کتابش را در آتش انداخته بود و بوی کاغذ سوخته کل خانه را گرفته بود. بعد از آن نوبتِ ویرجینیا وولف بود که در آتش بسوزد. کتاب سوزیای به راه افتاده بود که نمیتوانم برایش نمونهای بیاورم. چند ماه بعد مریم کتاب تازهاش را نوشت. گرچه هنوز هم بینایی کمی داشت. او تا دید کامل راه زیادی داشت. دیدی انسانی و بدونِ جنسیت.
مردستیزی (فمینیسم) از روزی شروع میشود که نظر یک زن کور میشود. (ویرجینیا ولف، اتاقی برای خود)
دلم خوش بود که به مانند جلال که سیمیناش با او هم کفو بود، با زنی عروسی کردهام که مانند خودم دست به قلم داشت. ما هم عین جلال و سیمین که هر دو دست به قلم داشتند و نون و قلم در کنار هم میگذاشتند و زندگانی سپری میکردند، هر دو مینوشتیم. حالا بگذریم از اینکه جلال خسی در میقات مینوشت و من راهنمای کتاب اول و سیمین هم با آنکه نمیدانست «به کی سلام کند» حداقل «سووشون» را داشت، ولی سهم مریم من از زندگی گفتن شعر آگهی ترحیم بود. با این همه زندگیمان خوب بود تا اینکه آن کچل (رئیس مجلهای که مریم در آن شعر میسرود) به دلیل یک جر و بحث مختصر و دوستانه مریم با یکی از همکارانِ مردش، او را اخراج کرد. همیشه از این مرد چهل و هفت ساله هیز کچل بدم میآمد و خوشحال بودم که بالاخره مریم از زیر دست او به بیرون آمد و امیدوار بودم کار بهتری را آغاز کند، اما این تازه اول بدبختی بود، چرا که فمینیست همیشه از اینجا آغاز میشود.
مریم بعد از آن روز، دقیقا سه روز و هفت ساعت و سی دقیقه در اتاق ماند و از اتاق بیرون نیامد. تنها صدای گریهاش میآمد و حرفهایی که به خودش میزد (نمیدانم وقتهایی که من نبودم میآمد بیرون یا نه. ولی به هر حال شاید هیتلر هم در آغاز چنین دورانی را گذرانده بود.) اما بعد از آن سه روز حال او کاملا خوب بود، میگفت میخواهد دوران جدیدی را آغاز کند، میگفت مریم گذشته مرده است و منِ گردن شکسته که خوشحال بودم از خروج او از آن شغل و احساس میکردم حالش بهتر است حرفهایش را با سر تصدیق میکردم و امید میدادم که حق تو در آن مجله داشت خورده میشد.

دو روز بعد از آن روز کذایی، مریم شغل جدیدی در کتابخانه محل گرفت، که گرچه پولش خیلی کمتر از شغل قبلیاش بود، اما به آن علاقه داشت. کارش این بود که یکی از حروف الفبا را انتخاب کند و کتابهای نویسندگانی که آغاز نامشان با آن حرف بود را بخواند و خلاصهای از آن تهیه کند، و برای هر کتاب پنج هزار تومان به او میدادند. از قضا و یا شاید هم از شانس بد من حرف «واو» به مریم افتاد. مریم دیگر چشم از کتاب برنمی داشت. نه دیگر آشپزی میکرد، نه جایی میرفت و نه اوضاع احوال خانه برایش اهمیتی داشت. او فقط کتاب میخواند و سطر به سطر، درخشش نوری عجیب در چشمانش بیشتر میشد. خانه ما دیگر شده بود پاتوق کتابهای خانم وولف و حرفهای او. تا اینکه با پایان یافتن مجموعه کتابهای او، که مریم آنرا در یک هفته به اتمام رسانده بود و این در نوع خودش رکوردی به حساب میآمد از آن کار هم استعفا داد و رو در روی من جملهای گفت که کمی من را به فکر فرو برد. او آن شب، بعد از آنکه وارد خانه شدم در چشمانم خیره شد و گفت استعفا داده است. به او گفتم: «تو که آن کار را دوست داشتی، چرا آمدی بیرون؟» که برق نگاهش مرا ترساند و حرفش این ترس را تکمیل کرد. او گفت الان هدف والاتری دارد و تاکید او روی هدف جوری بود که هنگام عکس گرفتن افراد روی سیب تاکید میکنند.
