2099
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. مسعود فرجی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۶)
            تعداد بازدید: 2099
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        آزادانه روبروی آینه می‌ایستم و بلندبلند می‌خندم و به جادو نگاه می‌کنم. این تنها چیزی است که برایم مانده است. تنها چیزی که نمی‌توانند از من بگیرند.

        در سی‌امین جلسه دادگاه بالاخره باید همه‌چیز تمام شود. چشمان قاضی که دیگر حوصله‌اش سر رفته مانند چشمان یک ببر زخمی، پاندول‌وار بین من و ساعت مچی دور دستش می‌رود و می‌آید. می‌رود و می‌آید. نگاه‌اش نمی‌کنم. می‌ترسم خوابم کند و آنچه می‌خواهد را از من بگیرد. برای بار صدم می‌پرسم: «نمی‌شود نقدی حساب کرد؟ باید یک قانونی چیزی در این خصوص باشد!» برای بار صدم زل می‌زند در چشمانم و می‌گوید: «گفتم خواهان باید تقاضا کند.»

         
        خواهان اما حرف از دهان قاضی درنیامده حرفش را تکرار می‌کند. همان است که بود: «اصل مهریه‌ام را می‌خواهم. بی‌کم و کاست!» بعد نگاهی به منِ خوانده می‌اندازد و سعی می‌کند با نگاهش همه‌چیز را به من بفهماند.
         
        مادر می‌گوید: «بس است دیگر. دو سال شد ماجرا را کش داده‌اید. همه از خدای‌شان است مهریه زن‌شان چنین چیزی باشد. خنده که کسی را نکشته! بخند؛ خیالش راحت شود مِهرش را گرفته و خلاص.»
         
        در بد مخمصه‌ای گیر افتاده‌ام. روزی که قرار ازدواج را گذاشتیم و گفت عاشق خنده‌ام شده، فکر نمی‌کردم همین خنده جذاب به نقطه ضعفم در برابرش تبدیل شود. نگاهی به امروزم می‌اندازم و به حال شوهرانی که مردانه زیر بار دین میلیون‌ها تومان می‌روند غبطه می‌خورم. دست‌کم تکلیف‌شان روشن است. ماهی یک سکه از قسط مهریه را می‌پردازند و گرفتاری هم ندارند. نه اینکه مثل من احمق و احساساتی شخصیت‌شان خرد شود و مورد سوءاستفاده باشند.
         
        valume37_6.jpg
        قاضی می‌گوید: «جوان! واقعاً یک لبخند اینقدر آمد و رفت دارد؟!»
         
        نمی‌داند این خنده چه بلاهایی که سر من نیاورده است. یادم هست از زمان کودکی خنده‌ام قدرت من بود. هر دعوایی را فیصله می‌داد. هر بحثی را  هر چقدر پیچیده، به آشتی می‌کشاند. خط بلند لبم وقتی به زیر گونه‌ام می‌رسید، خنده بر لب دیگران هم می‌نشست. خود او که قبلاً خواهان من بود و من خوانده‌اش می‌گفت: «خنده‌ات جادو می‌کند.» وقتی سر عقد به عاقد گفت: «مهریه‌ام خنده است.» خنده‌ام گرفت. عاقد هم خندید. همه خندیدند. اما انگار فقط خودش بود که می‌دانست دارد چه طلب می‌کند. آن هم به صورت عندالمطالبه، بی‌حرف پیش، بی‌خرج و رنج. البته برای دیگران. ده سال تمام بعد هر دعوا مهریه‌اش را طلب کرد و آن جادو دوباره سر و کله‌اش پیدا شد و آشتی‌مان داد. گاهی حتی تبدیل به تفریح می‌شد. از قصد کاری می‌کرد عصبانی شوم و بعد مهریه لعنتی را می‌خواست. می‌خواست امتحان کند ببیند آن جادو هنوز رویش اثر دارد یا نه! هر بار هم کارهایی که برای ارضای این حس بیمارگونه انجام می‌داد وحشتناک‌تر از بار قبل بود. اما با خنده همه‌چیز یادمان می‌رفت و دوباره عادی می‌شد. این بار نباید عادی می‌شد. من نمی‌خواستم. بازی تقریباً پرداخت روزانه مهریه خسته‌ام کرده بود.
         
        رو کردم به قاضی و گفتم: «تمام کنید این شکنجه را. خنده من راه فرار اوست، خودش هم این را خوب می‌داند. دو سال است که جنگ عجیبی بین ماست. جنگی که خنده از لبان من برده و هر روز هم تلفات بیشتری می‌دهد. تقصیر خودم هم هست که از روز اول بر هر عیب دیگران خندیدم و فراموش کردم. دو سال است که نمی‌توانم فراموش کنم. این میل عجیب به خندیدن را نمی‌توانم فراموش کنم. کارهایی که هر کدام‌شان می‌تواند یک زندگی را برای همیشه نابود کند چرا باید با خنده من فراموش شود؟ او امیدوار است که دو سال اشتباه مداوم، ترک کردن من به بهانه‌های بزرگ و کوچک، بدبینی‌های بی‌دلیل، تلاش برای تحریک حسادت من، دعواهای مداوم سر هر مسئله جزئی، همه با یک لبخند پاک شود و از فردا دوباره زندگی همیشگی آغاز شود. اما دیگر لبخند تاثیری ندارد. دیگر آن جادو از بین رفته است. پس تمام‌اش کنید.» 
         
