1118
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. مسعود فرجی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۰)
            تعداد بازدید: 1118
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        باورم نمی‌شود آن کتاب قطور کاتالوگ تبلیغاتی بوده باشد و لعیا این همه وقت مشغول ورق زدن آن بوده باشد.
        من ورق می‌زنم، او ورق می‌زند.
        روبرویم نشسته است و ورق می‌زند و من احساس غرور می‌کنم از این هماهنگی در ورق زدن. تاثیر گذاشتن روی دیگران به اندازه تاثیر پذیرفتن از آنها انسان را مغرور می‌کند. شلوغش نمی‌کنم. اگر شما هم لعیا را می‌شناختید، حرف من را تایید می‌کردید. موجود عجیبی که در زندگی دستش فقط برای من که همسرش هستم رو شده. او در چشم دیگران روشنفکر و سخنور و عالِمی است که همه‌چیز را می‌داند و همه‌چیز خوانده، اما در واقعیت او هیچ‌چیز نخوانده و چیز زیادی هم در مورد مسایل علمی نمی‌داند. او از کتاب بیزار است، فقط علاقه عجیبی به خرید کتاب دارد، آن هم در انظار عمومی و در جمع دوستانش. که خب این اخلاقش را تحسین می‌کنم. کتاب برای او نقش مبل را دارد، نقش قالی، قالیچه، گبه یا هر وسیله تزیینی دیگر از اسباب خانه که می‌توان به آن فخر فروخت، اما در عمل کوچک‌ترین فایده‌ای که ندارد هیچ، زحمت گردگیری آن بر گردن آدم است. ما هفته‌ای نیست که به کتاب‌فروشی نرویم و کتاب نخریم. تمام کتاب‌فروش‌های شهر او را پروپا قرص‌ترین مشتری بافرهنگ و کتاب‌خوان خود می‌دانند. او هم از این لقب بدش نمی‌آید. نباید هم بیاید.



        در کتاب‌فروشی هم این صحنه را زیاد دیده‌ام. اما الان لذت دیگری دارد. آنجا هم من ورق می‌زنم. او ورق می‌زند، اما نگاه او به قیمت و قدمت است و جای خالی مانده در کتابخانه‌اش و نگاه من روی نام نویسندگان و خلاصه داستان انتهای کتاب‌ها.
        پایان این داستان هم خروج خانم روشنفکر است به همراه همسر همراهش که چیزی از کتاب نمی‌داند و کوله‌بار نوشته‌های سنگین که قرار است همان شب قفسه‌های خانه را پر کند و تا ابد حتی بعد از پوسیده شدن ما هم در همان جا بماند بدون اینکه به مغزی راه پیدا کند.
        پس به من حق بدهید که با دیدن این منظره نادر احساس غرور کنم. او روبروی من است و ورق می‌زند. باور کردنی نیست. گرچه هرکسی ممکن است عوض شود و همین عوض شدن هم هست که احساس غرور را به وجود می‌آورد. احساس می‌کنم من بوده‌ام که در این زمینه روی او تاثیر گذاشته‌ام. همانطور که سال‌هاست او روی من تاثیر گذاشته یا بهتر بگویم کتاب‌های او بر من تاثیر داشته‌اند. گرچه من فرق زیادی بین این دو نمی‌بینم. او بود که من را کتاب‌خوان کرد. او کتاب می‌خرید و در قفسه نگه می‌داشت و من که پول خرید را داده بودم، برای آنکه دلم نسوزد تورقی کرده و بعدتر با علاقه  می‌خواندم. از دن کیشوت شروع شد و به آناکارنینا رسید. بعد هم جنگ و صلح و مرگ فروشنده و چطور پولدار شویم. هر چه به دستم می‌رسید، می‌خواندم و خلاء جیب خالی شده در این کتاب‌ها را با اطلاعات داخل آن‌ها پر می‌کردم. حجم کتاب‌های خریداری شده، هر روز قطورتر می‌شد و اشتیاق من برای خواندن بیشتر. دیگر وقت و بی‌وقت کتاب دستم بود و با وجود مشغله زیاد تبدیل به بهترین تفریح‌ام شد. خیلی سعی کردم به هر روشی شده لعیا را هم به این تفریح علاقه‌مند کنم و وادارش کنم کلسیون عظیم کتاب‌هایش را فقط از دور نگاه نکند و گاهی هم اگر شده برای سرگرمی، نه حتی خواندن مطالب، بلکه برای دیدن عکس‌هایش دستی به این دریای عظیم که کم‌کم خانه چهل متری‌مان داشت در آن غرق می‌شد بزند، اما موفق نبودم. بله نبودم. اما این موضوع مربوط به گذشته بود، حالا در این تورق هماهنگ موفقیت من مشهود بود.
        سکوتی غیر معمول در خانه برقرار است. فقط یک صدا شنیده می‌شود، ورق زدن کتاب. من ورق می‌زنم. او ورق می‌زند.
        بالاخره سکوت با فریاد لعیا می‌شکند:
        - مهدی! اینجا رو نگاه.
        آنجا را نگاه کردم و چیزی ندیدم. پرسیدم چیزی شده؟ داستان‌اش خوب نیست؟ یا زیادی خوب است؟ نکند به جای حساسی رسیده؟
        که کتاب قطور در دست‌اش را به سویم می‌اندازد و می‌گوید:
        - داستان چیه بابا؟! امروز شیلا کاتالوگ تبلیغاتی فروش کتاب‌شون رو بهم داد. ببین. نوشته بیشتر از هفتصد هزار جلد کتاب. چه شود! دیگه اتاق خواب رو هم می‌تونیم پر کنیم. حتی بیشتر از خونه خود شیلا. باورت می‌شه؟
        باورم نمی‌شود. سعی می‌کنم نفس عمیق بکشم و به روی خودم نیاورم که باورم نمی‌شود آن کتاب قطور کاتالوگ تبلیغاتی بوده باشد و لعیا این همه وقت مشغول ورق زدن آن بوده باشد. دوباره سکوت در اتاق برقرار می‌شود.
         باز هم صدای ورق زدن شنیده می‌شود. من ورق می‌زنم. او ورق می‌زند. اما جای یک حس مشترک در این میان خالی است.
          1. امتیازدهی:
            لطفا منصفانه امتیاز دهید.
              1.  
              2. ۱۰۰%
              3. تعداد: ۰۱ رای
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