روز بعد، مریم را پشت کامپیوتر دیدم که داشت مینوشت. وضع خانه جوری بود که انگار جنگ جهانی سوم را در خانه ما برگذار کرده باشند. برای خجالت او شروع کردم به جمعآوری تلفات جنگ و مرتب کردن خانه، که دیدم نه! حتی سرش را هم از صفحه مانیتور بالا نمیآورد. تا اینکه تسلیم شدم و گفتم: «چه مینویسی؟» گفت: «رمانم را آغاز کردم.» خوشحال شدم و گفتم: «چه عالی! نمیدانستم رمان مینویسی.» گفت: «تو هیچوقت، هیچ چیز من را نمیدانی.» نمیدانم گله بود یا شوخی، ولی با این حال پرسیدم: «نامش چیست؟» که این بار سرش را برداشت و گفت: «مردان انحصار طلب و زنان نویسنده.» گفتم: «اسمش بد نیست به نظرت؟ به خواننده برنخوره؟»
که ناگهان شروع کرد به داد و فریاد اینکه: «...تو چون مردی به نظرت میتوانی به من زور بگویی و مرا مجبور کنی نام رمانم را عوض کنم؟» خیلی سعی کردم آرومش کنم، اما آتشفشانی بود که فوران کرده بود. دیگر نمیشد جمعش کرد. خودم را زدم به نشنیدن حرفهای کریه او که واقعا دیگر شبیه حرفهای آن مریم قبلی نبود. گفتم عصبانی است بگذار خودش را خالی کند.
اما خالی نشد. دو هفته تمام هر حرف من بر اساس جنسیتم تلقی شد و حرفهای خانم وولف به عنوان وحی منزل بود در منزل ما و حرف دیگری غیر آن منجر به فریاد و مجازات. نمیخواهم برایم دل بسوزانید، ولی باید بدانید در آن دو هفتهای که گذشت تنها یک کتاب نوشته نشد. با آنکه خیلی از نویسندگان (حتی خود خانم وولف هم) نمیتوانند در این زمان کم کتابی را تمام کنند، اما کتابش از نظر زبان و دستور حرف نداشت، داستان جذابی هم داشت، راجع به زنی بود که به جنگ مردها میرفت؛ خیلیها چنین موضوعاتی را دوست دارند، اما اگر نظر من را میخواهید، کینهای بیش نبود. کینهای از یک مرد کچل که به خاطر یک مرد دیگر غرور یک زن را خرد کرده بود. حتی این را از توی داستان هم میشد فهمید.
در این دو هفته زندگی ما عوض شد. او برای خودش و هم فکرانش که تا قبل از آن اتفاق مایه تمسخر ما بودند در خانه جلسه میگرفتند و کوچکترین حرفی از طرف من باعث میشد آتشی در خانه شکل بگیرد که تنها کسی که در آن میسوخت من باشم و باقی آتش افروز. و هر روز بد تر از دیروز. تا اینکه دیگر نتوانستم در خانه بمانم و به دفتر کارم پناه بردم، جایی که هر مرد گرفتار به این بلای جهانی به آن پناه میبرد. دیگر نه تلفنهایش را جواب دادم و نه خبری از او گرفتم. حالا که سایه یک مرد او را اذیت میکرد میخواستم او را با دوستانش تنها بگذارم. تا اینکه همین سهشنبه بعد از آنکه سه شب را در اتاق اداره گذراندم و کمرم از بس که روی صندلی خوابیده بودم دیگر خم نمیشد، خودش با پای خودش به دفترم آمد. من که از دیدنش جا خوردم حرفی نزدم. در واقع ترسیدم. او هم حرفی نزد. کتابش را روی میزم گذاشت و کلید خانه را روی کتاب. در رفتارش تحکم موج میزد. روبروی میزم نشست و فرمان داد: «بخوان!» خواندم. درست سه ساعت و هفت دقیقه طول کشید که خواندمش. از همه نظر قابل تحسین بود، اما چیزی برای گفتن نداشت. جنسیت برای او شده بود یک عقده. عقدهای که چشمانش را کور کرده بود و این در نوشتهاش موج میزد. اگر ساراماگو را به حساب نیاوریم «کوری» بهترین عنوانی بود که میشد روی این کتاب گذاشت. باورم نمیشد، همه این حرفها را به او هم گفتم. نمیدانم جراتش را از کجا آوردم. شاید این حس که اگر نگویم زندگیام را با دست خودم نابود کردهام باعث شد بگویم که از ویرجینیا ولف متنفرم. و بدتر از آن ازش میترسم. همانطور که از مریم جدید میترسم.
