1516
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. مصطفی شیدایی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۱)
            تعداد بازدید: 1516
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        در یک روز سرد پاییزی ناباورانه دیدم که زندگی بر سرم آوار و همه چیز خراب شد. من هوش و ذکاوت ستاره را در نظر نگرفته بودم.

        سرم سنگین شده بود. انگار به جای مغز توی سرم وزنهای از سرب گذاشتند. چشمام رو که به سنگ‌فرش راهرو می‌دوزم انگار سرم می‌خواد بخوره به زمین. بی‌اختیار سرم رو توی دستام می‌گیرم و تا جایی که می‌تونم فشارش میدم. دلم می‌خواد انقدر فشار بدم که سرم منفجر بشه و تموم گذشته و اشتباهاتم یادم بره. من یادم میره، ولی ستاره چطور؟ اون هیچ وقت نمی‌تونه این روزها رو از یاد ببره. همه چیز مثل یه خواب بود. یه خواب بد، یه کابوس...


        من و ستاره عاشق هم بودیم. با عشق ازدواج کردیم و واقعا خوشبخت بودیم. هر دو کارمند بودیم و همه تلاش‌مون رو می‌‌کردیم تا صاحب خانه و ماشین بشیم و زندگی نرمال و خوبی داشته باشیم. همه چیز خوب بود. مهمتر از همه عشق و محبت بود که بین ما موج می‌زد. همه این خوشبختی‌ها تا وقتی ادامه داشت که ستاره در آزمون کارشناسی ارشد قبول شد. یکی از آرزوهای بزرگ ستاره ادامه تحصیل بود. حالا هم کار می‌کرد و هم درس می‌خواند. اوایل همه چیز قابل تحمل بود. سعی می‌کردم به ستاره کمک کنم تا راحت‌تر کار کند و درس بخواند. کارها و خریدهای منزل را به عهده گرفتم و سعی می‌‌کردم در خانه زیاد مزاحمش نشوم. اما رفته رفته فاصله زیادی بین ما ایجاد شد. ستاره بعد از کار به اتاقش می‌رفت و مشغول درس و تحقیق و مقاله‌های دانشگاهش می‌شد. دیگر از آن شور و هیجان گذشته خبری نبود. علاوه بر آن، ستاره اصلا به ظاهر خودش در منزل اهمیت نمی‌داد. دیگر دیدن لباس‌های زیبای زنانه یا صورت آرایش شده و موهای مرتبش برایم آرزو شده بود. همیشه غذای حاضری داشتیم یا از بیرون غذا می‌گرفتیم. دلم برای بوی غذای خانگی و دست‌پخت ستاره تنگ شده بود. هر وقت هم که به سراغش می‌رفتم و سر صحبت‌های محبت‌آمیز و عاشقانه را باز می‌کردم تا این فاصله را کم کنم، نگاهی سرزنش‌آمیز می‌کرد و می‌گفت: «بهداد جان تو هم وقت‌گیر آوردی؟ بذار یه وقت دیگه. به جون تو درسام سنگینه و...»


        هر چند هیچ وقت مستقیما بابت تحصیلاتش به من فخرفروشی نکرده بود، اما احساس می‌کردم ستاره خودش را از من بالاتر می‌داند و به من به چشم یک آدم کم‌سواد نگاه می‌کند. این موضوع روح مرا آزار می‌داد و به مرور برایم به یک معضل تبدیل شده بود. خلاصه که فاصله ما روز به روز بیشتر می‌شد. گاهی که نگرانیم را با او در میان می‌گذاشتم، آرام و خونسرد می‌گفت: «تو واقعا داری این موضوع و بزرگ می‌کنی. همش چند ترم مونده. فکر می‌کنی بقیه زن و شوهرها شب و روز از کنار هم تکون نمی‌خورن و قربون صدقه هم میرن. خب من درس دارم. چیزی هم که توی خونه کم نیست و...»


        کم‌کم از اصلاح این رابطه ناامید شده بودم. ستاره برای اینکه تنهایی من پر شود و زیاد به او پیله نکنم برای تولدم یک لپ‌تاپ به من هدیه داد و گفت: «حالا که سرم شلوغه، تو هم وقت بیکاری خودت و با این لپ‌تاپ پر کن تا احساس تنهایی نکنی.»
        ناراحت شدم که چرا ستاره مرا درک نمی‌کند و نمی‌فهمد دردم چیست؟ چند روز اول از لج ستاره به لپ‌تاپ دست نزدم. آخر مگر لپ‌تاپ برایم همراه و هم‌نفس می‌شد؟ من با لپ‌تاپ می‌توانم بروم رستوران و سینما و مسافرت؟ لپ‌تاپ به دغدغه‌هایم گوش می‌داد و برایم درددل می‌کرد؟ واقعا که مسخره بود!


