لوله تفنگش سرم را نشانه رفته بود و فریاد میکشید دوربینات را بگیر پایین، نمیدیدمش در آن سیاهی اما صدایش من را یاد چیزی میانداخت. نمیدانم چرا، ولی اصلا نترسیده بودم. دستم همینطور روی شاتر مانده بود و سویِ لنزم رو به جنازه بود ، جنازه مردی که ده جنگ را دیده بود و حالا خودش بیجان در میان چشم سربازان دشمناش افتاده بود و منِ خبرنگار بدون مرز هم حتی اجازه نداشتم این لحظه را ثبت کنم. چرا که دیگر مرزی وجود نداشت، همه ما در آن ساعت شب در بیمرزی گم شده بودیم. نور فلاش را تنظیم کردم و چشم به ویزور دوختم، سرباز عصبانیتر شد. صدایش بلندتر شد که چون زنی فکر کردی کاری با تو ندارم و میگذارم هر کاری دلت بخواهد بکنی؟ زنگ صدایش لحظهای را جلوی چشمم آورد که ترس در دلم انداخت؛ به هفده سال پیش رفتم. دیگر در لنز دوربین جنازهای نبود. اتاق خانم ناظم بود و من که تک و تنها، مغرور روی صندلی کنار میز خانم ناظم نشسته بودم. با آنکه از او میترسیدم، اما میدانستم حق با من است. زنگ صدای مرد تبدیل میشود به زنگ تفریح. خانم معلم پرورشی با کلی ورقه در دستش وارد میشود. ورقهای را جلویم میگذارد. صدای خودم را میشنوم که زیر لب میگویم: «اخراج؟»
- دوباره ازت میگیرم.
عین همیشه آرام است. اگرچه این خاطره است اما تفاوت دارد باهفده سال پیش. شاید به خاطر لنز واید دوربین است، ولی هرچه هست میدانم که جزئیات این نبود. ترس در دلم بیشتر شد. زیر لب گفتم: من امتحان نمیدهم.
گفت: پس ترجیح میدهی اخراج شوی.
گفتم: هرچه هست امتحان نمیدهم.
گفت: خیال کردی میگذارم هر کاری دلت خواست بکنی؟
چشمم را از ویزور گرفتم. مرد بالای سرم بود. اما شکل اتاقی که در آن بودیم عوض شده بود. بیشتر شبیه همان دفتر خانم ناظم بود تا آن اتاقک تاریک و نمور در آن شب سرد. چهره مرد هم در سیاهی عوض شده بود. در تاریکی تبدیل به معلم پرورشی شده بود که همانطور آرام، همانگونه که در لنز واید ایستاده بود بالای سرم بود و اسلحهاش رو به من بود.
گفتم: نمیتوانید جلوی من را بگیرید. شما از من هیچ چیز نمیدانید.
گفت: چند سئوال میپرسم. جواب بده. اگر قانعم کردی آنوقت یک تصمیمی میگیریم.
فضای اتاق داشت تنگ و تنگتر میشد، طوری که لبه میز را در شکمم احساس میکردم. نمیخواستم جواب بدهم. نمیخواستم به هیچ سئوالی جواب بدهم. ولی دادم.
پرسید: با پدر و مادرت مشکلی نداری؟ گفتم نه. گفت دوست پسر داری؟ جواب راست من کمی گیجاش کرد. میتوانستم بازیاش دهم. پیش خودش فکر میکرد چه دختر صادقی. نمیتوانست بفهمد گاهی داشتن صداقت هم نوعی بازی دادن است. گفت دوستت دارد؟ تنها سئوالی بود که نمیخواستم جوابش را بداند، اما مجبور بودم جواب بدهم: خیلی.
گفت باید عکسها را بازبینی کنم. و من همه عکسها را نشانش دادم. وقتی عکسها را میدید پرسید پدر و مادرت میدانند؟ گفتم زندگی من است. آنها سپردهاند دست خودم.
