1115
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. مسعود فرجی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۲)
            تعداد بازدید: 1115
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        پالتو را که درآوردم، طوری که انگار خرس قطبی دیده باشد، خشکش زد. ترسیدم غش کند؛ برایش صندلی گذاشتم و لیوانی آب دستش دادم.
        چشمانم خیس بود. نمی‌دانم گریه بود یا هوای بارانی زمستان که چشمانم را خیس کرده بود. پنجره سفید اتاق باز بود. سوز سردی از سیاهی شب تو می‌زد و من پتو را تا روی دهانم بالا کشیده بودم. صدای فین فین دماغم که بلند شد عاطفه غلت زد طرفم. پتو را از روی سرش پایین کشید. گفت: «سرما خوردی؟ می‌خوای پنجره رو ببندم؟»
        گفتم: «عادتت رو می‌دونم. نمی‌خوام فردا نیش پشه‌ها رو بندازی گردن من. می‌دونم بی پتو خوابت نمی‌بره و با پتو هم تو گرما پشه‌ها خفه‌ات می‌کنند.» ولی نه. نتوانستم بگویم. تصمیم گرفته بودم دیگر دروغ نگویم. به جایش گفتم: «نه، مال گریه است.»
        زد به صورتش و گفت: «وای بمیرم برات خانمی. گریه چرا؟»
        گفتم: «برای گریه‌ هم باید بیدارت می‌کردم اجازه می‌گرفتم؟»
        بهش برخورد. فهمیدم. قصدم این نبود، ولی برخورد. زود خودش را جمع کرد. خیلی دختر ماهی است این عاطفه. حتی ناراحت هم که بشود نمی‌گذارد کسی بفهمد. ولی من می‌فهمم. وقتی می‌آمدم اینجا انتظار نداشتم چنین دوستی... نه... چنین هم اتاقی‌ای گیرم بیاید. هیچ وقت با هم دوست نبودیم. بهش گفتم: «تو عالم دوستی می‌تونم یه خواهشی ازت بکنم؟»
        گفت: «تو جون بخواه دوستم. فقط گریه نکن که منم دلم پره.»
        فضای اتاق سیاه بود، ولی حتی در سیاهی اتاق هم چشم‌های سیاهش معلوم بود. آن صفحه سفید خالص که یک دایره سیاه وسطش بود. سیاهی که یک بی‌ریایی خاصی داشت. دودل بودم که بگویم یا نه که گفت: «بالاخره می‌گی چی این وقت شب تو رو گریه انداخته یا نه؟ چیه دلت تنگ شده؟»
        دلم که تنگ شده بود، ولی موضوع اصلاً این نبود. پس طبیعی بود سرم را تکان بدهم و بگویم: «نه، موضوع اصلا این نیست.» و طبیعی بود که او هم بگوید: «پس چی؟» و من هم در جوابش بگویم: «راستش فردا دعوتم کردند مراسم تقدیر از اساتید برتر زن کشور. یه مجلس زنونه توی سالن اصلی دانشگاه. قراره بزرگترین استادای زن کشور هم تو مراسم باشن.»
        ناگهان چشمانش در تاریکی درخشید. نمی دانم اشک بود یا تلالو بارانی که پنجره را خیس کرده بود. هرچه بود آتش آن نگاه مشتاق را در یک لحظه خاموش کرد و گفت: «این که دیگه گریه نداره!»
        گفتم: «می‌دونم.» گفت: «حالا برای چی دعوتت کردند اونم از بین این همه دانشجو؟»
        گفتم:«برای خوندن متن بیانیه.» گفت: «همین؟» گفتم: «پس چی؟» گفت: «فکر کردم می‌خوان بهت جایزه بدن، داشت حسودیم می‌شد...!»
        دوباره یادم افتاد که چرا نمی‌توانستم دوستش داشته باشم؛ دختر خوبی بود فقط خیلی حسود بود. باید باقی ماجرا را هم می‌گفتم. پس پریدم وسط حرفش و گفتم: «بهمون گفتند چون مجلس زنونه است می‌تونیم حجاب رو بذاریم کنار.» گفت:«خوبه که...»
