1429
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. سودابه حمزه‌ای
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۱)
            تعداد بازدید: 1429
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        حوصله متلک‌های نیوشا و المیرا را نداشتم که مدام بهم تکه بندازن و بگن ژیلت بدیم خدمتتون! نزدیک کنکور هم بود و درس را بهانه کردم و به شرط اینکه کاری به کارم نداشته باشند، به کتابخانه نرفتم .فکر می‌کردم بتوانم توی خانه درس بخوانم .اما از سرصبح که باد بهاری پرده توری را به رقص درآورد، حواسم رفت به پنجره و صدای جمع مونث‌های فامیل. دست آخر هم طاقت نیاوردم و بلند شدم؛ از کنج پرده به حیاط نگاه کردم.
        عمه محترم با ملاقه کوبید به قاشقی که دست تینا بود و گفت :«دَلِگی نکن دختر! آخه آش نپخته خوردن داره؟!»
        تینا لب و لوچه‌اش را آویزان کرد و گفت: «گیر سه پیچی‌ها!»
        عزیز جون آرام زد پشت تینا و گفت: «درست صحبت کن عزیزم این چه جور حرف زدنه!»
        تینا به طرف عزیزجون برگشت و با اخم گفت: «ببخشیدها، فقط مهمونی‌های زن‌دایی ترانه دلی از عزا در می‌آوردیم که اینم به لطف جنابعالی کلااااااااغ پر. اینهمه پیغام پیغام دادین، جمع شیم که آش بخوریم! اینم که مامان خانم موی دماغه و...»
        دخترا همه زدند زیر خنده.
        نیوشا درحالی که موهای مش شده‌اش را جمع می‌کرد گفت: «من که اصلا آش دوست ندارم رو بگو !فکر کردم زن عمو ترانه مثل همیشه پیتزا و لازانیاش به راه باشه.»
        تینا دوباره به دیگ آش نگاه کرد و گفت: «چائیدی !.خانومو !پس خبر نداری.» بعد هم رفت زیر درخت اقاقیا روی صندلی ایستاد و دو دستش را به حالت بلندگو جلوی دهانش گرفت و به سبک شیپورچی‌های قدیم داد زد: توجه، توجه. اهالی حاضر در این باغ ؛ عزیز جون، بزرگ خاندان مفاخر، قطعنامه‌ای صادر کرده‌اند به این مضمون:
        «نظر به شیوع اصراف و مد شدن تجمل گرایی؛ و پیامد ناشی از آن که دور شدن افراد خانواده از هم و فشار اقتصادی بر زندگی جوانان است، ما خاندان میرزا صمد مفاخر خدا بیامرز که در فامیل و محله سرشناس هستیم، باید پیشرو در صرفه جویی و الگوی دیگران باشیم .
        بدین منظور دوره زنانه این ماه از خانه زن دایی ترانه شروع شد که ماشاءالله جیبهایش پر تر از همه است .از این به بعد منوی غذای هر مهمانی توسط عزیز جون لیست می‌شود و مقدار هزینه‌های صرفه‌جویی شده، توسط شخص شاخص‌شان مصادره شده؛ به صورت قرض الحسنه در اختیار جوانان فامیل قرار داده می‌شود. پس همه باید اول؛ به ایشان تبریک بگوییم که توانست مخ جدیدی را زدن. دوم؛ باید در اولین فرصت دندان‌شان را معاینه کنیم که سالم باشد، تا مبادا تمام غذاهای پیشنهادی ایشان به سوپ و آش خلاصه شود. حالا عزیزان گرانمایه؛ درست است که داغی بس عظیم به شکم‌های‌مان مانده، اما به یاد دریافت وامهای قرض‌الحسنه همه با هم و به افتخارشان بی بیب هورا.بی بیب هورا...»
        دخترا همه زدند زیر خنده .المیرا درحالی که سعی می‌کرد نخندد، دست تینا را از جلوی دهانش پائین کشید و گفت: «آی! نمی‌بینی دماغم چسب داره، نمی‌تونم درست بخندم!»
        تینا چانه‌اش را گرفت و گفت :«مگه می‌شه فرق خرطوم دو هفته پیش و دماغ این هفته رو از هم تشخیص نداد!»
        زن عمو زری با غیظ نگاهی به تینا کرد:
        -دماغش چش بود بچه‌ام ؟خوب عمل بینی مده. دخترای منم که رو مد می‌چرخن.
        خدایی راست می‌گفت و دماغش مشکل نداشت. با خودم گفتم کاش مد می‌شد زبانهاشان را کوچک می‌کردن تا مدام به من تیکه نیندازند!
        عزیز جون همینطور که به طرف دیگ آش می‌رفت گفت: «تینا جون خدا یه پولی به من بده، یه عقلی به تو. کاش همتون یه خرده از رز یاد می‌‌گرفتین. المیرا پشت چشمی نازک کرد و گفت :«عزیز جون همیشه بین نوه‌هاش فرق میزاره !حتما باید ما هم فقط سرمون تو کتاب باشه، تا مورد لطف شما باشیم؟»
        هنوز حرف المیرا رو هضم نکرده بودم که نیوشا لنگه ابروی تاتو شده‌اش را بالا داد و گفت: «خدا شانس داده به این دختر ترشیده.»
        عزیز خلال پیاز را داخل روغن ریخت و گفت: «من همتون رو دوست دارم. ولی هر کسی نماز اول وقت بخونه، پیش عزیزش عزیزتره .در ضمن می‌خواستم بعد از نهار بهتون یک خبر بدم .اما حالا میگم. قراره یه آقا امیر حسینی به جمع فامیل اضافه شه.»
