1423
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. زهرا فرجی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۱)
            تعداد بازدید: 1423
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        خیانت می‌تواند به جای یک نفر به یک موضوع، حادثه یا تصمیم مربوط باشد. هر چیزی که حق حضور و یکی در آن نادیده گرفته شود.

        چمدان را بسته بود و منتظر روبروی تلویزیون خاموش نشسته بود تا از راه برسم. حتی نفهمیدم چقدر طول کشید. به نظرم فقط چند ثانیه بود. از راه که رسیدم، هنوز تعجبم از دیدن او در آن حالت را بروز نداده، از جا بلند شد، با کلافگی خاصی که تا آن روز ندیده بودم، خیلی خلاصه توضیح داد دیگر نمی‌تواند به زندگی با من ادامه بدهد و با اشاره به اینکه تعهدش به من را زیر پا گذاشته، پوزش خواست، آرزوی موفقیت کرد و راهش را کشید و رفت. اول فکر کردم شوخی می‌کند. دو سه روزی به خودم فرصت دادم تا زیر و بم ماجرا را بررسی کنم و بعد تازه فهمیدم چقدر همه چیز جدی بوده است. طبیعتا عصبانی بودم. اسمی از خیانت نبرده بود، اما همان اشاره به زیر پا گذاشتن تعهدش به من کافی بود تا فکرم برود سراغ چراها و چگونه‌ها و آدم‌های دور و برمان را بگیرم زیر ذره‌بین و بخواهم کشف کنم با چه کسی رابطه برقرار کرده بوده و در چه حد پیش رفته بودند و چه مدت بوده و دل بسوزانم برای خود ساده‌ام که بر مبنای اعتماد کامل، به نشانه‌ها بی‌اعتنایی کرده بودم تا بتواند اینقدر محکم ضربه آخر را بزند. دوستش داشتم؟ هزارها بار از خودم پرسیدم و بی‌جواب ماندم. گرمای خانه از دست رفته بود. حالا نه اینکه زندگی‌مان خیلی هم رویایی بوده باشد، ولی از تنهایی و فکر و خیال آزاردهنده مربوط به روزهای بعد از رفتن او خالی بود.


        چند هفته بعد، عصبانیت جای خود را به عذاب وجدان داد. هر طرف دنبال گناهکار می‌گشتم، خودم بودم و خودم. هیچ کجا نشانی از اوvolume35_16.jpg نبود. بی‌توجهی‌ام به مهربانی‌اش، به زحمتی که بیرون و داخل خانه می‌کشید، به گرمای حضورش در کنار من، به تمام خودخواهی‌هایی که به خرج داده بودم و سکوت کرده بود. حتی آخرین باری که برایش شاخه گل یا کادوی کوچکی گرفته بودم یادم نیامد. سال‌های اول ازدواج، تمام مناسبت‌ها را دنبال می‌کردم و اسیر تاریخ‌هایی بودم که می‌آمد و می‌رفت. یک‌بار که یکی از تاریخ‌ها فراموشم شد و شب در برابرش خجالت زده ماندم، پیشنهاد کردم زندگی‌مان را با درگیری ذهنی اضافی و حفظ کردن تاریخ خاطرات خوب گذشته خراب نکنیم و در عوض خاطرات خوب تازه بسازیم که هر روز زندگی را برایمان خاص کند، بی‌نگرانی برای سالگردهای پیاپی. کلی استقبال کرده بود و بعد از کلی تبلیغات همه‌جانبه در این مورد که من جنبه زیباتری به این مفاهیم بخشیده‌ام و کلی پز دادن به این و آن بابت شعور بی‌اندازه‌ای که معلوم نبود از کجا بروز کرده بود تا خجالت‌زدگی آن شب کذایی را کمرنگ کند، بساط جشن‌های سالگرد و کادوهای مناسبتی را تعطیل کردیم. حالا یادم نمی‌آمد بعد از آن تصمیم هرگز برایش کادوی کوچکی گرفته باشم و خوره به جانم افتاده بود که دیدی؟! دیدی با دست خودت زندگی به آن قشنگی را خراب کردی؟!