بعد از شنیدن حرفهایم از اتاق رفت. شب با تردید به خانه بازگشتم. شکل خانه عوض شده بود و مریم دیگر حرف نمیزد. کتابش را در آتش انداخته بود و بوی کاغذ سوخته کل خانه را گرفته بود. بعد از آن نوبتِ ویرجینیا وولف بود که در آتش بسوزد. کتاب سوزیای به راه افتاده بود که نمیتوانم برایش نمونهای بیاورم. چند ماه بعد مریم کتاب تازهاش را نوشت. گرچه هنوز هم بینایی کمی داشت. او تا دید کامل راه زیادی داشت. دیدی انسانی و بدونِ جنسیت.
***
پینوشت: همانطور که همه میدانیم اگر تمام این متن هم به واقعیت نزدیک شود، احتمال وقوع پاراگراف آخر خیلی کم است. پس نگذاریم کار به آنجا بکشد. ما چه ولف باشیم چه آلبی، چه جلال آل احمد و یا سیمین، چه زن و چه مرد نظرمان باید شنیده شود، تا بینایی را احساس کنیم.مردستیزی (فمینیسم) از روزی شروع میشود که نظر یک زن کور میشود. (ویرجینیا ولف، اتاقی برای خود)

آخرین شماره :
کیف پول
زنان، مصرف و سبک زندگي
«زن» عنصری «فرهنگ ساز» است که ارزشها، اعتقادات و شیوههای رفتار و عناصر دیگر فرهنگی را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکند.
پاساژهای تهران
هر چقدر پول بدی، همان قدر آش میخوری!
نقش تبلیغات ماهوارهای در مصرف گرایی
نزدیک به 3 میلیون دستگاه گیرنده شبکههای ماهوارهای در ایران وجود دارد که تنها هفتاد هزار تا از آنها کشف شده است.
مصرف میکنم؛ پس هستم!
هرکس بنا به وسع مالی خود، دیِن خود را به موج سرسامآور تبلیغات و آگهیهای ناتمام ادا میکند.
سادهتر از یک لامپ معمولی!
اقناع از نظر رویکرد روانکاوی یک ویژگی منحصر به فرد داد.
نه! همین لباس زیباست نشانِ آدمیت!
چگونه با انتخاب سفره عقد، حسابهای مالی همسرتان را به صفر نزدیک کنید!
گوش شنوا
شبنم تازه خوابیده بود که صدایی از آن سوی دیوار آمد. ماهان کتاب داستان را زمین گذاشت و گوشاش را به دیوار چسباند. همانطور که سرش کج بود، در تاریکی تلالو دو نور را در سیاهی اتاق دید. کمی چشمهایش...
تلویزیون،مصرف،ما
تاثیر برنامههای تلویزیونی بر مصرف گرایی زنان يكي از تفريحات سالم خانواده چهار نفري ما نشستن پاي تلويزيون (بخوانيد لميدن!)و ديدن برنامههاي مختلف است. حداكثر تلاش ما هم اين است كه هيچ كدام را از دست ندهيم. اما سعي میكنم...
