1414
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. مسعود فرجی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۲)
            تعداد بازدید: 1414
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        تاریخ پر از جنگ است بر سر اهداف بزرگ. پر است از مردان و زنان شجاعی که افتخار واقعی کسب کرده‌اند تا آزادی را به آینده بدهند. اما آینده با خود چه خواهد داشت؟

         

        وقتی دوم راهنمایی بودم بزرگ‌ترین هنرم این بود که لای کتاب‌هایپدرم کاغذ بگذارم تا شب که به خانه آمدنشانش بدهم و بگویم کتاب را تا صفحه معین شده خوانده‌ام، او هم با اینکه می‌دانست محال است یک روزه چهارصد و پنجاه صفحه تاریخ تمدن را خوانده باشم،اما باز مراتب افتخار به فرزند را به جا می‌آورد. افتخار دروغی هم برای او مزه داشت و هم برای من. اما الان دیگر این بازی‌های کودکی معنا ندارد. بچه‌های این دوره دیگر شورش را درآورده‌اند.آنها این چیزها را نمی‌فهمند. وقتی به شاگردانم نگاه می‌کنم می‌ترسم. فقط چهارده سال دارند، اما کارهایی کرده‌اند که من در خواب هم نمی‌دیدم. مثلاً مینا هفته پیش در یک مسابقه عکاسی رتبه آورد. در حالیکه من تا بیست سالگی جرات دوربین دست گرفتن نداشتم. فقط هم که این نیست، حافظ را از بر می‌خواند و دوست خیالی‌اش مولاناست.یا آن دیگری سارا، همیشه برایم از یونگ و فروید و جهان خواب‌هایش حرف می‌زند و چون به تازگی از یک رابطه احساسی خلاص شده به فلسفه هگل اعتقاد پیدا کرده است.در حالیکه من هنوز هم درست نمی‌دانم هگل کیست و چه اختلاف عقیده‌ای با دکارت یا باقی فیلسوف‌های مشهور دارد. ماهان سه‌تار می‌زند و مهگل اگر نگویم تمام، حداقل نیمی از نمایش‌نامه‌های جهان را خوانده است. درست است همه‌شان اینطور نیستند، اما تقریباً بدون استثناء همه‌شان می‌دانند قرار است در آینده چه کار کنند. این چیزی است که در ما نبود و این من را می‌ترساند.آنها در میدانی زندگی می‌کنند که نسل من با شک‌هایش ساخته است و حالا این اطمینان من را می‌ترساند. می‌پذیرم که چیزهایی عوض شده است، اما نمی‌توانم قبول کنم که گذشته فراموش شود. می‌ترسم از فراموش شدن. برای همین فکر کردم باید به عنوان یک معلم تاریخ کاری کنمتا آنها بفهمند مسیری که ما طی کرده‌ایم همان مسیریاست که تاریخ و به خصوص این بچه‌ها باید به آن افتخار کنند. بعد از کلی چک و چانه‌زدن موفق شدم مدیر و ناظم را راضی کنم که در مدرسه  راهپیمایی روز زن را درست در تاریخ مشخصش‌ به صورت خیلی خصوصی برگزار کنیم و از مسیری که طی شده ومبارزه‌ای که نسل‌های مختلف برای آزادی زن کرده‌اند آنها را آگاه سازیم. هیچکدام‌مان به نتیجه کار مطمئن نبودیم، اما نسل خودمان را خوب می‌شناختیم و می‌دانستیم که هر طور هست باید این کار را انجام دهیم.

         

        volume39_4.jpg
        با شروع کار تردیدها از بین رفت.با کمک بچه‌های کلاس همه کار کردیم. اعلامیه پخش کردیم، بیانیه دادیم، کسی را مسئول سامان‌دهی صف‌ها کردیم، یکی را مسئول ساخت شعار کردیم و شور و شوقی به پا کردیم که باورش حتی برای خودمان هم سخت بود. برای اولین‌بار اطمینان واقعی را احساس می‌کردم و خوشحال بودم تا اینکه مسئول ساخت شعار، یکی از همین زنان مطمئن فردا سئوالی پرسید که بازهم شک را به جانم انداخت:


        -در مورد چه چیزی باید شعار بسازیم؟
        -خب معلومه، در مورد هرچیزی که به حقوق خودتون ارتباط پیدا کنه.
        -یعنی چی؟
        -این تنها روزیه که شما تو مدرسه آزادید در مورد هر چیزی که دل‌تون می‌خواد به دست بیارید شعار بدید.
        -کسی هم این شعارها رو گوش می‌کنه؟ یعنی شما یه گوشه می‌ایستید و گوش می‌کنید و خواسته‌های بچه‌ها رو انجام می‌دید؟
        -خب اصلاً برای همین قراره راهپیمایی کنیم.
        - خب اگر اینطوره بهتر نیست تک‌تک با بچه‌ها حرف بزنید؟
        -یعنی چی؟
        -وقتی قرار باشه چیزایی که می‌خوایم رو بهتون بگیم و شما انجامش بدید، دیگه میدون مبارزه که نیست بخوایم شعار بدیم. ما توقعات‌مون رو می‌گیم و شما اجراش می‌کنین. مبارزه لازم نداره.
        چند لحظه سکوت شد. بعد بچه‌ها شروع کردند با همدیگر پچ‌پچ کردن.این بحث را خوب می‌شناختم. به جایی نمی‌رسید. بحث‌کردن با کسی که گذشته تو را نداشته سوتفاهم درست می‌کند. می‌خواستم با یک جمله تمامش کنم که ادامه داد:
        -منظورم اینه که اگه اون زمان هم اینقدر راحت می‌شد راجع به هرچیزی حرف زد و اگر دیگران به همین سادگیگوش می‌کردند، نیازی به جنگ و خون‌ریزیپیدا نمی‌شد. به راهپیمایی و اتحاد و شعار و چنددستگی و اینها هم نمی‌رسید. الان هرکدام از ما برای خودمان یک خواسته‌ای داریم. ولی اون زمان اون‌ها فقطیک خواسته داشتند.
         داشت همه‌چیز را به هم می‌ریخت و این عصبانیم‌ می‌کرد. اما متاسفانه حرفش درست بود. برای اینکه برنامه به هم نخورد، چیزی به ذهنم رسید و فکر نکرده بیانش کردم:
        -یعنی شما هیچ هدفی ندارید که بخواید بیانش کنید؟
        این سئوال باعث شد که کلاس منفجر شود از اهداف مسخره و ساده بچه‌هایی که زیادی دست‌بالا گرفته بودم‌شان.یکی می‌خواست مادرش با دیرآمدن‌های شبانه و بعد از ساعت نه مخالفت نکند.یکی دیگر لباس عروسی خواهرش را می‌خواست. همه‌شان حرف می‌زدند و هیچ‌کس به حرف آن یکی گوش نمی‌داد. کسی نمی‌دانست خواسته کنار دستی‌اش چیست. فقط خواسته خودش را می‌دانست و آن را فریاد می‌زد.به خودم که فکر می‌کنم می‌بینم در گذشته‌ام اگرچه کار مهمی نکردم، اما یاد گرفتم سکوت کنم و همین باعث شده فرصت پیدا کنم که بیشتر گوش کنم. به فریادهای بچه‌ها گوش کردم که چیزی از تاریخ و جنگ‌هایش کم نداشت. همان جنگ‌هایی که افتخار دروغین پدرم باعث خواندنش شد.آن زمان هدفم این بود که آن کتاب را هرطوری هست تمام کنم.
        تاریخ پر از جنگ است بر سر اهداف بزرگ. پر است از مردان و زنان شجاعی که افتخار واقعی کسب کرده‌اند تا آزادی را به آینده بدهند.اما آینده با خود چه خواهد داشت؟ آینده فقط به خودش فکر می‌کندو حتی حاضر است آزادیرا تا حد تغییر کوچک در زندگی پایین بیاورد. این بچه‌ها خیلی می‌دانند، اما افتخار سرشان نمی‌شود. کلاس را ساکت می‌کنم. مسئول ساخت شعار زل زده است به من و در چشم‌هایش سئوال است. جوابش را دارم.
        -شعار را خودم تعیین می‌کنم. «سکوت!» این بهترین شعار برای بزرگداشت آدم‌های آزاده است.


        کلاس ساکت می‌شود.
         

         


        2 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. مریم
                ۰۵ اسفند ۹۱
                ۱۰:۰۷
          1.  
            جالب بود ممنون و سکوت
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. خدیجه
                ۲۲ اسفند ۹۱
                ۱۶:۴۰
          1.  
            پر مغز بود و موجز و پر از حرف شما خوب نسل جدید را باهاش سروکله زده اید
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