        اما بعدتر که بالاخره واقع‌بینی از راه رسید و دیگر نه عصبانیت در کار بود و نه آن شدت عذاب وجدان، دیدم بهترین کار رویارویی با خود طرف دوم است که مشکل را حل می‌کند. نمی‌شد که دفتر یک زندگی را با چند جمله خلاصه شده و یک خداحافظی بی‌مقدمه بست. با آنهمه تنهایی و انکار و مقابله و عذابی که بعد از رفتنش کشیده بودم، دیگر هیچ جزئیاتی نمی‌توانست رابطه‌مان را از آن که بود بدتر کند. آماده بودم با واقعیت به همان شکل عریان و اولیه‌اش روبرو شوم. برای همین از او خواستم برگردد، بنشینیم مثل دو آدم عاقل در مورد اتفاقی که افتاده حرف بزنیم و با هم به نتیجه برسیم. انگار توقع اینهمه واقع‌بینی را نداشته باشد، فقط پرسید مطمئنی؟


        اما همیشه هم قرار نیست واقعیت منطبق با تصورات ما باشد. در تمام روزها و لحظه‌های بعد از رفتن ناگهانی‌اش سعی کرده بودم نفر سومی را پیدا کنم که توانسته بود او را بیش از من به خود دلبسته کند و تا جایی پیش برود که او را وادار کند به زندگی مشترکی که داشتیم پشت‌پا بزند. بدترین داستان‌ها و موقعیت‌ها را در ذهن مجسم می‌کردم و تلاش داشتم با همه تصورات کنار بیایم و خود را قانع کنم که در این خیانت کمتر از او گناهکار نبوده‌ام. سخت بود. اما از آنجا که بالاخره پاسخ آن سوال هزارباره تکراری «دوستش دارم؟» در دلم داده شده بود، بر سختی این کنار آمدن و پذیرش واقعیت غلبه کردم.


        بدون همراه داشتن چمدان وسایلی که با خود برده بود به خانه قدم گذاشت. در دل خندیدم که خبر ندارد خودم را برای شنیدن همه‌چیز آماده کرده‌ام و نیازی به محافظه‌کاری در این حد نبوده است و وقتی خواسته‌ام بیاید، یعنی می‌دانم که تصمیم باید به ماندن و ادامه زندگی برسد. از حق نگذریم کمی هم دلم سوخت. به نظرم آمد لاغرتر شده و زیر چشم‌هایش هم گود افتاده، اما چیزی بروز ندادم. غرور مردانه‌ام حکم می‌کرد تمام نتیجه‌های شخصی را برای خودم نگه دارم و اجازه ندهم فکر کند عقوبتی برای آنچه انجام داده در میان نیست. به هرحال باید بابت خیانتی که کرده بود تنبیه می‌شد. هنوز نمی‌دانستم چطور، به راه‌های مختلف فکر کرده بودم، به تلافی و خیانت متقابل و آگاهانه و از پیش اعلام شده، اما مطمئن نبودم. هنوز برای نتیجه‌گیری در این مورد خاص به زمان بیشتری نیاز داشتم. روبروی هم نشستیم. دوست داشتم از نگاهم فرار کند. نمی‌کرد. با دقت تمام، اول خانه و بعد مرا برانداز کرد و بعد از تشکر بابت برخورد منطقی‌ای که داشتم، گفت آماده است به هر سوالی که دارم جواب بدهد. خیلی دوست داشتم با پرسیدن دلیل خیانت شروع کنم، اما زبانم نچرخید و فقط خواستم بدانم فرد سوم کیست.


