630
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. سید مهدی شجاعی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۰)
            تعداد بازدید: 630
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        «همیشه و در همه اتفاقات، پای یک زن در میان است.»



        این باور جاودانه و حکم قطعی و خدشه‌ناپذیر پدر من است در همه حوادث گذشته و حال و آینده. محال است که شما پای صحبت پدر بنشینید و او این کشف مهم و تاریخی را به نحوی به رختان نکشد.
        مهم نیست که شما درباره چه چیزی صحبت می‌کنید. بحث درباره هر چه که باشد، پدر با زیرکی و مهارتی حساب شده، آن را به این وادی می‌کشاند و با شواهد و دلایل مختلف اثبات می‌کند که از زمان آدم ابوالبشر تاکنون در همه اتفاقات مهم، پای یک زن در میان بوده است.
        این مقدمه را داشته باشید تا من ماجرای عجیب و شگفت‌انگیزی را برایتان نقل کنم.
        و اما پیشینه داستان:
        شاید حدود شش ماه پیش مطلبی از من در مجله‌ای که مسئولیت سردبیری‌اش را بر عهده دارم چاپ شد پیرامون روند رو به رشد طلاق.
        این مطلب که طعنه و تعریضی هم به مدافعین حقوق زنان داشت، در کمال شگفتی مورد شکایت یکی از قضات برجسته دادگستری قرار گرفت و من به دادگاه مطبوعات احضار شدم. توضیحات اولیه در محضر قاضی دادگاه مطبوعات، مسموع نیفتاد و محاکمه موکول شد به جلسه رسمی و علنی.
        هفته گذشته در همین روز –یعنی دوشنبه- جلسه محاکمه این بنده بود در دادگاه مطبوعات.

        پایان پیشینه داستان:


        و ... آغاز متن داستان:


        از راه رسیده بودم. خسته و کلافه و شکست خورده
        پدر پرسید: شیری یا روباه پسر؟
        جواب ندادم. حال و حوصله جواب دادن نداشتم.
        گفت: اخبار ساعت دو را گوش کردم چیزی از تو نگفت. اصلاً خبری درباره دادگاه مطبوعات نداشت.
        پدر در سکوت من ادامه داد:
        به مجله هم زنگ زدم. بچه‌ها هیچکدام خبری نداشتند. ولی می‌گفتند خوب از پس دفاع برآمده‌ای.
        گفتم: چه فایده؟!
        و برگه‌های دفاعیه را روی میز کنار تلویزیون انداختم و خودم بر روی مبل یله شدم. پدر کتاب دعایش را بست. از جا بلند شد و بر روی مبل مقابل من نشست.
        - چه فایده که نشد جواب. بالاخره محکوم شدی یا تبرئه؟
        ناگزیر شدم به توضیح دادن، گفتم:
