صحنه اول، كلاس اول دبستان
در راه مدرسه هستم برای اولین بار؛ با یك دندان افتاده و كیفی سنگین در دست و کلی سوال در ذهنم: «خانممون چه شكلیه؟ بغل دستیم کیه؟ كسی با من دوست میشه؟ چرا نمیشه عروسكام و به مدرسه بیارم؟ اگر دستشویی داشتم به كی بگم؟ توالتش تمیزه یا نه؟ مدادم رو كی برام میتراشه؟ برنامه كودك عصر چی میشه؟ بیسكوییتم و كی باید بخورم؟ بچههای دیگه حتما با هم دوستند و من تنها میمونم، اونوقت چی كار كنم؟ چقدر باید مشق بنویسم؟ وقت بازی هم داریم؟ جمعهها هم باید برم مدرسه؟ مامان یادش میمونه به موقع دنبالم بیاد؟ آژیر قرمز كشیدند كجا باید برم؟ و و و...»
صحنه دوم، كلاس اول راهنمایی
در راه مدرسه هستم با مانتویی متفاوت و كوله پشتی بر دوش: «اسم این همه معلم و چه جوری حفظ كنم؟ باز هم مثل دبستان بهمون یك عالمه مشق شب میدن؟ معلمامون مهربونند یا نه؟ از دوستای قبلیم كسی میاد؟ بهم گفتند با سوم راهنماییها دوست نشم، چرا؟! دلم میخواد بدونم ولی روم نمی شه، چی كار كنم؟ چرا باید دو نوبت بریم مدرسه؟ چرا این پسرهایی كه از رو به رو میان اینقدر به من نگاه میكنند؟ هنوز وقتی آژیر قرمز میكشن باید برم پناهگاه؟ و و و...»
صحنه سوم، كلاس اول دبیرستان
در راه مدرسه هستم با مانتویی سرمهای و كیفی بر شانه: «میگن دبیرستان خیلی سخته، چی كار كنم؟ برای كنكور باید از الان درس بخونم؟ فیزیك و شیمی یعنی چی؟ یعنی اگه الان دوستام و ببینم اونها هم مثل من یه تغییرایی كردن؟ اونها هم مثل من از ظاهرشون خجالت میكشند؟ بعد از اول دبیرستان چه جوری رشتهام و انتخاب كنم؟ یعنی با مریم و فرناز و شهرزاد یك كلاس میافتیم؟ میگن كیفها رو موقع ورود میگردند كه لوازم آرایش نداشته باشیم، راسته؟! وای باز این پسره، پس چرا یك نگاه هم به من نمیاندازه و مدام حواسش به بقیه است؟ یعنی من خیلی زشتم؟ یعنی جوشهای صورتم از دور هم پیداست؟ اگر برم رشته هنر بهم نمیگن تنبل؟ دوست دارم موهام بیرون باشه شاید خوشگلتر شم، ولی گناه داره! یعنی یك كمش هم خیلی گناه داره؟ چه خوب امسال از آژیر قرمز خبری نیست! و و و...»
و صحنه آخر
دست دخترم را گرفتهام و او را به مدرسه میبرم. با اطمینان قدم بر میدارد. من بیشتر از او نگران چگونگی ورودش به مدرسه هستم. در راه به من میگوید: «مامان میشود كارتونهای صبح را برایم ضبط كنی بعداً ببینم؟» میگویم: «چشم عزیزم حتما» .كمی سكوت میكند و دوباره میپرسد: «مامان اگر مشق زیاد داشتیم چی كار كنم؟» میگویم: «قرار است مشق زیاد نداشته باشید. نگران نباش.» كمی سكوت و دوباره میپرسد: «مامان دنبالم كه می آیی؟» میگویم: «حتما گلم.» دوباره: «مامان...»!
و این داستان ادامه دارد...