1110
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
      • در وصف مصائب استاد پرویز ماسوری، مقاله نویس ویژه مجلات بانوان
        نشستم پای کامپیوتر به چک کردن ایمیل‌ها که یکدفعه کسی به اسم هما۲۰۱۰ روی خطم ظاهر شد و سلام کرد.
        - سلام. می‌بخشید شما؟
        - من؟ یکی از طرفداراتون.
        ۱.
        زن فرشته‌ای است در لباس انسان... نه... زن پری‌زاده‌ای است خفته در زیر سایه واقعیت‌های تلخ... نه.... زن فرشته‌ایست که بهشت زیر پایش است، ولی خودش نمی‌داند چرا! نه. این مزخرفات چیه؟ من چه مرگم شده؟ چرا نمی‌توانم بنویسم؟ یعنی واسه اونه؟ چون نشسته زل زده بهم؟ یعنی من اینقدر ضعیفم؟! اصلاً چرا همین طور زل زده به من؟! وقتی بهم زل می‌زنند نمی‌تونم چیزی بنویسم. خب این هم ضعف من است. هر کسی نقطه ضعفی دارد. باید کاری کنم تمامش کند.
        - عزیزم چیزی شده؟
        - نه. نه! نه!
        عجب جواب قانع کننده‌ای. خیلی موجز و کوتاه. واقعا که قابل ستایش بود ولی نه در این شرایط. آن هم وقتی کارها تلنبار شده روی هم و فردا هم آخرین مهلت برای تحویل مقاله است. خدایا چرا امروز در دفتر مجله تمامش نکردم؟ چرا آوردمش خانه؟ نه خیر، ول کن نیست.
        - مطمئنم باز یه چیزی تو سرشه.
        -تو چیزی گفتی؟
        -من چیزی گفتم؟ ها... داشتم فکر می‌کردم.
        -به چی فکر می‌کردی؟
        - به اینکه تو کار دیگه‌ای نداری؟
        - دارم. ولی الان ترجیح می‌دم تو رو نگاه کنم.
        - چرا؟
        - چون دوستت دارم  و اینکار برام لذت بخشه.
        - می‌دونم. ولی نمی‌شه نیم ساعت بهم وقت بدی و بعد اینطوری زل بزنی؟
        -اذیتت می‌کنه؟
        -می‌دونی که نمی‌تونم بنویسم.
        -مگه می‌نویسی؟
        - پس اینجا پشت کامپیوتر چیکار دارم می‌کنم؟
        - فکر کردم مشغول کار دیگه‌ای هستی. مزاحم نمی‌شم.
        مشغول کار دیگه؟ مثلاً چه کاری؟ چی فکر کرده؟ نکنه فکر کرده دارم بازی می‌کنم؟  ول کن بابا. بگذار هر طور دوست دارد فکر کند. مهم نیست. مهم این است که رویش را کرد آن طرف و خلاص. حالا کجا بودم؟ ها... زن.
        -پرویز می‌خوام باهات جدی حرف بزنم.
        وای، الان نه.
        -پس کی؟
        - من که چیزی نگفتم.
        -می‌دونم می‌خواستی بگی الان نه.
        - داری به خاطر حرفی که نزدم محکومم می‌کنی.
        - مگه اینجا دادگاهه. تو رو خدا یه ذره مثل آدم حرف بزن. نذار مردم فکر کنن از دنیا به دوری.
        -چی؟ کدوم ابلهی فکر می‌کنه من از دنیا به دورم؟ من وسط دنیام.
        - همین دیگه. تو وسط دنیایی و من فکر می‌کنم از آدما و زندگی و دنیا دور افتادم.
        - باز چی شده؟
        - من لپ‌تاپ می‌خوام.
        چیزی ندارم بگویم. این موجزترین حرفی‌ست که تا به حال زده. لپ تاپ. باز چی دیده هوس کرده؛ خدا عالم است. آخه من نویسنده‌ خرده پای مجلات آبدوغ خیاری زنان از کجا بیاورم برای زنم لپ تاپ بخرم؟ برای این موجود فرا آسمانی که هی برایش مزخرف می‌نویسم و حاضر نیست ذره‌ای درک کند که وضع مالی جوری نیست که بشود پول داد بابت این چیزها! ولی باید منطقی برخورد کنم.
