1410
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. مسعود فرجی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۴)
            تعداد بازدید: 1410
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        تمام کودکی من پشت این در بود و تو برای اولین‌بار پشت آن بودی...

         

        ۱.
        - خوابیده؟
        - نمی‌دونم. 
        - ببین اگه بیداره بگو بیاد یه کوچولو بغلش کنم. دلم یه ذره شده. 
        - نمی‌شه. 
        - باز چی شده؟
        از اینجا به بعد صداها کم‌رنگ‌تر می‌شد. این کار هر روز من بود. یک مدت که گذشت به آن عادت کردم. راهش را هم پیدا کرده بودم. وقتی در اتاق به رویت قفل است و تنبیه شده‌ای برای سئوالی که نباید می‌پرسیدی، می‌توانی گوش بچسبانی به در و جواب سئوالت را بشنوی. هر چیزی که بخواهی بدانی می‌توانی از پشت در بشنوی. فقط بستگی دارد چقدر دقت کنی. برایم شده بود یک بازی. هر سئوالی را که دوستانم جرات پرسیدنش را از بزرگ‌ترهایشان نداشتند من می‌پرسیدم. می‌دانستم بعدش چه می‌شود. اما گرفتن جواب برایم مهم‌تر بود. برای همین گوشم را محکم می‌چسباندم به در
        - می‌پرسه چرا ما براش یه برادر درست نمیاریم؟
        - برای چی همچین چیزی پرسیده؟! کسی چیزی بهش گفته؟
        - تو مهد ازشون خواستن برادر خواهرشون رو نقاشی کنن. اونم من رو کشیده با یه بچه که داره تو شکمم توپ بازی می‌کنه. مربی‌شون فکر کرده من حامله‌ام، امروز بهم تبریک گفت. خجالت کشیدم. سرخ شدم. عصبانی شدم. اما به همین ختم نشد که، عصری می‌پرسه چرا براش یه برادر نمیاریم؟
        - آروم! آروم! اون که  نمی‌دونه! بچه است! 
        بعد سکوت شد. من هم دیگر نفس نمی‌کشیدم تا نکند چیزی بگویند و من نشنوم. منتظر بودم بازهم چیزی بگویند. اما بعد از آن دیگر صدایی نیامد. از فردایش دیگر من را مهد نفرستادند. تنها می‌ماندم در خانه با یک سئوال بزرگ: مگر داشتن یک برادر چه عیبی داشت که اینطور باید تنها می‌ماندم؟ البته جواب را خیلی زود فهمیدم. آن موقع بچه بودم و نمی‌دانستم.
         سه سال بعد تو به دنیا آمدی. 
         
        volume38_30.jpg
           ۲.
        از سوراخ کلید می‌توانستم  ببینم که گوش چسبانده‌ای به در. اعتراف می‌کنم کار من بود. تنبیه شدن‌های گاه به گاهت کار من بود. می‌دانم که پیش خودت می‌گفتی مگر چه کار کرده‌ام که باید اینطور تنبیه شوم؟ اما عزیزم حسادت را دست‌کم گرفته بودی. تمام کودکی من پشت این در بود و تو برای اولین‌بار پشت آن بودی. آن موقع دیگر پدر هم نبود که میان‌داری کند. برای مادر هم سخت بود بعد هجده سال تنبیه پسر یکی یک‌دانه‌اش، پسری که برای من آورده بود، با کلی درد. وقتی تو آمدی عفونت آمد. مادر را بستری کردند. من شدم مسئول مراقبت از تو. شب‌ها بیدار می‌ماندم بالای سرت تا حال مادر بهتر شود و برگردد خانه. اما برنگشت. دکترها گفتند حالش بدتر شده. پدر خانه را فروخت و همه اینها از یک سئوال شروع شد. کنار مادر ایستاده بودم وقتی تو آمدی. درد می‌کشید و نگاهم می‌کرد. نمی‌دانستم این درد تو را عزیزتر می‌کند. تو عزیز شدی. عزیز بودن حسادت دارد. چهار ساله بودی که غیبت زد. نمی‌دانم یادت هست یا نه. من خوب یادم است. مادر غش کرد. پدر ترس برش داشت. اما من خوشحال بودم. دلم نمی‌خواست دیگر برگردی. صادقانه می‌گویم. خوشحال بودم که گورت را از زندگی‌ام گم کردی. باز من اول بودم. اما دو روز بیشتر طول نکشید تا پیدایت کنند. پیدایت که کردند مادر نگاهش به من بود. طوری که انگار پشت در هستم. تو بزرگ می‌شدی و هم‌زمان با تو باید همه‌چیز بزرگ می‌شد. خانه باید بزرگ‌تر می‌شد تا تو اتاقی جدا برای خودت داشته باشی. باید لباس‌های شیک می‌پوشیدی و چون عزیز بودی هرچه برایت خواسته می‌شد و می‌خواستی باید به انجام می‌رسید. و همه اینها حسادت برمی‌انگیخت. پس ناراحت نشو که وقتی پدر سکته کرد به مادر گفتم به خاطر حرفی بود که تو بهش زدی. و دوباره آن نگاه... به در نگاه می‌کنم. مطمئنم آن جایی. مطمئن باش اگر نمی‌پرسید چه به پدر گفتی که حالش به هم خورد راجع به آن دختر و اتفاقی که بین تان افتاده بود چیزی نمی‌گفتم. می‌دانم محرم رازت بودم. اما حسادت به هر حال کار خودش را می‌کند. از قصد بلندتر گفتم که بشنوی. درست و واضح بشنوی. اما نمی‌دانم چطور و از کی از اتاق رفته بودی که ندیدمت! فقط یادم هست دو روز بعد پدر را خاک کردیم و تو دور از ما ایستاده بودی.
        حالا همیشه از خودم می‌پرسم اگر یک روز دختر تو این سئوال را از من بپرسد، به عنوان عمه، چه جوابی باید بهش بدهم؟ شاید بتوانم بهش بگویم چرا می‌خواهی یک خاطره تلخ دوباره زنده شود. هنوز یادم است پشت درخت گریه می‌کردی. هروقت می‌روم دیدن پدر تو را می‌بینم پشت آن کاج. اما پدر را هیچوقت ندیدم.
         
        volume38_28.jpg
        ۳.
        بهش گفتم می‌روی در اتاق و بیرون هم نمی‌آیی. چون حوصله نداشتم جوابی را که هر شب دارم به پدرش پس می‌دهم به او هم بدهم. می‌گوید بیا راجع بهش حرف بزنیم. می‌گویم حرف‌هایم را زده‌ام. می‌گوید نمی‌فهمم این چه اصراری است. جواب می‌دهم این حرف من است. چه اصراری است که وقتی وضع‌مان مناسب است یک بار برای همیشه ثابت نکنیم که ترسی از گذشته نداریم. می‌گوید برای جنگ با گذشته نمی‌شود یک بچه دیگر را به دنیا آورد. در آغوش می‌کشم‌اش. می‌گویم ما خوشبختیم. چرا نتوانیم او را هم خوشبخت کنیم؟ احساس می‌کنم پشت در ایستاده است. خودم یادش داده‌ام. می‌دانم که گوش‌اش را چسبانده است به در. بلند حرف می‌زنم که بشنود: من هشت سالم بود و نمی‌فهمیدم. نمی‌دانستم. در مورد بیماری و سابقه عفونت مادرم چیزی نمی‌دانستم. او یک بار قبل از این سعی‌اش را کرده بود. من نمی‌دانستم آنها بیشتر از من دلشان بچه دیگری می‌خواهد. نمی‌دانستم آن سئوال این همه اتفاق در پی دارد. ما هیچ‌کدام از آن اتفاقات گذشته برای‌مان نیافتاده. چرا خودمان خراب‌اش کنیم؟ آن هم وقتی توانایی بزرگ کردن یک بچه دیگر را هم داریم. خودش را از آغوشم بیرون می‌کشد و راه می‌افتد سمت اتاق.
         
        چشمم هنوز به سوراخ در است. می‌بینم‌ات که از پشت در فرار می‌کنی. بیشتر از همیشه دلم می‌خواهد در آغوش بگیرمت. اما پشت در که می‌رسم چیزی جلویم را می‌گیرد. یک حس قدیمی دوباره به سراغم می‌آید. گوش می‌چسبانم به در. بیشتر گوش می‌کنم. صدای گریه‌ات را از آن پشت می‌شنوم. احساس می‌کنم هشت سالم است و این من‌ام که آن طرف در هستم. بغض‌ام می‌ترکد. هر دو پشت در گریه می‌کنیم و من نمی دانم کدام‌مان واقعاً پشت در هستیم؟
         
         

        4 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. نامشخص
                ۰۴ بهمن ۹۱
                ۱۵:۵۷
          1.  
            خیلی بد بود. افتضاح تر از این نمیتونستید داستان بنویسید. ساختار؟ شخصیت پردازی؟ فضا؟ خیلی بد بود. تمرین کنید لطفا
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. مریم
                ۰۴ بهمن ۹۱
                ۲۰:۱۲
          1.  
            اتفاقا من میگم در بین داستان نویسای اینجا آقای فرجی حرفه ای تره ...فرم رو خوب میشناسه...گرچه از نظر سوژه و خط سیر داستانی و حتی موضوع تعهدی نداره....یه جورایی انگار جریان سیال ذهنشون تفوق داره بر خط منطقی حرفاشون...کاش سوژه های خانم آقایی رو آقای فرجی پرداخت می داد...اصن چی میشه به جای چند داستان....یک داستان خوب داشته باشین؟
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. مسعود فرجی
                ۰۶ بهمن ۹۱
                ۰۱:۱۵
          1.  
            پاسخی به نظر نامشخص
            خیلی بد بود. افتضاح تر از این نمیتونستید داستان بنویسید. ساختار؟ شخصیت پردازی؟ فضا؟ خیلی بد بود. تمرین کنید لطفا
            مرسی از نظرتون. مطمئن باشید هر نوشته ای تمرینِ . دوست داشتم بیشتر باز می کردید برام. اگر حوصله داشتید دقیق تر برام بنویسید.
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. شکوفه
                ۱۳ بهمن ۹۱
                ۰۱:۵۹
          1.  
            خوب بوووود
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