        خوب که فکر می‌کنم متنفر می‌شوم از اینکه تا حرف از خیانت و عدم تعهد بین زن و شوهر در یک زندگی زناشویی به میان می‌آید، ذهن آدم پر می‌شود از اسامی آدم‌هایی که می‌توانند در ماجرا نقش داشته باشند. بیزار می‌شوم از اینکه من هم به تاثیر همین نوع نگاه، دنبال ردپای مرد دیگر گشته بودم و فکرم نرسیده بود که ماجرا می‌تواند به جای یک نفر به یک موضوع، یک حادثه یا حتی یک تصمیم مربوط باشد. هر چیزی که حق حضور و رای یکی از طرفین در آن نادیده گرفته شده باشد. طرفینی که متعهد شده‌اند تمام زندگی خود را با دیگری به اشتراک بگذارند و این تعهد را تا پای مرگ هم حفظ کنند. کاری که او با من کرد از همین جنس بود. سه هفته قبل از آنکه ترکم کند، خبر قبولی‌اش در ارشد را شنیده بودیم و بعد از کلی بحث و جدل که در آن من ترجیح می‌دادم قید قبولی را بزند و او ترجیح می‌داد از فرصت به دست آمده استفاده کند، قرار گذاشتیم خودش خوب فکر کند و تصمیم بگیرد و من پذیرنده باشم. خودش را آماده می‌کرده برای ثبت‌نام که می‌فهمد باردار است. مطمئن می‌شود اگر خبر را بگوید، باید قید دانشگاه و ارشد را بزند و دیگر جایی برای پذیرش از جانب من نخواهد بود. خودش به تنهایی تصمیم می‌گیرد و خود را از شر بارداری بی‌هنگام خلاص می‌کند به این بهانه که بعدتر فرصت دوباره خواهیم داشت و چیزی از دست نمی‌رود. بعد که به خانه برمی‌گردد، تازه عذاب وجدان گریبان‌گیرش می‌شود و حس می‌کند خیانتی که کرده بزرگتر از آن است که جای ماندن باشد.


        حالا که در را برایش باز کرده‌ام تا برود و او هم با چشم گریان و صدای بغض‌آلود خداحافظی کرده و مطمئنم راهی برای بازگشت نیست، فکر می‌کنم تمام این مدت خود را گول زده‌ام که فکر می‌کردم اگر بیاید بنشیند و ماجرای خیانتش را صادقانه برایم بگوید، یک نفس عمیق می‌کشم و تنها به دلیل صداقتی که داشته می‌گویم تمام و همه‌چیز برمی‌گردد سرجای اول. حالا که پای هیچ مرد دیگری هم در میان نبوده، می‌بینم چقدر سخت‌تر بود اگر از تعلق خاطر به دیگری گفته بود. چطور می‌توانستم تحمل کنم؟ واقعا جایی برای تحمل بود؟! حالا که ماجرا اینهمه ساده بوده و واقع‌بینانه‌اش هم به نام خودخواهی نزدیک‌تر است تا خیانت، همچنان جایی برای گذشت نمی‌یابم. نه اینکه نشود بخشید. می‌شود. اما اعتمادی که از دست رفته را نمی‌شود دوباره احیا کرد. مثل خواباندن آدم معتاد در کلینیک ترک اعتیاد می‌ماند. هر چقدر هم فرد همکاری نشان بدهد و همراه باشد و تا پاکیزگی نهایی هم پیش برود، باز به کوچکترین لغزشی، اولین گمان بد نام او را نشانه خواهد گرفت. فکر می‌کنم چه بد که خیانت تنها به یک کلمه و یک حادثه و یک اشتباه خلاصه نمی‌شود. چه بد که سایه‌اش روی تمام زندگی پهن می‌شود تا مجبور باشی برای رسیدن دوباره به گرمای آفتاب جان بکنی. و چه بد که حتی با گذر زمان و تغییر زاویه نگاه و تلاش برای پذیرش خطای گذشته هم نمی‌شود زندگی من و او را از سر نوشت.


         


        1 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. بهار
                ۲۴ آبان ۹۱
                ۱۹:۰۶
          1.  
            با "چه بد که سایه اش روی تمام زندگی پهن می شود." خیلی موافقم.
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