        اما من ادامه دادم: «اما توصیه کردند حتما لباس رسمی بپوشیم. در واقع بهترین لباس مجلسی‌مون رو. مخصوصاً من. گفتند این یه فرصت برای دیده شدن منه. گفتن جوری باید بیای که همه چشمشون روی تو بمونه و ببیننت. ولی هرچقدر فکر کردم لباس مناسبی پیدا نکردم. کمدم رو که دیدی. همش مشکی. حتی اون ساتن آبیه هم اونقدر تنده که از دور مشکی به نظر می‌آد. انگار دارم می‌رم مجلس ختم.»
        رویش را برگرداند و گفت: «مگه مشکی چشه؟»
        گفتم: «فردا جشنه. آدم تو جشن مشکی نمی‌پوشه که. فکر کن. از بین اون همه آدم من قراره برم رو سن و بیانیه رو بخونم. همه توجه‌شون می‌ره به من. به لباس من. اونوقت تو فکر کن تو مراسم به اون مهمی و با کلاسی من با لباس عزا برم.»
        اصلا به حرفهایم گوش نمی‌کرد: «حالا چرا تو رو انتخاب کردند؟»
        اما من هم به حرفهایش گوش نمی‌کردم: «مطمئنم همه‌شون لباسای تازه دوز می‌پوشن. لباسای صورتی، بنفش، قرمز. هرچی نباشه قراره از دست بزرگا جایزه بگیرن. مجلس عزا که نمی‌رن مشکی بپوشن.»
        چند لحظه ساکت شد. عاطفه دراز کشیده و خیره به سقف بود. من نشسته بودم و خیره به او. هیچ کدام آنجا نبودیم. سکوت داشت طولانی می‌شد که عاطفه آن را شکست: «آخه کجای صدای تو خاصه که حالا بیانیه رو بدن تو بخونی. یه بچه سال اولی...»
        لجم گرفت. نباید به او می‌گفتم. پتو را کشیدم روی سرم و گفتم: «شب بخیر.»
        فهمید ناراحت شدم. چون آرام از روی پتو گفت: «نمی‌خواد قهر کنی. من که چیزی تو دست و بالم نیست ولی یکی رو می‌شناسم بچه پول داره. دختر خوبیه، اسمش راحله است. شمارش رو می‌ذارم رو میزت.»
        ***
        صبح به راحله زنگ زدم. دختر خوبی بود. وقتی هم گفتم عاطفه شماره‌اش را داده، بهتر هم شد. همه چیز را به او گفتم و او هم از من دعوت کرد به خانه‌اش بروم تا کمد لباس‌ها را ببینم و انتخاب کنم. رفتم؛ لباس‌ها را هم دیدم. اما بدتر از کمد لباس خودم، همه‌چیز در سیاهی غوطه می‌خورد. با کلی خجالت گفتم: «لباس رنگ شاد می‌خوام، آخه قراره برم جشن، فکر نمی‌کنم اینا مناسب باشه.» خودش که چیزی نداشت. اما به یکی از دوستان زنگ زد و من را سراغ او فرستاد.
        خانم مسنی بود به نام خانم اسدی. دخترش پارسال در تصادف فوت شده و از آن به بعد کمد لباسش دست نخورده مانده بود. راست هم می‌گفت. تمام لباس‌ها تمیز و اتو کشیده بود. با اجازه خانم اسدی بالاخره لباسی صورتی را انتخاب کردم و پوشیدم. اما همان لحظه شوهر خانم اسدی رسید و از اینکه لباس دختر مرحومش را تن من دید چنان منقلب شد که خودم هم از دیدن خودم در لباس آن بدبخت از دنیا محروم مانده خجالت کشیدم!
        خانم اسدی اما بی‌انصافی نکرد و در عوض آدرس خانه دیگری را داد که شاید برای من لباسی پیدا شود. آدرس تازه دور بود و من زیاد وقت نداشتم. مجبور شدم دربست بگیرم. بالاخره هم به خانه‌ای بزرگ رسیدم که کلی زنگ روی دیوارش بود. زنگ را زدم. یک بچه گوشی را برداشت. خودم را معرفی کردم و قضیه را گفتم. در باز شد و بالاخره به داخل راه یافتم. خانه‌ای کوچک بود پر از لباس. قرار شد هر کدام را دوست داشتم انتخاب کنم. برایم عجیب بود. نه تنها در کمدها، حتی در اتاق سالن هم رگال لباس بود. شروع کردم به جستجو. بالاخره هم چیزی را که می‌خواستم پیدا کردم. لباسی صورتی با چین سفید دورش و چند تا گل سفید خوش دوخت روی دامن. انتخاب که تمام شد فهمیدم اینجا لباس‌ها را باید کرایه کرد. هرچه پول داشتم به عنوان یک سوم قیمت اجاره دادم و راهی شدم.
        مجبور شدم با اتوبوس برگردم. تمام پس انداز دو ماهم رفت پای لباس.
        ساعت تقریبا دو بود که به خانه رسیدم. وقت نکردم نهار بخورم. سریع دوش گرفتم و لباس کرایه‌ای را پوشیدم و پالتوی سفید عاطفه را هم تنم کردم و راه افتادم .
        هوا دوباره ابری بود. با خدا خدا که باران نبارد به جلوی سالن رسیدم. با کلی غرور و افتخار وارد سالن شدم و به دنبال استاد گشتم. استاد با دیدنم خلقش تنگ شد. مرا با خود به اتاق رختکن برد تا پالتو را دربیاورم و به قول او کمی شبیه آدمیزاد شوم. اما پالتو را که درآوردم، طوری که انگار خرس قطبی دیده باشد، خشکش زد. ترسیدم غش کند؛ برایش صندلی گذاشتم و لیوانی آب دستش دادم.
        سرزنشم کرد که: «با این لباس احمقانه می‌خوای بری روی صحنه؟! این چیه پوشیدی؟ مگه من نگفتم لباس رسمی بپوش؟» لباس را یک بار دیگر در آینه برانداز کردم و از خودم پرسیدم مگر این رسمی نیست؟! استاد که فکرم را نمی‌شنید ادامه داد: «نگفتی زشته جلوی این همه آدم؟» گفتم: «مگه جشن نیست؟» گفت: «باشه! آدم باید خودش رو این شکلی کنه؟ لازم نکرده بیانیه رو بخونی. بدش من.» برگه را از دستم گرفت و رفت.
        یخ کرده بودم. راست می‌گفت. هر طرف را که نگاه می‌کردی لباس مشکی بود. با رگه‌های نقره ای، طلایی، زرشکی یا حتی تزئیناتی از تور مشکی! درست مثل یک مراسم عزای بسیار مجلل و باشکوه. از سالن بیرون آمدم. برایم عجیب بود. با اینکه بیانیه را نخوانده بودم، اما انگار درسی بزرگ‌تر یادم داده بودند. درسی شبیه اینکه در شهر آنقدر آسمان آبی را خاکستری می‌بینند و درخت ها آنقدر سرب نفس می‌کشند که هیچکس، نه طبیعت و نه آدم‌ها به رنگ بهایی نمی‌دهند.

          1. امتیازدهی:
            لطفا منصفانه امتیاز دهید.
              1.  
              2. ۷۴%
              3. تعداد: ۰۳ رای

        2 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. مرضیه
                ۰۴ آذر ۸۸
                ۱۵:۰۶
          1.  
            متاسفانه اینقدر اینو تو گوشمون خوندن که مشکی خوبه سنگینه و از اینجور حرفها که کم کم دلمونم رنگ غم گرفته درست شبیه رنگ مشکی
           
          0
           
          0
          1.  
            داستان به نظرم جالب بود ولی یکم تو ذوق میزد که یه پسر از زبون دختر بنویسه به نظرم میشه یه پسر اززبون خودشم یه داستان دخترونه بنویسه جنس داستان مهمه نه جنس راوی یه کوچولو هم سیر منطقی داستان روان نبود در کل خوشم اومد موفق باشی مسعود جان
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