691
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
      •  

        از روی تخت که بلند شد باز هم سرش گیج رفت. پرستار دستش را گرفت و لبة تخت نشاند. هنوز بریدگی بالای ابرو پانسمان نشده بود. همانطور که زخم را می‌بست نگاهش کرد. دوست داشت سر حرف را باز کند و زن دلیلی قانع کننده برای رفتار شوهرش ارائه دهد که او هم خیالش راحت شود و بداند اینهمه آرامشی که در چهره زن است و اینهمه سکوت که شکسته نمی‌شود بی‌دلیل نیست. دوست داشت از شرِ بدبینی‌هایی که با دیدن زن و شنیدن پراکندة ماجرایی که دربارة او دهان به دهان می‌چرخید رها شود. تا به حال دکتر را اینقدر عصبانی و برافروخته ندیده بود. از اتاق که بیرون آمد، برای یک لحظه چنان به مرد حمله برد که همه گفتند ممکن بود مرد را درجا بکشد. 
         
        زیرلب هم از زن آه و ناله نشنید. زیبایی شگفت انگیزی نداشت، اما حالا که دقت می‌کرد کوچک‌ترین ایرادی هم در صورتش نمی‌دید. جز این زخم‌های عجیبی که او مشغول باندپیچی‌شان بود. نشانه‌های یک رفتار غیرمتمدنانه در زمانة ادعای تمدن!!!
         
        - داری تو دلت فحش می‌دی؟
        - چی؟!
        - همه فحش می‌دن. به شنیدنش عادت کردم. اولین بارم که نیست. 
        - دوست داری بشنوی؟
        - دوست دارم یکی خودمو فحش بده.
         
        پس گناه خودش بود. دلش آرام گرفت. از اول هم فهمیده بود اینهمه آرامش نمی‌تواند بی‌دلیل باشد. زن لبخندی محو زد و به دیوار روبرو خیره ماند. کودکی به علامت سکوت انگشت بر بینی گذاشته بود و خیره به زن نگاه می‌کرد. 
         
        - تازه کاری؟
        نگاهی به پانسمانی که کرده بود انداخت. بهتر از همیشه بود.
        - اذیت می‌کنه مگه؟
         
        زن دوباره لبخند زد و نگاهش را به پنجرة آهنی و بستة اتاق دوخت.
        - به دل نگیر. بابت این می‌گم که تا حالا پرستار ساکت ندیدم. همه‌ش می‌خوان بدونن چی شده و کی مقصر بوده و چرا گذاشتم اینطوری بشه و ... ولی تو هیچی نمی‌پرسی.
         
        - نخواستم اذیت شی. زندگی خصوصی مردم به خودشون مربوطه. ولی اگه خودت دوست داری بگی...
        باقی حرف را خورد. همان‌قدر که دوست داشت بشنود، از شنیدنش فرار هم می‌کرد. از اینکه تحت تاثیر قرار بگیرد و بعد داستانی را که مربوط به یک غریبه است با خود به خانه بِبَرَد و آتش زیر خاکستری از آن بسازد که زندگی خودش را هم جهنم کند دلِ خوشی نداشت. زن فقط برای چند لحظة کوتاه دل به سکوتی داد که او آغاز کرده بود. 
         
        - دوست دارم به جای شوهرم، به من فحش بدی. بلند. یه جور که بشنوم و حرصم دربیاد. 
        از زن بدش آمد. فکر کرد یا از آنهاست که با مظلوم نمایی می‌خواهند خود را بی‌گناه جلوه دهند و یا یک زن از قماش مادر او که هر بلایی هم سرشان بیاورند، حرص و غصه و دردش به کنار، دستِ آخر هم به این نتیجه می‌رسند که مقصر اصلی خودشان بوده‌اند که بدون عاقبت‌اندیشی کاری کرده‌اند که به اینجا کشیده است. از آنها که اول و آخر گناه همه را بر پیشانی خود نقش زده و چیزی هم بدهکار می‌شوند. به زن خیره شد و خواست بفهمد این قیافه به کدام دسته بیشتر نزدیک است. زن دستی به پیشانی پانسمان شده کشید و رنگش سفید شد. کمک کرد تا دوباره دراز بکشد. 
         
        - یه وقتی معنی تفِ سربالا رو نمی‌فهمیدم. الان به هرجای زندگیم نگاه می‌کنم از همون جنسه. 
        - بین هر زن و شوهری ممکنه بحث بالا بگیره. 
        - هر زن و شوهری؟! 
        لحن زن بیش از آنکه غمگین باشد، خشمگین بود. 
        - حتا اگه بین زن و شوهری پیش بیاد که ۶ سال از ازدواجشون می‌گذره و لحظه به لحظة ۵ سال اولش رو کاملاً عاشقانه و شاعرانه گذروندن؟! 
         
        ته دلش لرزید. از شنیدن باقی ماجرا ترسیده بود. اما دهان زن را که اینهمه مشتاق گفتن بود، نمی‌شد بست. 
        - آدم تا زیر یه سقف نره نمی‌فهمه با کی طرفه. تا خونة بابام بودم یه فرشته بود. الان حرف بزنم، می‌گن چطور اون ۵ سال نفهمیدی؟ از کجا می‌فهمیدم دستِ بزن داره وقتی با عزت و احترام چند ساعتی میومد و می‌رفت. فحش رو من باید بخورم که ۵ سال انتظار کشیدم تا برم زیرِ سقفِ خونة مردی که یه سالِ تمومه داره کبودم می‌کنه!
                                                                            *******************
        تمام راه به آدم‌ها خیره مانده بود. نگرانی اینکه سرنوشت زن برای او هم تکرار شود از ذهنش بیرون نمی‌رفت. به لحظه لحظة بودن با امیر دقیق می‌شد و مثل کسی که دنبال بهانه باشد، فقط می‌خواست امیر را هم متهم کند. به گناهی که شاید بعد از سال‌ها بروز می‌کرد و او می‌دانست نمی‌تواند مثل زن در برابرش صبور باشد. حسرت زن ۵ ساله بود و او در آستانة حسرتی ۳ ساله قصد داشت جلوی ضرر بیشتر را بگیرد. حرف‌های زن را با توصیه‌های مادربزرگ که همیشه از زندگی او شاکی بود و نمی‌فهمید چرا باید به طمع فراهم کردن یک زندگی کامل اینقدر برای شروع آن انتظار بکشند یک کاسه کرده و می‌رفت تا امیر را به محکمه بکشاند و او را به اندازة شوهرِ زن متهم کند. 
         

          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