        - اگه قانعم کنی که لپ‌تاپ رو برای چی می‌خوای برات می‌گیرم.
        - تو برای چی داری؟
        - عزیزم تو اینو برام کادو گرفتی.
        - همین. منم می‌گم یه لپ‌‌تاپ برام کادو بگیر.
        - آخه کادو رو به زور می‌گیرن؟
        - من زور نمی‌گم. دارم خواهش می‌کنم.
        - درست. ولی الان پرداخت همچین هزینه‌ای سخته. منم که دارم برای اینه که وسیله کارمه.
        - خب منم وسیله کار می‌خوام. وقتایی که تو نیستی من کاری ندارم. اونجوری یه کاری برای خودم دست و پا می‌کنم. بازی که نمی‌کنم... تو راجع به من چی فکر کردی؟
        - من موقع کار به چیزی فکر نمی‌کنم.
        - این رو چی می‌گی پس؟ لابد می‌خوای بگی این نوشته مال یه نویسنده باهوش دیگه است که تو این مجله وزین و پربار چاپ شده...
        اینجا بود که همه چیز آوار شد روی سرم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم این آفت به جان خودم بیافتد. همیشه در قصه‌ها خوانده بودم، ولی هیچوقت جدی‌شان نمی‌گرفتم. این شماره مجله را از کجا گیر آورده بود نمی‌دانم، ولی می‌دانم نشان دادن آن تکه کاغذ نفرینی یعنی خلع سلاح کامل من که تا به حال نشده از حرفی که زدم روی برگردانم. اصلاً چه شده بود که من احمق سه سال پیش در آن مجله‌ توقیف شده نوشته بودم «دنیا رو به سوی پیشرفت و زندگی راحت‌تر در حرکت است و زن‌های ما هنوز در آشپزخانه سر دیگ چلو. (خدای من چه ادبیاتی!) در دنیایی که ارتباطات و اینترنت و کامپیوتر و ماهواره و هزار راه دیگر برای ارتباط جهانی هست چرا زن‌های ما باید از کمترین امکانات برای ارتباط با دنیای بیرون بی‌بهره باشند؟» مطمئنم. مطمئنم سرم باد داشته در هنگام نگارش این سطور. حتما، چیز دیگر که نمی‌توانسته باشد. فکر کنم این را وقتی نوشتم که زهره خواهرم نتوانست خودش ثبت نام دانشگاهش را انجام بدهد و به جایش برایمان یک قرمه‌سبزی پخت که برنجش شفته بود. درست است. فکر کنم همان موقع بود که جوگیر شدم و این دُر و گوهر را روی کاغذ ریختم. ولی آن موقع جوان بودم. فکر همچین روزی را نمی‌کردم.
        نشستم و زل زدم به کاغذ. راه فرار نداشتم. به از دست رفتن کل پس انداز فعلی فکر کردم و حسرت نقشه‌هایی را خوردم که برای آن پول اندکِ کنار گذاشته کشیده بودم و بالاخره هم باشدِ پذیرشِ خواهش را گفتم. فقط چون سه سال پیش حرفی زده بودم که قرار نبود یقه خودم را بچسبد.

        ۲.
        امروز اولین روز بدبختی من بود. امروز بعد از دو سال بالاخره با زنی غیر از زن خودم درد دل کردم. خیلی موقعیت بدی است که آدم برای همکاری که دو سال مدام سلام و خداحافظی می‌کند، سفره دلش را باز کند. خیلی. ولی مجبور شدم. این غده داشت در گلوم رشد می‌کرد و باید جایی خالی‌اش می‌کردم. طفلکی همکارم حسابی به حرف‌ها گوش داد. سرآخر سری تکان داد و گفت: «نگران نباشید. شما نمونه یک مرد ایده‌آلید. شما روشن فکرید. واقعا. چه در حرف چه در عمل.» و هزار جور تعریف و تمجید دیگر که یکی‌اش هم می‌تواند آدم را در شرایط معمول از فرش به عرش ببرد. ولی اینها هم در من اثر نکرد.