نقش نگرشها و ارزشها در بوجود آمدن سبک زندگی مصرفگرایانه
نگرش مردم نسبت به پدیدههای مختلف، غالبا همان چیزی است که رسانهها ترسیم کردهاند،
مهمانیهای دورهای
نوبت به او که افتاد، انواع غذاهای رنگارنگ بود که بر روی میز، چشمنوازی و صد البته دلنوازی میکرد.
«خلاف جریان آب»
زمانی که زن برای تامین نیازهای غیرضروری مدام همسر خود را تحت فشار گذاشته و هر روز چیز تازهای از او طلب کند،
تو هم میتوانی آرام زندگی كنی.
سالی چند جفت كفش، چند تا كیف، مدلها و رنگهای مد روز شال و روسری و لباس، لوازم آرایش، كافی شاپ و بازار فقط برای رفع خستگی و اینكه بگویی من هم میتوانم.
بالای شهر، پایین شهر
قیمت این محصولات دستساز چندان چشمگیر نبود. اما ...
این صورتكهای زیبا
رقم 800 میلیون دلاری واردات لوازم آرایش به صورت قاچاق حیرت زدهام میكند
ورق
باورم نمیشود آن کتاب قطور کاتالوگ تبلیغاتی بوده باشد و لعیا این همه وقت مشغول ورق زدن آن بوده باشد.
تدبیر مادر
زن لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت: «تدبیرمادر»
هویت زنان و مصرفگرایی
مصرف کرن یکی از ملزومات زندگی بشری است که با رفع نیاز انسان پیوند دارد، در نتیجه مصرف کردن امری مثبت و در راستای برآوردن نیازهای انسان تلقی میشود، اما مصرف گرایی آن است که بیش از نیاز را پوشش...
مصرف گرایی از نگاه شهید آوینی
تأملی پیرامون مـصرفگرایی در اندیشه سیـد مـرتضی آوینی آنچه به آن خواهیم پرداخت، دیدگاه شهید آوینی است در باب «اصلاح الگوی مصرف». شاید در آثار آوینی درباره اصلاح الگوی مصرفف مستقیما چیزی یافت نشود. اما نسبت مصرف و تمدن مغرب...
بوی آش رشته عزیز
حوصله متلکهای نیوشا و المیرا را نداشتم که مدام بهم تکه بندازن و بگن ژیلت بدیم خدمتتون! نزدیک کنکور هم بود و درس را بهانه کردم و به شرط اینکه کاری به کارم نداشته باشند، به کتابخانه نرفتم .فکر میکردم...
زنان و اندیشههای طلایی مدیریت مصرف
مدیریت مصرف خانواده در شرایط عادی باید بر اساس میزان درآمدهای هر یك از اعضای خانواده و هزینهها تنظیم شود، و در این میان خانوادههایی موفقترند كه در این فرمول جایی نیز برای پسانداز و به اصطلاح «روز مبادا» در...
زنان، مصرف و سبک زندگي
«زن» عنصری «فرهنگ ساز» است که ارزشها، اعتقادات و شیوههای رفتار و عناصر دیگر فرهنگی را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکند.
پاساژهای تهران
هر چقدر پول بدی، همان قدر آش میخوری!
نقش تبلیغات ماهوارهای در مصرف گرایی
نزدیک به 3 میلیون دستگاه گیرنده شبکههای ماهوارهای در ایران وجود دارد که تنها هفتاد هزار تا از آنها کشف شده است.
مصرف میکنم؛ پس هستم!
هرکس بنا به وسع مالی خود، دیِن خود را به موج سرسامآور تبلیغات و آگهیهای ناتمام ادا میکند.
سادهتر از یک لامپ معمولی!
اقناع از نظر رویکرد روانکاوی یک ویژگی منحصر به فرد داد.
نه! همین لباس زیباست نشانِ آدمیت!
چگونه با انتخاب سفره عقد، حسابهای مالی همسرتان را به صفر نزدیک کنید!