        - تبرئه شدم اما احساس آدم‌های شکست خورده را دارم. احساس می‌کنم در مسابقه‌ای برنده شده‌ام که از بنیان کشک بوده است. احساس می‌کنم که همه بازی خورده‌ایم، از شاکی تا متهم، از قاضی تا مردم...
        پدر در کمال خونسردی حرفم را برید:
        طبق معمول، مسائل را پیچیده می‌کنی پسر! مطلب ساده‌تر از این حرفهاست و من با لحن او ادامه دادم:
        - و حکماً پای یک زن در میان است.
        از اینکه ترجیع‌بند همیشه کلام پدر را به سخره گرفته بودم، پشیمان شدم، بخصوص که دلخوری و تکدر را آشکارا در چهره‌اش دیدم.
        گفتم: شوخی کردم پدرجان. ببخشید! قصد و غرضی نداشتم، می‌خواستم...
        پدر گفت: شوخی نیست پسر! عین واقعیت است.
        و من بیشتر کلافه شدم.
        گفتم: نگویید این حرفها را پدرجان! در ماجرایی که به این وضوح، سیاسی است شما چطور می‌توانید ردپای یک زن را در آن پیدا کنید. و پدر بیشتر به غیرتش برخورد. از جا بلند شد. انگشت سبابه‌اش را با خشم در مقابل من تکان داد و گفت:
        - من پدر تو نیستم اگر تا یک هفته دیگر این مطلب را برایت اثبات نکنم. من هم از جا بلند شدم –البته به احترام- و نصیحت‌گرانه گفتم:
        - پدرجان! خواهش می‌کنم تئوری همیشگی خودتان را با مسائل ناموسی داخل خانواده قاطی نکنید. حالا آمدیم و این ماجرا اثبات نشد، شما هم حرفهایی می‌زنیدها...
        پدر که حالا حسابی روی دور افتاده بود، قاطع‌تر از پیش گفت:
        - حرف نمی‌زنم پسرجان! من عمل می‌کنم. یک جا بالاخره باید من به تو ثابت کنم که آنچه جوانهای امروز در آیینه هم نمی‌توانند ببینند. ما پیرترها در خشت خام می‌بینیم.
        برای اینکه پدر را از موضع خشم پایین بیاورم، متواضعانه گفتم:
        - پدرجان! من که همه حرفهای شما را دربست قبول دارم. شما هم گاهی استثناء قائل شوید برای آن قاعده‌های کلی که می‌فرمایید.
        پدر اما به هیچ وجه حاضر نشد کوتاه بیاید.
        گفت: بحث کردن با تو فایده ندارد. امروز چند شنبه است؟
        گفتم: اگر صلاح بدانید دوشنبه.
        گفت: تا هفته آینده همین روز یعنی دوشنبه، من به تو اثبات می‌کنم که در ماجرای دادگاه مطبوعات تو –مثل هر ماجرای مهم دیگری- پای یک زن در میان بوده است.
        به شوخی گفتم: ولی اگر نشد اجازه بفرمایید که در این رابطه پدر و فرزندی تشکیکی پدید نیاید.
        پدر خوشبختانه خندید. ابتدا آرام و سپس بلندبلند. و در میان خنده گفت:
        - خیالت از آن بابت راحت باشد. لازم بشود من سند منگولهدارش را هم رو می‌کنم.
        ***
         