        سعی کردم ذهنم را منحرف کنم. نشستم پای کامپیوتر به چک کردن ایمیل‌ها که یکدفعه کسی به اسم هما۲۰۱۰ روی خطم ظاهر شد. آدم را یاد هواپیمایی و هواپیما می‌انداخت. انگار شماره پرواز بود. در همین افکار بودم که خیلی ناگهانی سلام کرد!
        - سلام. می‌بخشید شما؟
        - من؟ یکی از طرفداراتون.
        -خوبه که هنوز طرفدار دارم.
        -شما همیشه تو قلب ما هستید.
        نفهمیدم چطور توانست اینقدر زود خودمانی بشود. بین دوستان، هما نمی‌شناختم. بین دوستان فرخنده هم نبود. ولی بدم نیامد کمکی حرف بزنیم.
        - جدا؟ من چند وقته یه همچین طرفداری دارم؟
        - خیلی وقته.
        پس از خواننده‌های قدیمی من است.
        - جالبه.
        - چی‌اش جالبه؟
        - من زیاد با خواننده‌هام حرف نمی‌زنم.
        -کار بدی می‌کنید.
        از طرز حرف زدنش خوشم آمد. صاف و صادق بود. یعنی من اینطور به نظرم آمد. نمی‌دانم چرا، ولی جوابش را دادم.
        -من نویسنده‌ام. کارم چیز دیگه است.
        -شما خواننده‌هایی هم دارین.
        - بله. اینطور که پیداست.
        - شما که برای زنها می‌نویسین باید بیشتر با خوانندگان زن ارتباط برقرار کنید.
        - شاید... ولی شرایط جامعه و ذره بین‌های روی من...
        - چرا اینجوری حرف می‌زنین؟ انگار دارین از روی کتاب می خونین. راحت باشین.
        - من راحتم.
        - چه راحتی عصا قورت داده‌ای دارین والا!
        - خب... یه کم راحت نیستم. دوست ندارم حرف بزنم وقتی طرف صحبت رو نمی‌بینم. من اصلاً نمی‌دونم شما مردی یا زن.
        - ای بابا! چه فرقی می‌کنه؟! مهم اینه که مطالبتون رو می‌خونم و دلم می‌خواد مستقیم نظرم رو بهتون بگم.
        - ولی گوینده نظر هم مهمه.
        - یعنی شما به من اعتماد ندارین؟
        باید می‌گفتم نه. چطور می‌شود به کسی در این دنیای مجازی پرخطر اعتماد کرد؟! از کجا معلوم الان هِرهِر به ریشم نخندد و نگوید چه احمقی‌ست این بابا.
        - کدوم نویسنده‌ای به خواننده‌اش اعتماد نداره.
        - این شد یه چیزی.
        دلم می‌خواست صفحه را ببندم. اما توانش را نداشتم. قدرت عجیبی من را از این کار منع می‌کرد.
        - شما باید خیلی جذاب باشید.
        - بله؟!
        - از نوشته‌هاتون معلومه. خیلی دوست داشتم بدونم زن دارید یا نه.
        فکر کردم قضیه دارد بیخ پیدا می‌کند.
        - دو سالی هست که دارم.
        - پس باید زن خوشبختی باشن.
        - اینو از خودشون بپرسید.
        به خیر گذشت.
        -من زیاد کتاب نمی‌خونم. همسرم منتقد کتابه و قبل از خوندن هر کتابی رایم رو می‌زنه. فقط نقدای اون خوبه و مطالب شما.
        خدا را شکر که دست‌ِکم به فرهنگ کتابخوانی عقیده دارد.
        - پس ایشونم می‌شه جزو طرفدارام حساب کرد.
        - چه جورم. پر و پا قرص. بیشتر از خودش شما رو قبول داره، بهش نمی‌گم تا بچزونمش.
        "بچزونمش" خدای من. چه ادبیات غریبی. بچزونتش. کاش من هم می‌توانستم کمی فرخنده را بچزانم. چه طور او مدام دل مرا بسوزاند و من مدام طرفی باشم که مورد سواستفاده قرار می‌گیرد؟! این کار آخر و خواهش عجیب هم که دیگر از همه بدتر.
        - آره. چزوندن در لغت قشنگ نیست ولی گاهی لازمه.