        سکوت عجیبی حکم‌فرما می‌شود. چهره قاضی دیدنی است. نمی‌داند به این مشکل برملا شده بخندد یا سر یکی از ما دو نفر فریاد بکشد که برای یک پرونده جدایی معمولی نگذاشته‌ایم دو سال آب راحت از گلویش پایین برود. آب دهان قورت می‌دهد. سرش را جابه‌جا می‌کند. بلند می‌شود و به سمت پنجره می‌رود. سرش را بیرون می‌کند و نگاهی به خیابان می‌اندازد. حق می‌دهم اگر بخواهد خودش را پایین پرت کند. می‌آید داخل و دکمه بالایی پیراهن‌اش را باز می‌کند و خودش را با یقه بازمانده پیراهن باد می‌زند. گر گرفته است. کمی به سمت خواهان می‌آید . زیرلب می‌گوید: «همه‌اش برای خنده؟» خواهان می‌گوید: «مهریه‌ام است. تمام و کمال می‌خواهم.» قاضی برمی‌گردد پشت میز قضاوت. همه‌جا ساکت است. دیگر کسی حرف نمی‌زند. حتی در خیابان هم هیچ ماشینی بوق نمی‌زند تا صدایش در اتاق بپیچد. سکوت محض است. انگار همه عالم پشت در منتظر خنده‌ای باشند که ریشه‌اش خشک شده است. 
         
        بالاخره قاضی رو می‌کند به من و به سختی می‌گوید: «اگر تاثیرش از بین رفته، پس چرا معطلی؟ پرداخت کن که همه خلاص شویم.»
         
        حرفش منطقی است. مادرم امیدوارانه سر تکان می‌دهد. بعد همه افراد حاضر در اتاق امیدوارانه برایم سر تکان می‌دهند. نگاهم به نگاه خواهان می‌افتد که با آن نگاه همیشگی‌اش وقت خنده من خواهان ارضا شدن آن حس قدیمی است. دیدن همین نگاه کافی است که بترسم و پا پس بکشم. می‌گویم یک درصد هم یک درصد است. ترجیح می‌دهم جنگ را ادامه دهم. حتی اگر قرار باشد دیگر در زندگی‌ام نخندم. همه آهی از حسرت می‌کشند حتی خودم که سعی می‌کنم آه کشیدنم از دید دیگران مخفی بماند. بلند می‌شوم و به سمت در می‌روم که صدای خواهان بلند می‌شود. ناامیدانه می‌گوید مهریه را می‌فروشد. قاضی فوراً قیمت می‌پرسد و او هم بی‌معطلی می‌گوید کل دارایی همسرم. بغض را می‌توانم در صدایش ببینم. قبول می‌‌کنم. پای تعهد امضا می‌زنم و همه‌چیز روی دور تند می‌افتد. قاضی بدون لحظه‌ای تعلل فوراً حکم را می‌نویسد. باورم نمی‌شود تمام شده است. از اتاق که پایم را بیرون می‌گذارم احساس عجیبی دارم. پاهایم سست می‌شوند. دنبال جایی می‌گردم که کسی نباشد. فوراً خودم را به دستشویی می‌رسانم و در را پشت سر می‌بندم. جلوی آینه می‌ایستم. سعی می‌کنم لب‌هایم را بالا بکشم، بعد از دوسال بالا می‌آید و جادو را می‌بینم. اشکم در می‌آید، اما می‌خندم. همه‌چیزم را از دست داده‌ام و تبدیل شده‌ام به یک آس و پاس تمام عیار. اما خنده‌ام برای خودم مانده است. آزادانه روبروی آینه می‌ایستم و بلندبلند می‌خندم و به جادو نگاه می‌کنم. این تنها چیزی است که برایم مانده است. تنها چیزی که نمی‌توانند از من بگیرند.
         

        6 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. امینه علیایی
                ۰۱ دی ۹۱
                ۲۱:۴۳
          1.  
            نادخه! سورئاله!
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. سین
                ۰۴ دی ۹۱
                ۱۵:۵۳
          1.  
            تنها چیزی که نمی توانند از من بگیرند! موضوع نوشته شما مهریه نبود اما جدید بود
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. غلامعلی یوسفی
                ۰۵ دی ۹۱
                ۰۹:۵۴
          1.  
            بیشتر باید روش کار کنید، من همه داستانهای اینجا رو خوندم، خصوصا نوشته های شما رو دنبال کردم شما فرم رو خوب می شناسید ولی بعضی جاها فرم رو فدای محتوا می کنید و بعضی جاها محتوا رو فدای فرم می کنید بعضی جاها هم انصافا نمره تون بالای ۱۵ است
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. نامشخص
                ۲۰ دی ۹۱
                ۰۰:۳۷
          1.  
            پاسخی به نظر غلامعلی یوسفی
            بیشتر باید روش کار کنید، من همه داستانهای اینجا رو خوندم، خصوصا نوشته های شما رو دنبال کردم شما فرم رو خوب می شناسید ولی بعضی جاها فرم رو فدای محتوا می کنید و بعضی جاها محتوا رو فدای فرم می کنید بعضی جاها هم انصافا نمره تون بالای ۱۵ است
            یکم: ممنون از این که مطالب من را دنبال می کنید .خیلی از این موضوع خوشحالم. دوم: قطعا روی این داستانها باید بیشتر کار بشه، اما بیشتر به عنوان تجربه فرم های مختلف هستم ، امیدوارم نظراتتون رو بازهم داشته باشم ، البته نه انقدر کلی.
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. نامشخص
                ۲۱ دی ۹۱
                ۱۸:۵۷
          1.  
            پاسخی به نظر سین
            تنها چیزی که نمی توانند از من بگیرند! موضوع نوشته شما مهریه نبود اما جدید بود
            شاید
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. ۲۷ دی ۹۱
                ۱۵:۴۵
          1.  
            اوین بار بود این سایتو دیدم و خوشم اومد من نویسنده ام و می گم داستان شما بسیار زیبا بود..
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