        امروز همان روز دوشنبه آینده است و پدر از چند روز قبل وعده آمدن یک مهمان ناشناس را داده و از من قول گرفته که دوشنبه را در خانه بمانم.
        در حالیکه خیلی هم نیاز به قول گرفتن نبوده، کنجکاوی و التهاب، خود به خود مرا از دیروز خانه‌نشین کرده و امروز هم از صبح مثل دختری که چشم انتظار خواستگار است، در تب و تاب انداخته.
        عاقبت حوالی ساعت ده زنگ در به صدا در می‌آید اما پدر اجازه باز کردن در را به من نمی‌دهد:
        - خودم باز می‌کنم. شما برو چای را آماده کن.
        رفتار اینگونه پدر هم باز حس دختر چهارده ساله چشم انتظار خواستگار را در من تقویت می‌کند. چاره‌ای نیست. به آشپزخانه می‌روم و خودم را به آماده‌سازی ادوات چای مشغول می‌کنم.
        وقتی مهمان مستقر می‌شود و من سینی چای به دست با همان احساس وارد اتاق می‌شوم، پدر، ما را به هم معرفی می‌کند و مهمان به احترام از جا برمی‌خیزد و دست می‌دهد:
        - آقای سربندی از همکلاسیهای قدیم و ایشان هم پسرم حمید.
        جوانی است حدودا سی‌ساله با چهره‌ای محجوب و روستایی و چشمهایی ریز و باحیا و موهایی کوتاه و ریشی بور و تنک.
        به خنده می‌گویم: ایشان جوانتر از آنند که همکلاسی شما بوده باشند.
        جوان خودش توضیح می‌دهد که:
        - استاد همیشه شاگردانشان را همکلاسی خطاب می‌کنند به اعتبار اینکه با شاگردان در یک کلاس بوده‌اند.
        می‌گویم: چهره شما آشناست.
        می‌گوید: من هم به گمانم شما را جایی دیده باشم.
        پدر توضیح می‌دهد: این آقای سربندی ما منشی همان قاضی‌ای هستند که از شما شکایت کرده‌اند.
        و من آنقدر جا می‌خورم که یادم می‌رود دیدار احتمالی ایشان را در راهروهای دادگستری در ذهنم جستجو کنم.
        پدر ابتدا چای مهمان را برایش می‌گذارد و بعد چای خودش را و سینی مانده با یک چای را هم به خودم تعارف می‌کند.
        - بنشین پسرجان! چرا خشکت زده؟!
        و بی‌مقدمه به مهمان می‌گوید:
        - همه آنچه را که به من گفتی، بی‌هیچ کم و کاست به این آقازاده بگو.
        سربندی اگر چه به همین منظور دعوت شده اما از این بی‌مقدمگی جا می‌خورد و می‌پرسد:
        - از کجا شروع کنم استاد؟ چه چیزهایی را بگویم؟
        پدر می‌گوید: از خودت شروع کن. اینکه کجا هستی، چه می‌کنی، آنجا که هستی چه می‌گذرد؟ و این شکایت کی، کجا و چگونه تنظیم شده است؟ از سیر تا پیاز را از قلم نینداز. ضمنا چایت را هم بخور، یخ نکند.
        سربندی شروع می‌کند:
        - من منشی آقای رئیس هستم. در بخش منکرات. هم شاگردی پدرتان را کرده‌ام و هم ورودم به کار دولتی را مدیون ایشان هستم. پدرم با پدر شما...
        پدر حرفش را قطع می‌کند: اینها را نه، برس به اصل مطلب.
        سربندی ادامه می‌دهد:
        - راستش هر روز پرونده‌های متعدد منکراتی از مرد و زن و پیر و جوان به شعبه ما ارجاع می‌شود.
        آقای رییس در مورد خانمها خیلی حساسند و معتقدند که تا خانمها اصلاح نشوند، جامعه اصلاح نمی‌شود. این است که برای اصلاح و تربیت خانمها وقت مجزا می‌گذارند.
        هر روز خارج از وقت اداری ما یکی از خانمها را دعوت می‌کنیم تا آقای رئیس هدایتشان کند. اینها اغلب خانمهایی هستند که در مجالس عیش و عشرت یا کنار خیابان دستگیر شده‌اند.
        روزی نیست که آقای رئیس برای نصیحت این خانمها وقت نگذارند و من یقین دارم که از این بابت پولی هم از دولت نمی‌گیرند.
        هر روز از ساعت دو و سه بعد از ظهر تا شش و هفت و گاهی هشت شب، در اتاقشان را قفل می‌کنند و به نصیحت و هدایت این خانمهای منحرف می‌پردازند. آقای رئیس حتی حاضر نمی‌شوند وسط نصیحت یک چای هم میل کنند.
        به مستخدم گفته‌اند، حضور قلبم از بین می‌رود. دوست دارم با لب و دهان خشک خلایق را نصیحت کنم.
        من خودم کشته مرده اخلاص آقای رئیس هستم. تا کسی از نزدیک با آقای رئیس کار نکرده باشد، نمی‌تواند اخلاص ایشان را لمس کند.