گوش شنوا
شبنم تازه خوابیده بود که صدایی از آن سوی دیوار آمد. ماهان کتاب داستان را زمین گذاشت و گوشاش را به دیوار چسباند. همانطور که سرش کج بود، در تاریکی تلالو دو نور را در سیاهی اتاق دید. کمی چشمهایش...
تلویزیون،مصرف،ما
تاثیر برنامههای تلویزیونی بر مصرف گرایی زنان يكي از تفريحات سالم خانواده چهار نفري ما نشستن پاي تلويزيون (بخوانيد لميدن!)و ديدن برنامههاي مختلف است. حداكثر تلاش ما هم اين است كه هيچ كدام را از دست ندهيم. اما سعي میكنم...
نقش نگرشها و ارزشها در بوجود آمدن سبک زندگی مصرفگرایانه
نگرش مردم نسبت به پدیدههای مختلف، غالبا همان چیزی است که رسانهها ترسیم کردهاند،
مهمانیهای دورهای
نوبت به او که افتاد، انواع غذاهای رنگارنگ بود که بر روی میز، چشمنوازی و صد البته دلنوازی میکرد.
«خلاف جریان آب»
زمانی که زن برای تامین نیازهای غیرضروری مدام همسر خود را تحت فشار گذاشته و هر روز چیز تازهای از او طلب کند،
تو هم میتوانی آرام زندگی كنی.
سالی چند جفت كفش، چند تا كیف، مدلها و رنگهای مد روز شال و روسری و لباس، لوازم آرایش، كافی شاپ و بازار فقط برای رفع خستگی و اینكه بگویی من هم میتوانم.
بالای شهر، پایین شهر
قیمت این محصولات دستساز چندان چشمگیر نبود. اما ...
این صورتكهای زیبا
رقم 800 میلیون دلاری واردات لوازم آرایش به صورت قاچاق حیرت زدهام میكند
ورق
باورم نمیشود آن کتاب قطور کاتالوگ تبلیغاتی بوده باشد و لعیا این همه وقت مشغول ورق زدن آن بوده باشد.
تدبیر مادر
زن لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت: «تدبیرمادر»
هویت زنان و مصرفگرایی
مصرف کرن یکی از ملزومات زندگی بشری است که با رفع نیاز انسان پیوند دارد، در نتیجه مصرف کردن امری مثبت و در راستای برآوردن نیازهای انسان تلقی میشود، اما مصرف گرایی آن است که بیش از نیاز را پوشش...
مصرف گرایی از نگاه شهید آوینی
تأملی پیرامون مـصرفگرایی در اندیشه سیـد مـرتضی آوینی آنچه به آن خواهیم پرداخت، دیدگاه شهید آوینی است در باب «اصلاح الگوی مصرف». شاید در آثار آوینی درباره اصلاح الگوی مصرفف مستقیما چیزی یافت نشود. اما نسبت مصرف و تمدن مغرب...
بوی آش رشته عزیز
حوصله متلکهای نیوشا و المیرا را نداشتم که مدام بهم تکه بندازن و بگن ژیلت بدیم خدمتتون! نزدیک کنکور هم بود و درس را بهانه کردم و به شرط اینکه کاری به کارم نداشته باشند، به کتابخانه نرفتم .فکر میکردم...
زنان و اندیشههای طلایی مدیریت مصرف
مدیریت مصرف خانواده در شرایط عادی باید بر اساس میزان درآمدهای هر یك از اعضای خانواده و هزینهها تنظیم شود، و در این میان خانوادههایی موفقترند كه در این فرمول جایی نیز برای پسانداز و به اصطلاح «روز مبادا» در...















Esme nevisande koo pas?
عالیه /لطفادر مورد زنان باستان مطب بنویسد
متاسفانه دوستان کم لطفی کردند و اسم نویسنده رو ننوشتن. خانم ویشنو .
عالی بود
واقعا عالی بود.کاملا معنا گرا و ...
خیلی جالب بود زنان جامعه ما بیشتر از هر چیزی از افراط و تفریط ضربه خوردند.