        - صحیح است. صحیح است. : دی
        - دی؟
        - با این طرز حرف زدن شما، به آدم احساس بی‌ادبی دست می‌ده.
        و من تا جایی که در توانم بود تلاش کردم این ادب آمیخته به روح و جانم را تسویه کرده و کمتر از آن بهره بگیرم! تا بالاخره جرات به آنجا رسید که پرسیدم به چه اسمی باید صدایش بزنم و او پاسخ داد: هما.

        ۳.
        نفهمیدم چطور راه را آمدم. حرف‌های هما در سرم می‌چرخید. حالت عجیبی داشت. بدجوری فکرم را مشغول کرده بود. تا پیش از حرف زدن با این زن فکر می‌کردم چه خوب که من این جنس لطیف را تا این حد دقیق می‌شناسم. ولی در برخورد با این زن جدید، احساس می‌کردم تمام دانشم از کف رفته و در حال حاضر هیچ چیز راجع به این طیف از جامعه نمی‌دانم. با اینکه اصلاً این آدم را ندیده بودم، ولی فکر می‌کردم فعلاً مورد اطمینان‌ترین آدمی‌ست که دور و برم حضور دارد. وجه برتری هم آنجا بود که این زن اصلاً من را نمی‌شناخت و می‌شد حقیقت را از دهانش بیرون کشید. همان حقایقی که دوستان و اطرافیان به واسطه‌ی شناخت از آدم پنهان می‌کنند و گندش جایی درمی‌آید که با یک غریبه روبرو می‌شوی! این زن تمام چیزی که از من می‌دانست مزخرفاتی بود که از قلم من خوانده بود. چیزهایی که اصلاً من واقعی را نشان نمی‌داد. پس راحت‌تر می‌توانستم با او حرف بزنم. به نظر نمی‌آمد او هم بدش بیاید با من اصلی آشنا بشود.
        به خانه که رسیدم ساکت‌تر از همیشه بود. فرخنده نشسته بود پشت لپ‌تاپش و چهار چشمی زل زده بود به صفحه‌ باز روبرو. حتی به من نگاه هم نکرد. پیش‌بینی می‌کردم. من آن فری قبلی را بیشتر دوست داشتم. هما می‌گفت کم‌کم درست می‌شود. چون تو درست‌ترین کار را در برابر تقاضای او انجام داده‌ای. نشستم زل زدم به زنم. همان طوری که او دیشب به من زل زده بود. فقط فرقش این بود که او ککش هم نگزید. طاقت نیاوردم و با گفتن چه خبر؟ تلاش خودم را برای به حرف کشیدن و پرت کردن حواسش از آن صفحه‌ کذایی آغاز کردم. بدون آنکه چشم را از روبرو بردارد جوابم را داد.
        - ایران سه هیچ مالزی رو برد.
        - اونو که تو اخبار شنیدم.
        - مهین شهابی فوت کرد.
        - تسلیت دادیم ما.
        - فردا تظاهراته.
        - تظاهرات؟
        - زنان معترض به  قانون چند همسری.
        - خب به من و تو چه؟!
        - تو نویسنده‌ زنانی و من هم یه زن. نباید تو پیشبرد جامعه‌مون سهمی داشته باشیم؟
        - پرسیدم دیگه چه خبر، منظورم حال احوال خودت بود.
        - ها! خودم؟ خبری نیست.
        همیشه وقتی چیزی را از دست می‌دهیم دلمان برایش تنگ می‌شود. من هم دلم برای فری کوچولوی خودم تنگ شده بود. لعنت به من. این تازه شب اول بود. هما می‌گفت باید به او فرصت داد. من هم داشتم همین کار را می‌کردم. چپ چپ نگاهش کردم.
        - شام چی داریم؟
        - کرفس دیشب هست. گرمه. بخور.
        - تو چی؟
        - من خوردم.
        دلم شکست. به جای آشپزخانه و شام گرمی که باید در تنهایی زهرمارم می‌شد به اتاق رفتم. کلی کار برای انجام دادن بود که حوصله‌اش را نداشتم. باید با یکی حرف می زدم. کی بهتر از هما؟
        اما این بار حرف زدن با این زن هم راضی‌ام نکرد. حس کردم با گفتن حقایق زندگی‌ام به این غریبه در حال دادن بهانه به دست او هستم که مرا به مسخره بگیرد. بنابراین خیلی ناگهانی پنجره‌ گفتار با او را بستم و بعدتر توضیحی فرستادم مبنی بر قطع شدن ناگهانی ارتباطم با دنیای مجازی و...