        من یقین دارم که ایشان از بیان این حرفها رضایت ندارند. خودشان به من گفته‌اند که حتی بعد از فوتشان هم دوست ندارند این حرفها منتشر بشود، الان هم اگر امر استاد نبود من حاضر نمی‌شدم لام تا کام چیزی بگویم.
        زیر لب به پدر می‌گویم:
        من نمی‌دانستم شما مدرسه تیزهوشان هم درس می‌داده‌اید.
        پدر زیر لب جواب می‌دهد:
        - گوشت را باز کن و دهانت را ببند.
        اما سربندی که حرف مرا شنیده پاسخ می‌دهد:
        - نه خیر، من مدرسه تیزهوشان نبوده‌ام. حمل بر تعریف نشود، خودم با تلاش فردی خودم را بالا کشیده‌ام.
        و رو می‌کند به پدر و حرفش را تصحیح می‌کند:
        - البته با کمک اساتیدی مثل پدر شما.
        پدر جواب تعارفش را می‌دهد:
        - نخیر، ما را چه قابل به این حرفها. خب می‌گفتید:
        سربندی می‌پرسد، کجا بودم؟
        من پاسخ می‌دهم، بحث شیرین نصیحت.
        و سربندی ادامه می‌دهد:
        بله، عرض می‌کردم کار که بااخلاص باشد، نتیجه هم می‌دهد. و نصایح آقای رئیس اغلب نتیجه می‌داد.
        من خودم شاهد بودم که بعضی از زنها وقتی از اتاق درمی‌آمدند، همین طور اشک ندامت می‌ریختند. معلوم می‌شد نصایح آقای رئیس بر جانشان نشسته و تا اعماق وجودشان رسوخ کرده.
        بعضی می‌خندیدند. معلوم می‌شد که شادمان شده‌اند از این هدایت. از اینکه از گناه و انحراف نجات پیدا کرده بودند به نوعی احساس سرور و رضایت داشتند.
        برخی هم البته نصییحت‌پذیر نبودند. همان اول مجلس نصیحت، داد و بیداد می‌کردند، به آقای رئیس بد و بیراه می‌گفتند و از اتاق فرار می‌کردند.
        ما چند بار تصمیم گرفتیم با آنها برخورد کنیم اما آقای رئیس با آن سعه صدر ذاتی‌شان اجازه ندادند.
        می‌فرمودند: هدایت که زورکی نمی‌شود، باید قابلیت باشد. نظر آقای رئیس این است که اصولا...
        پدر می‌گوید: خب، نظر آقای رئیس را بعدا بگو، فعلا برو سر اصل مطلب.
        سربندی می‌پرسد: کدام سر اصل مطلب؟
        پدر می‌گوید: ماجرای شکایت.
        سربندی یادش می‌آید: آهان. بله. یکی از خانمها که به اتاق نصیحت رفته بود، ظاهرا خانم مهمی بود. از آن خانمهایی که روزها از حقوق زنان، دفاع می‌کنند و شبها مجلس پارتی و عیش و عشرت راه می‌اندازند...
        من می‌گویم، خب؟!
        سربندی ادامه می‌دهد: البته ما که اینها را نمی‌دانستیم. بعدا فهمیدیم که این خانم، ظاهرا زیر بار نصیحت آقای رئیس نمی‌رفته و شرط می‌کند که در صورتی نصایح آقای رئیس را می‌پذیرد و از اعمال گذشته‌‌اش برائت می‌جوید که آقای رئیس از نویسنده و مجله شکایت کنند. یعنی همین کجله شما.
        من بلندتر و محکمتر از قبل می‌گویم: خب؟!
        سربندی می‌گوید: و البته به خدا من نمی‌دانستم که آن نویسنده شما هستید و آن مجله مال شماست، و گرنه یک جوری آقای رئیس را متقاعد می‌کردیم که شکایت نکنند. البته بی‌آنکه بدانیم همین کار را هم کردیم.
        آقای رئیس از لای در یک کاغذ به من دادند که همان شکایت از مجله بود. من مجله را آوردم و خواندم. دیدم که مشکلی ندارد. مطلب را به عرض آقای رئیس رساندم و عرض کردم که ممکن است نعوذ با... این کار شما اشتباه باشد.
        آقای رئیس فرمودند: مهم نیست. وقتی پای هدایت یک زن در میان است، بقیه چیزها مهم نیست. وقتی زنها اصلاح شوند، خود به خود جامعه هم اصلاح می‌شود.
        حالا هم که بحمدا... هم آن زن هدایت شد و هم شما تبرئه شدید.
        نظر آقای رئیس این است که...
        پدر می‌گوید: نظر آقای رئیس را بعدا بگو.
        و رو می‌کند به من و می‌گوید: خب، تو چه می‌گویی؟
        من می‌گویم: به نظر من این کشف شما از اصل شکایت و محاکمه مهمتر است و البته در هیچ اتفاق مهمی نیست که پای یک زن...


        غیرقابل چاپ، نشر نیستان

         


          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