        یک روز که از محل کارم برگشتم دیدم ستاره با یه بلوز و شلوار گشاد و موهای درهم و قیافه خسته نشسته پشت میز و دارد درس می‌خواند. سلام کردم، اما انقدر غرق درس و کتاب بود که صدایم را نشنید. رفتم آشپزخانه، همه چیز مثل بقیه جاهای خانه به هم ریخته بود. سینک کثیف و پر از ظرف بود. دست به کار شدم و آشپزخانه و بعدش هم خانه را تمیز کردم. خیلی از ستاره دلخور بودم. چشمم به لپ‌تاپ افتاد. روشنش کردم و کمی با آن کار کردم. سیستم جالبی بود. همه برنامه‌ها به روز و جدید بود. وارد اینترنت شدم و شروع کردم به جستجوی مطالب مختلف. یک دفعه به خودم آمدم و دیدم چند ساعت گذشته و من سرگرم اینترنت شده بودم. به نظرم بد نبود که من هم یک سرگرمی برای خودم داشته باشم!

         

        volume35_26.jpg
        این ماجرا ادامه داشت تا اینکه من در اینترنت با پریسا آشنا شدم. پریسا به نظرم نمونه یک دختر فهمیده و روشن‌فکر بود که خیلی افکار و عقایدش شبیه من بود. ما خوب همدیگر را درک می‌کردیم. هر دوی ما از زندگی یک چیز می‌خواستیم. هر دو دوست داشتیم شاد زندگی کنیم و از زندگی لذت ببریم. به مرور جذب افکار و شخصیت پریسا شدم و خودم را به او نزدیک کردم. پریسا خیلی زود به من اعتماد کرد و به گمانم به من علاقمند شد. اگر می‌فهمید متاهل هستم قطعا از من دور می‌شد و همه چیز را خراب می‌کرد. بنابراین به پریسا نگفتم که متاهل هستم.


        *****

        دیگر من هم برای خودم سرگرمی و دلخوشی داشتم که باعث می‌شد خلا نبودن ستاره را کمتر احساس کنم. بعد از مدتی از پریسا خواستم رابطه را از فضای مجازی به دنیای واقعی بکشانیم. با اصرار من رابطه تلفنی‌ ما آغاز شد. در طول روز مدام با پریسا تلفنی صحبت می‌کردم و او همه تنهایی من را پر می‌کرد. روز به روز ببشتر جذب پریسا می‌شدم. ستاره هم همچنان مشغول کار و درس خودش بود. اما رابطه تلفنی من و پریسا را که دیگر همدیگر را دوست داشتیم، راضی نمی‌‌کرد، بنابراین قرار ملاقاتی گذاشتیم تا از نزدیک با هم آشنا بشویم. پریسا بسیار زیبا و خوش‌لباس بود. نمونه یک زن کامل و دوست داشتنی. یک لحظه در ذهنم پریسا را با ستاره که ماه‌ها بود به من توجه نکرده بود مقایسه کردم. در دلم احساس ناراحتی می‌کردم، ولی پریسا آنچنان با مهربانی و ملایمت رفتار می‌کرد که همه نگرانی و عذاب وجدانم از دلم رخت بربست. در کنارش احساس راحتی زیادی می‌کردم. روز به روز به هم وابسته‌تر می‌شدیم. این رابطه آنقدر عمیق شده بود که اگر یک روز نمی‌دیدمش، آرام و قرار نداشتم. رابطه ما همچنان گرم و عمیق ادامه داشت و من برخلاف گذشته سرحال و سرزنده بودم. پریسا هر لحظه و هر موضوع کوچکی را با هنرمندی تمام برایم تبدیل به یک خاطره زیبا می‌کرد. به ستاره و بود و نبودش هم اهمیتی نمی‌دادم. اما همه چیز اینطور باقی نماند و در یک روز سرد پاییزی ناباورانه دیدم که زندگی بر سرم آوار شد و همه چیز خراب شد. من هوش و ذکاوت ستاره را در نظر نگرفته بودم. طبیعی بود که بعد از دیدن پریسا و رابطه با او من دیگر به ستاره اهمیتی نمی‌دادم. ستاره هم متوجه تغییرات من شده بود. هر چند من متوجه نبودم، اما گویا آنقدر تغییر کرده بودم که توجه ستاره جلب شده بود. سعی می‌کردم دیرتر به خانه بروم و کمتر ستاره را ببینم. هر چقدر برای پریسا هدیه می‌خریدم و خرج می‌کردم، برای ستاره نه هدیه می‌خریدم و نه حتی به نیازهای معمولی‌اش توجهی داشتم. ستاره که متوجه این تغییرات شده بود، زیرکانه تلفن همراهم را کنترل کرده بود و با کمی تحقیق و جستجو همه چیز را فهمیده بود. من که فکر می‌کردم ستاره آنقدر مشغول کارهای خودش هست که متوجه کارهای من و رابطه‌ام با پریسا نخواهد شد، در هیچ زمینه احتیاط نکرده بودم و خیلی راحت تلفنم را در دسترسش می‌گذاشتم و حتی پیامک‌های پریسا را هم پاک نمی‌کردم. انقدر خیالم راحت بود که حتی فکر هم نمی‌کردم ستاره از این جریان بویی ببرد. ستاره به راحتی ماجرای من و پریسا را فهمیده بود. یک روز که با پریسا در کافی‌شاپ مورد علاقه‌مان مشغول صحبت بودیم و من غرق در جذابیت‌های پریسا سرا پا گوش بودم، صدای آشنایی مرا به خودم آورد. این ستاره بود که با چشمان اشک‌بار در مقابلم ایستاده بود. فقط گفت: «خیلی بی‌معرفتی! تو همه غرور و شخصیت منو خرد کردی.»


