1460
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. مسعود فرجی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۲)
            تعداد بازدید: 1460
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        شبنم تازه خوابیده بود که صدایی از آن سوی دیوار آمد. ماهان کتاب داستان را زمین گذاشت و گوش‌اش را به دیوار چسباند. همانطور که سرش کج بود، در تاریکی تلالو دو نور را در سیاهی اتاق دید. کمی چشم‌هایش را مالید. تلالو نور داشت نزدیک‌تر می‌شد. صداها از پشت دیوار قطع شد. تلالو نور دیگر به ماهان رسیده بود. از نزدیک می‌شد نور چشم‌های مینا را تشخیص داد. مینا سعی می‌کرد آرام حرف بزند، اما معمولاً در این شرایط موفق نبود.



        - چی شد؟ خوابید؟
        - آره. بالاخره.
        - می‌خوای بیدارش کنی؟
        - من؟! دیوونه که نیستم.
        - پس این کارا چیه می‌کنی؟
        - یه صدایی داره از اون ور می‌آد.
        مینا گوش به دیوار می‌چسباند.
        - من که چیزی نمی‌شنوم. کدوم قصه رو براش خوندی؟
        - غول چراغ جادو.
        - همون! خیالاتی شدی. پاشو بیا بیرون.
        ماهان داشت بلند می‌شد که دوباره صدای آن ور دیوار بلند شد. ماهان هم نمی‌خواست شبنم دوباره بیدار شود، اما کنجکاوی اجازه نمی‌داد از اتاق بیرون برود. مینا عصبانی شد.
        - پس باز که نشستی!
        - دوباره داره صداشون می‌آد.
        - به تو چه؟ مگه تو فضول مردمی؟ اصلاً چرا من نمی‌شنوم؟
        ماهان می‌دانست مینا هم دارد صدا را همان اندازه واضح می‌شنود که او، فقط نمی‌خواهد فضول جلوه کند.
        - تو هیچوقت گوش شنوا نداشتی.
        - هیچوقت مثل تو فضول نبودم.
        ماهان درست فکر می‌کرد.
        - دعواشون شده!
        - سر چی؟
         حالا مینا هم کنار ماهان نشسته بود.
        - مَرده از دست زنه خیلی شاکیه. داره داد می‌زنه.
        - راستی؟ دعواشون سر چیه؟
        - انگار زنه هر چی پول تو جیب مرده بوده برداشته!
        رنگ از رخ مینا پرید. در واقع اگر نوری بود شما هم می‌توانستید ببینید. فعلاً همان تلالو نور را کمی رنگ پریده‌تر تصور کنید. ماهان هم این رنگ پریدگی را دید.
        - کی این حرف رو زد؟
        - قبل از اینکه تو بیای داشت می‌گفت. دعواشون انگار سر خرج‌کرد خونه است. مرده داشت می‌گفت دارم ورشکست می‌شم و شاکی بود از اینکه زنش مدام به فکر مهمونی دادنه، اونم نه مهمونی‌های ساده، با کلی ولخرجی و ریخت و پاش...
        مینا قبل از آنکه توضیحات ماهان به جزئیات دقیق‌تر بکشد صحبتش و قطع کرد و در حالیکه ناباور به دیوار و سکوت پشت آن خیره شده بود، با بدگمانی رو به ماهان کرد.
        - اما الان که چیزی نمی‌گه.
        - شاید الان نمی‌گه ولی قبلاً داشت می‌گفت. حق داره. زنه هر روز خدا مهمون داره. چند بار مهموناش رو تو آسانسور دیدم. این همه مهمونی گرفتن خرج داره. نه؟
        - به تو چه؟
        - به من چه! خب اینکه یه زن پول از جیب شوهرش که یه کارمند ساده است برداره و فکر نکنه که همینطوری هم دارن به سختی از پس مخارج زندگی‌شون برمیان یه کم لج آدم رو درمیاره. مخصوصاً که اون پول خرج مهمونی‌های هفتگی برای دوستاش بشه. یعنی نباید فکر کنه شاید مرده واقعاً دیگه تا آخر ماه پول نداشته باشه؟ فکر کنه چطوری قراره زندگی کنند و از کجا باید بیارن که برای آیندة بچه‌شون پس‌انداز داشته باشن؟ این اسرافه دیگه نه؟ اسراف هم بده دیگه نه؟ پس بدآموزی داره. من نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم که بچه‌ام این سر و صداها کنار گوشش باشه. اونم موقعی که خوابه. یه بار تو یه کتاب خوندم که موقع خواب بچه‌ها بیشتر از دنیای اطراف‌شون تاثیر می‌گیرن. این می‌تونه رو تربیت‌اش تاثیر بذاره.
        نگاه ماهان و مینا چند ثانیه بهم گره خورد. همین چند ثانیه پر بود از تغییر نگاه که بیان‌شان در کلمات نمی‌گنجد. این سکوت را مینا شکست.
        - تو مطمئنی کسی پشت اون دیوار هست؟
        - معلومه. مگه خودت نشنیدی؟ من که چیزی از وضع زندگی اینا نمی‌دونستم. صداشون داشت می‌اومد که اینا رو فهمیدم.
        مینا خسته و کلافه از جا بلند شد و دلخور به ماهان نشسته در تاریکی اتاق نگاه کرد.
        - من پول‌های توی جیب‌ات رو برداشتم ماهان. لازم نبود تو اتاق دخترمون اونم وقتی خوابه مجبورم کنی اعتراف کنم.
        - من...
        - دیگه لازم نیست حرف بزنی. من آدم ولخرجی نیستم. فقط دوست ندارم دوستام که همسر دوست‌های شما هم هستن فکر کنن ما چیزی ازشون کم داریم. حالا هم خیلی ناراحتی برای آخر ماه از بابام پول می‌گیرم.
        مینا به همان سرعتی که حرف می‌زد از اتاق خارج شد. ماهان نمی‌دانست چه باید بگوید. توقع نداشت مینا هم... ماهان گوشش را به دیوار چسباند. حالا احساس می‌کرد کسی در آن سوی دیوار درست جای او نشسته است. 
          1. امتیازدهی:
            لطفا منصفانه امتیاز دهید.
              1.  
              2. ۰۰%
              3. تعداد: ۰۰ رای

        2 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. iran
                ۲۲ فروردین ۹۱
                ۱۲:۵۸
          1.  
            jaleb bod mamnon
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. سین
                ۰۴ دی ۹۱
                ۱۷:۵۱
          1.  
            فرم را خوب می شناسین شما و خوب تعلیق ایجاد می کنین بهتر از این نمیشه داستان سفارشی نوشت نوشتن رو جدی میگیرین؟
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