- با هم مشکلی ندارند؟ تو را كه کتک نمیزنند؟
- آزارشان به مورچه هم نمیرسد.
همینطور عکسها را نگاه میکرد و میپرسید: با دوست پسرت مشکل داری؟
گفتم نه. رابطهمان خوب است. هر چه از رابطهمان خواست به او گفتم. حتی چند عکسی را هم که با هم داشتیم نشانش دادم. برق نگاهش را وقت تماشای آن عکسها میدیدم. دوربین را به دستم داد و زل زد در چشمانم. اینک اتاق شده بود به اندازه دو قدم. یک قدم جای من بود. یک قدم جای او. پرسید پس وقتی اینقدر همه چیز خوب است، این کارها چیست؟ خودم را زدم به نفهمی و گفتم کدام کارها؟ و چون نفهمید دوباره از لنز دوربین به چهره واید مرد مرده نگاه میکنم و دستم روی شاتر است. کاری به کارم ندارد و میگوید: چرا درس نمیخوانی. تقلب میکنی. با این و آن میگردی. فکر میکنی خبرش را ندارم؟ دوستانت را میزنی، با مادر و پدر دوستانت دعوا داری. به هرکسی که میخواهد کمکت کند پدر کشتگی داری. پدر و مادرت را دعوت میکنم بهشان نمیگویی. وقتی همه چیز اینقدر خوب است تو چرا اینطور میکنی، ها؟
ندانسته جواب دادم برای این که من خواب میبینم. خواب مردی که در سرزمین دشمنش مرده، و یک هموطن بدون مرز به خاطر گرفتن یک عکس جانش را میدهد. خواب میبینم چون یك مرد به خاطر یک عکس مرده و تنها چیزی که میخواهم این است كه دیگر این خواب به سراغم نیاید. یك وقتها همهچیز خوب است. ولی خوب نیست. خواب سربازی را میبینم که حتی در نظرش نمیگذرد یک آدم بیمرز هم میتواند دلدادهای در یکی از این مرزها داشته باشد. من چهره عکاس را میبینم. هر شب. در یک لنز واید که روبرویم افتاده و صورتش خونی است و از او عکس میگیرم. من کابوس میبینم. درست است. نه پدر و مادر بدی دارم، نه مشکل مالی. ولی توهم دارم. گاهی چهره عکاس توی مدرسه، درست در زمان کلاس به سراغم میآید. من میتوانم لمسش کنم. اینقدر نزدیک است که بوی تنش را احساس میکنم. صدای نفسش را میشنوم و دلم میخواهد از او فرار کنم چون اون مرده، و این یعنی هیچچیز خوب نیست.
دوباره عکاس را میبینم. مردی که ده جنگ را پشتسر گذاشته و جنازهاش اینک خونین و مالین روبروی لنز واید دوربین من است. میدانم اگر عکس را بگیرم او میرود. هر شب رفته است. دستم را محکمتر روی شاتر قرار میدهم. تمام نگاهم به روبروست. دوباره صدای معلم پرورشی را میشنوم که میگوید: فکر کردی چون زنی میگذارم هر کاری دلت خواست بکنی؟ دستم را روی شاتر فشار میدهم و دوربین فلاش میزند و همهجا سفید میشود.
زنگ میخورد. مادر از آن اتاق صدایم میکند. دیگر باید بلند شوم. ولی انگار در سرم تیر خالی کردهاند. سرم پر است از خالی.
خوشحالم به شما مسیج میدم خودتو معرفی کن
فکر کنم کافی باشه رامتین جان
man har kari mikonam farsi neminevise matlabe ghashangi bood manm ye modat in khiala ro dashtam ama talash kardam ke betonam faramosh konam yadame kheyli ehsas badi dashtam tasmim gerftam beram doktar ravanshenas onja hipnotizm shodam doktar goft rohet be ayande safar mikonam tarikhaiii ke az zamir nakhod agaham porside shod hame az ayandeh bood