        تمام تنم خیس عرق شد.  حالا دیگه اصلا نمی‌تونستم برم پائین و توی چشم‌های زن عمو زری که مدام منو عروسم صدا می‌زد، نگاه کنم.
        تینا گفت: «جون من راست میگی عزیز جون؟»
        - دروغم چیه مادر.
        -حالا این دختر زرنگ که تونسته شوهر پیدا کنه، کیه؟!
        -رز
        زن عمو حالش خراب شد و سریع موبایلش را در آورد و رفت به طرف استخر ته باغ.  حتما می‌خواست به عمو خبر بده.
        المیرا گفت: «من که اصلا حوصله شوهر ندارم. حیف آزادیم نیست!»
        عزیز جون ملاقه‌ای که دستش بود را در هوا چرخاند و گفت: «چخه! مگه نمی‌بینین دختر ما شوهر نمی‌خواد! حرف حالیشون نیست! هی صف می‌کشن پشت در خونه .دخترمون شوهر نمی‌خواد، زوره؟ بدبختی داریم ها.»
        همه خندیدن .المیرا سرخ شد و با غیظ رفت نشست روی تاب .
        از بوی آش دل ضعفه گرفته بودم .خداخدا می‌کردم عزیز صدام بزند که بیا نهار بخور.



        سفره با پیشنهاد عزیز زیر داربست نسترن پای پنجره اتاقم پهن شد. همه دورسفره نشستند. عزیز ملاقه را دور تا دور دیگ چرخاند و آش را هم زد و گفت :«خودم برای دسته گل‌هام آش می‌کشم. آخه امروز آش همه رو همراه این آش پختم. چند ساله تا خواستم حرف بزنم، گفتن دوره زمونه برگشته نباید به کار جوونا کار داشت. منم دیدم تجربه گیس سفیدم حرمت نداره، تا امروز ساکت نشستم .نتیجه‌اش شد این! حالا پدراتون که ازعاقبت کار ترسیدن، ریش و قیچی رو سپردن به من .اولین اقدامم یک عروسی ساده با مهریه ۱۴ سکه برای رزه. قربونش برم رو حرف عزیزش نه نگفته.»
        عزیز اولین کاسه را که از آش پرکرد، گذاشت جلوی المیرا و گفت: بخور قشنگم. ازم به دل نگیری‌ها. به خدا دلم برات می‌سوزه. شنیدم می‌خوای بری پروتز سینه بذاری !هیچ فکر کردی تمام روزای خوبت داره تو بیمارستان می‌گذره دختر! تو بیست و هشت سالت شده، هنوز نفهمیدی دنبال چی هستی؟ کم بشین جلو آینه. مادر جون! خودت رو باور کن .نجابت، علم و هنر،زیبایی‌های یه دختره که تو همه رو داری الحمدلله»
         کاسه بعدی را گذاشت جلوی نیوشا :
        -بگیر بخور خانم شیک .جون خودت آش دوست نداری! بچه که بودی، التماس می‌کردی تا دیگ آش رو بار می‌ذاشتم. اون وقت خیالت راحت می‌شد و می‌رفتی پی بازیت. شنیدم گفتی غذای فرنگی تو مهمونی کلاس کاره. خدا وکیلی کدوم یکی از این غذاهای اجق وجق عطر و بوی این آش رو داره؟»
        بعد یک قاشق پر پیاز داغ ریخت تو کاسه‌اش و گفت: «بیا بگیر. اون موقع‌ها می‌گفتی: «عدید! دونه‌هاشم بدید.»
        بعد هم دو تا قاشق سیر داغ ریخت تو کاسه و گفت: «اینم مال تینا خانم، عشق سیر داغ .تینا خندید و گفت: «ایول عزیز جون .مرامت رو عشقه. دمت گرم.» بعد با چشم غره عزیز گفت: «پوزش بانو! عطر آش از یادمان برد که باید پارسی را پاس بداریم.»
        عزیز که بسم‌الله گفت، همه مشغول خوردن شدن و جالبتر از همه نیوشا بود که قاشق قبلی را هنوز نخورده قاشق بعدی را پر می‌کرد.
        نه! راست راستی هیچکس فکر من نبود. ترسیدم آش تمام بشود و سرم بی کلاه بماند، سریع خودم را رساندم به جمع و تا گفتم سلام، عزیز رو کرد به مامانم و گفت: «تحویل بگیر ترانه جون .عروس خانم خودش اومد.»
        تازه فهمیدم پهن کردن سفره زیر داربست نسترن بهانه بوده و عزیز که فکر می‌کرده سرگرم درس خواندن هستم، می‌خواسته این گردهمایی را به رخ من بکشد؛ تا دلم بسوزد و تصمیم بگیرم که یا خوردن آش و جمع فامیل و یا تنها ماندن و نخوردن آش» همین دیشب باهام یک ساعت صحبت کرده بود که به جای قایم باشک بازی، بهتره یاد بگیرم چطور از اعتقاداتم دفاع کنم.
          1. امتیازدهی:
            لطفا منصفانه امتیاز دهید.
              1.  
              2. ۱۰۰%
              3. تعداد: ۰۲ رای

        1 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. سین
                ۰۴ دی ۹۱
                ۱۷:۴۱
          1.  
            خوبه بد نیست نه خوبه فقط تندی نوشتینش دیگه نه
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