        ستاره این را گفت و رفت و من بهت‌زده سرجایم خشکم زده بود. اما باز یک صدا مرا به خودم آورد. این بار پریسا بود که اشک پهنای صورت زیبایش را خیس کرده بود و با صدای لرزان گفت: «یعنی هرچه گفتی دروغ بود؟ تو ازدواج کرده بودی! بی‌انصاف من با تو یک دنیای زیبا ساخته بودم و...»


        دیگر صدایی نمی‌شنیدم. پریسا در حالی که اشک می‌ریخت مرا تنها گذاشت. مانده بودم با یک دنیا حماقت و پشیمانی. دل شکسته ستاره و امید فروریخته پریسا و یک دنیا ندامت و پشیمانی! تمام شب را در خیابان پرسه می‌زدم و فکر می‌کردم. با اینکه پریسا را بیشتر از ستاره دوست داشتم، اما حال و روز ستاره برایم مهمتر بود. از اینکه او را رنجانده بودم، بیشتر ناراحت بودم. هر چی بود به او تعهد داشتم. از اول زندگی همه تلاشش را برای بهتر شدن زندگی‌مان کرده بود. اما من خیلی زود جا زدم. کافی بود چند ترم را تحمل می‌کردم. اما صبوری نکردم و اولین و راحت‌ترین راه را برای فرار از آن وضعیت انتخاب کردم. به پریسا هم ستم کردم. عاشقش شده بودم!


        آن شب جهنمی با سختی هر چه تمام‌تر صبح شد و من خسته و درمانده خودم را جلوی در خانه یافتم. مدت زیادی پشت در ایستادم تا جرات وارد شدن را پیدا کنم. به هر جان کندنی بود وارد خانه شدم. ستاره با همان لباس‌های بیرون روی تخت به خواب رفته بود. می‌توانستم حدس بزنم دیشب بعد از آن اتفاق چه به او گذشته است. می‌دانستم آمده و آنقدر گریه کرده تا خوابش برده است. رفتم بالای سرش و به صورت ورم کرده‌اش خیره ماندم. ناگهان چشم‌هایش را باز کرد و مثل کسی که برق گرفته باشد از جایش پرید. خیره به صورتم نگاه کرد و گفت: «میرم خونه پدرم. چند روز دیگه میام وسایلم رو می‌برم.»


        التماسش کردم، اما بی‌فایده بود. ستاره رفت و مدتی بعد اظهارنامه دادگاه خانواده به دستم رسیدم. در این مدت هرکاری می‌توانستم انجام دادم تا ستاره را راضی کنم مرا ببخشد، اما چه فایده که ستاره تصمیمش را گرفته بود و به هیچ وجه مرا نمی‌بخشید.
        پریسا هم همه راه‌های تماسم را قطع کرد. نه تلفنش را جواب می‌داد و نه در اینترنت پیدایش می‌شد. منزلش را هم عوض کرده بود. مانده بودم با یک اظهارنامه طلاق، دل شکسته ستاره و پریسایی که خودش را محو کرده بود.
        حالا اینجا، در این راهرو لعنتی، منتظر آخرین تصمیمی هستم که ستاره برای زندگی‌مان می‌گیرد...!

         


        1 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. خواننده
                ۰۲ آذر ۹۱
                ۱۵:۳۹
          1.  
            سلام خانم شیدایی، ببخشید آقای شیدایی کی تا حالا زنها سر مردها را با قاقالی لی گرم می کنند؟ زیاد باور پذیر نبود!
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