        حالا می‌توانید به گناهان من دروغ را هم اضافه کنید.



        ۴.
        صبح در دفتر مجله باید مقاله آقای راس، محقق امور زنان را برای چاپ در این شماره ترجمه می‌کردم. وسط کار بودم که رسیدم به کلمه‌ی:auspicious. هر چه فکر کردم معنی‌اش یادم نیامد. دیکشنری را برداشتم و گشتم و در عین تعجب به این معنی رسیدم: مایه‌ سعادت. خوشبختی. فرخنده. مبارک. هما. همایون.
        هما؟ فرخنده؟ auspicious؟ چرا زودتر به فکرم نرسیده بود؟ چرا باید اینقدر دیر و اتفاقی می‌فهمیدم؟ آن هم به لطف مقاله‌ جناب راس؟ پس بگو. بگو چرا انقدر راحت و سریع با من خودمانی شد. بگو چطور انقدر خوب من را می‌شناخت و آنهمه تاکید بر اینکه زنان را نمی‌شناسم از کجا سرچشمه می‌گرفت. ای لعنت به من که انقدر سریع خودم را لو دادم. کارش اصلاً درست نبود. شاید رمانتیک بوده باشد. ولی ترفند کثیفی بود برای حرف کشیدن از من. من که همیشه کنارش بودم. چه لزومی به این کارها بود برای گفتن حرف‌هایی که ته دلش مانده بود؟ یعنی ما انقدر از هم دور بودیم؟
        انقدر عصبانی بودم که اعمال و حرکاتم دست خودم نبود. ناخودآگاه به سمت لپ‌تاپ کشانده شده و آن را روشن کرده و ایمیلم را باز کردم. مثل همیشه روی خط بود. کار دیگر که نداشت. لجم گرفته بود. صفحه را باز کردم و نوشتم:
        - خوبه که همیشه هستی. من هم اگه از صبح تا شب کاری جز علاف کردن دیگرون نداشتم همیشه آن بودم.
        - سلام. چیزی شده؟
        - بسه دیگه بازی در نیار. خوب شناختمت. خیلی کارت کثیف بود. خودت خوب می‌دونی که متنفرم کسی بازیم بده.
        چند دقیقه‌ای گذشت بدون آنکه جوابی بدهد و این چند دقیقه برای من قدر چند ماه شد. زنگ می‌زدم خانه ولی اشغال بود. دلم می‌خواست بداند که نمی‌شود به این راحتی من را بازی داد. اعصابم خرد شد و دوباره نوشتم.
        - اینجا جواب ندادی. من که بالاخره میام بیرون. می‌دونم چیکار کنم. چطور به خودت اجازه دادی؟
        که یکباره به فارسی نوشت:
        - خدایی کی بهت گفت؟!!! شوخی کردیم بابا، خون خودت رو کثیف نکن الکی. البته فکر من نبود، من گفتم ناراحت می‌شی، ولی بچه‌ها اصرار کردن. فقط من هم نبودم. یه کار جمعی بود! بچه ها همه این تصمیم رو گرفتن که یه ذره سر کارت بذاریم. هر دفعه یکی‌مون. ولی باور کن نمی‌خواستیم ناراحتت کنیم. تو که باجنبه‌تر از این حرفا بودی پرویزجان... این تلافی قضیه‌ یوسفی بود. در واقع فکر اون بود. مرد حسابی چیزی که عوض داره دیگه گله نداره. ولی خودمونیم. حالا کی لو داد برنامه رو؟
        یوسفی؟ فرخنده از یوسفی که خبر نداشت. بچه‌ها یعنی کی؟ ای خدا... من چه دوزاری کجی دارم. بلند شدم از اتاق رفتم بیرون. دیدم احسان نشسته پشت لپ‌تاپ. من را که دید زد زیر خنده. مهدی و داوود هم نفرات بعدی بودند که صدای خنده‌شان به هوا رفت. بعد هم خانم غلامی و آقای رحمتی و کم کم کل دفتر مجله. شده بودم عین دلقکی که وسط صحنه ایستاده و همه با لذت تمام به او می‌خندند. با این تفاوت که آن دلقک از این موضوع خوشحال می‌شود و من بدبخت حتی نمی‌دانستم چکار باید بکنم! پس من هم زدم زیر خنده. چند دقیقه‌ای این سمفونی دل آزار خنده ادامه داشت تا اینکه مهدی تک‌خوانی را شروع کرد و رسما توضیح داد که غرضی در کار نبوده جز اذیت و آزار شخص بنده و هیچ ارتباطی بین این هما و آن فرخنده وجود نداشته و همه چیز برنامه‌ای بوده برای جبران شوخی کثیف من با یوسفی بیچاره که بعد از آن جریان، زنش تقاضای طلاق داد و گذاشت و رفت برای همیشه.
        از طرفی خوشحال بودم که غرورم حفظ شده و بین فرخنده و هما هیچ ارتباطی نبوده و از طرف دیگر از دست خودم عصبانی بودم که چرا ندانسته به کسانی که چندان هم دل خوشی ازشان نداشتم همه‌چیز را درباره‌ زندگی‌ام گفته بودم. دیگر آبرو برایم نمانده بود. ولی ترجیح دادم لبخند بزنم و بروم آبدارخانه و یک چایی برای خودم بریزم. شاید بتوانم همه چیز را هضم کنم و راه حلی برای رفع و رجوعش پیدا شود، شاید.

        ۵.
        لپ تاپ را در اداره جا گذاشتم و رفتم خانه. یادم نرفته بود. از قصد جایش گذاشتم. می‌ترسیدم. دل خوشی از روبرویی با صفحاتش نداشتم. جلوی در کلید در نیاوردم. خواستم فرخنده در را به رویم باز کند. داخل راهرو بدجور بوی قرمه‌سبزی می‌آمد. داشت حالم را به هم می‌زد. در ورودی واحد را که باز کرد، دیدم بو از خانه‌ ماست. حس بدی داشتم. همین دیشب درباره‌ی دلتنگی‌ام برای پخت قرمه سبزی توسط فرخنده برای احسان یا مهدی یا خانم غلامی شایدم آقای رحمتی سخنرانی کرده بودم. احساس می‌کردم همه الان آنجا حاضرند و به ریشم می‌خندند. فقط خیالم راحت بود لپ تاپم در اداره است.
        برعکس دیشب امشب با هم شام خوردیم. ازش پرسیدم چه خبر؟
        - برای خودم ایمیل ساختم.
        - چه عالی. یاهو یا جی میل؟
        - جی میل. یاهو راه نداد.
        - به چه اسمی باز کردی حالا؟
        -هما. هما ۲۰۱۰ ات جی میل دات کام.
        حاضر بودم زندگی‌ام را بدهم و دیگر این اسم را نشنوم.
        - چرا؟! چرا هما؟ اونم ۲۰۱۰؟
        - نمی‌دونم. یهو اومد. جی میل پیشنهاد داد، منم خوشم اومد. عین شماره پرواز می‌مونه. آدم یادش نمی‌ره.
        - آره. هیچوقت یادش نمی‌ره.
         

          1. امتیازدهی:
            لطفا منصفانه امتیاز دهید.
              1.  
              2. ۰۰%
              3. تعداد: ۰۰ رای

        4 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. Azade
                ۱۰ مهر ۸۹
                ۰۲:۳۸
          1.  
            Wow... such long story!!!
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. صالح
                ۱۱ مهر ۸۹
                ۲۳:۰۰
          1.  
            کف فرمودیم مسعود خان... یه کم خلاصه‌تر نمی‌شد بنویسی؟!
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. مفیدی
                ۱۹ مهر ۸۹
                ۱۵:۰۱
          1.  
            خیلی جالب بود. پایانش قابل پیش بینی نبود..:دی
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. فاطمه معمایی
                ۰۴ اردیبهشت ۹۰
                ۰۸:۵۱
          1.  
            من می خواهم شما را ذیذاز کنم شما کحا است
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