1705
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. زهرا فرجی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۰)
            تعداد بازدید: 1705
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        نه سالگردی بود و نه تولدی. روز زن هم نبود، چه در تاریخ فرنگی‌اش، چه اسلامی و چه شاهنشاهی!

         

        دو ساعتی بود که با چشم باز و خیره مانده به سقف در رختخواب بود و نمی‌توانست تصمیم بگیرد. برای آغاز این روز خاص نیاز داشت بیشتر فکر کند. به خصوص با آنچه روز قبل اتفاق افتاده و او را به شدت حیرت‌زده کرده بود.


        برای اولین بار در طول ۹ ماهی که زندگی خود را آغاز کرده بودند، وقتی چشم باز کرد بوی صبحانه‌ای دلپذیر اشتهایش را چنان قلقلک داد که لذت ماندن در بستر را فراموش کرد و بی‌معطلی بلند شد. دیدن میز صبحانه چیده شده برای لحظه‌ای او را به شک واداشت که نکند خواب می‌بیند؟! ولی اگر هم خواب بود، با ورود میترا با نان تازه در دست و لبخندی زیبا بر لب به واقعیتی شیرین بدل شد که هنوز تلاش می‌کرد باورش کند.
        - نکنه هنوز خوابی؟!
        خواست بگوید این یک بار را اتفاقاً قبل از شستن دست و صورت بیدار شده است؛ اما نگفت. سری تکان داد و برگشت به سمت دستشویی. میترا با حوصله تمام چای را در فنجان ریخت، شیرین کرد و روی میز گذاشت. نان تازه قطعه قطعه شده هم آرایش سفره را تکمیل کرد. دوست داشت مانی این یک روز را با لذت تمام بگذراند. تلاش کرده بود برایش مرخصی هم بگیرد و نشده بود. گرچه حتی اگر شده بود هم راضی کردن مانی برای نرفتن به شرکت خودش ماجرایی پیدا می‌کرد که پایانش غیرقابل پیش‌بینی بود.


        روبروی آینه ایستاد و به صورت نیمه خشک شده خود خیره شد. تاریخ روز را در ذهن بالا و پایین کرد تا اگر مناسبت خاصی است بداند. یادش نیامد. تا سالگردها که یکی دو ماهی وقت بود. تولدها گذشته بود. روز زن هم نبود، چه در تاریخ فرنگی‌اش، چه اسلامی و چه شاهنشاهی! روزهای دیگر را هم مرور کرد: دانشجو، محقق، بزرگداشت شخصیت‌ها... هیچ‌کدام! بازهم به حافظه اعتماد نکرد. از دستشویی که بیرون آمد سری به اتاق زد و تقویم روی میز را هم چک کرد و خیالش راحت شد. هیچ اثری از هیچ مناسبتی نبود. باید با خوش‌بینی به این تغییر در رفتار میترا دل خوش می‌کرد. میترایی که هرگز حاضر نبود خواب صبحگاه خود را به هیچ دلیل برهم بزند، حالا زودتر از او بلند شده، صبحانه آماده کرده و حتی نان تازه خریده بود!!!


        صبحانه را بدون اشاره به آنچه در سر داشت و گیجش کرده بود صرف کرد و به توضیحات مفصل میترا درباره اینکه دلش می‌خواسته امروز را برای او هم بتواند مرخصی رد کند تا کنار هم باشند و کارهای غیرمعمول بکنند گوش داد. دلش گواه می‌داد اتفاقی افتاده که او بی‌خبر است و هیچ ربطی هم به هیچ کجای دنیا ندارد. تمام روز نفهمید چه می‌کند. از تمام آنها که خبره مناسبت‌ها بودند سوال کرد. برای چندنفری هم توضیح داد چه شده و تنها جوابی که قانع کننده به نظر رسید نگرانش کرد. تا جایی که به یاد داشت، میترا مخالف بچه‌دار شدن بود و بارداری که دیگران اصرار داشتند تنها دلیل این رفتار عجیب است، نمی‌توانست برای چنین زنی خوشحال‌کننده بوده باشد. با این حال هر چیزی ممکن بود.


        ***


        به هیچ تماسی پاسخ نداد. مثل یک زن وظیفه‌شناس و متین آشپزخانه را مرتب کرد. وسایل نهار را آماده گذاشت و رفت تا به نظافت اتاق‌ها برسد. انباری را که مرتب می‌کرد به عهدی که با خود بسته بود وفادار ماند. از پیداکردن هیچ دفترچه و جزوه و عکسی آنقدر هیجان‌زده نشد که فراموش کند در فرصت کوتاهی به اندازه همین یک روز باید آنچه را دیگران در عرض چندین روز و هفته و ماه انجام می‌دادند به پایان ببرد. گردگیری بیش از آنکه تصور می‌کرد وقتش را گرفت. بعد هم نوبت جارو بود. اما پیش از آن پرده‌ها را درآورد و در ماشین لباسشویی انداخت. جارو که تمام شد، هنوز کار لباسشویی به آخر نرسیده بود و وقت کرد تا شیشه پنجره‌ها را هم تمیز کند. چنان لذتی از انجام کارهای خانه می‌برد که انگار همه عمر منتظر همین لحظه‌ها بوده است. پرده‌ها را درآورد. نهار را بار گذاشت و رفت سراغ اتوی پرده‌ها. نوبت به آویزان کردن دوباره که رسید، نهار هم حاضر بود.


        با احتیاط تمام پله‌ها را بالا رفت و در زد. پیرزن هم به اندازه مانی شگفت‌زده شد. نه فقط چون او برای اولین بار پله‌ها را بالا رفته بود، نه فقط برای اینکه او را برای صرف نهار دعوت کرده و تاکید کرده بود نمی‌تواند از غذایی که در تنهایی خورده می‌شود لذت ببرد، بلکه از این همه نظم و ترتیب و تمیزی که در این خانه می‌دید. در طول این ۹ ماه که زن و شوهر جوان به خانه‌اش آمده بودند، آنقدر همه چیز برایش گنگ و غریب بود که فکرش را هم نمی‌کرد زنی شبیه خودش آن پایین زندگی کند. به او گفته بودند این زن تنهایی خودش را با هیچ چیز دنیا عوض نمی‌کند. آنقدر هم عاشق کار و تحقیق و یادگیری است که فرصت ندارد مثل یک زن معمولی و خانه‌دار به خودش و شوهرش برسد. مثل بچه‌ها و نوه‌های خودش که زندگی‌شان چیزی فراتر از تجربیات او شده بود. مدت‌ها بود با خودش به نتیجه رسیده بود دیگر زمانه اینکه کسی بخواهد از بزرگترها نظر بپرسد گذشته است. کسی برایش روشن کرده بود بزرگترها در دوره‌ای زندگی کرده و تجربه‌ای دارند که برای امروز کهنه و بی‌استفاده است. کسی مثل همان پسری که قرار بود روزی عصای دستش باشد!


        حالا در این خانه به همه آن شنیده‌ها شک داشت. این خانه و این زن و این نهاری که عطرش ساختمان را پر کرده بود، همه شنیده‌ها را رد می‌کرد. سر صحبت‌شان که باز شد، پیرزن تمام غریبگی و فاصله‌اش با این نسل تازه را از یاد برد.

         

        volume39_19.jpg


        اولین چیزی که به محض ورود نظرش را جلب کرد، گلدان‌های طبیعی چیده شده کنار پله‌ها بود. فکر کرد پیرزن بالاخره کار خودش را کرد و حالا بهانه‌ای خوب دست میترا خواهد بود برای آنکه بگوید از اول هم دلش نمی‌خواسته در محله و خانه و کوچه‌هایی زندگی کند که در آن خلوت آدم‌ها بی‌ارزش است و همه می‌خواهند طبق قانونی نانوشته سر از کار دیگری دربیاورند و اگر کسی نخواهد به این کنجکاوی بی‌ربط پاسخ بدهد ناخودآگاه می‌رود در لیست آدم‌هایی که ریگی به کفش دارند!


        دسته‌گل را که به دست میترای هیجان‌زده داد، طاقتش ته کشید. چرخیده بود برود سراغ گلدان که دستش را گرفت و کشید. میترا متعجب ماند.
        - چه خبر شده؟ بهم نمی‌گی؟
        - خبری نیست!
        - مطمئنی؟
        - آره خوب! البته نمی‌دونم منظورت چیه... ولی اگه صبح زود پاشدن و کار خونه کردن و غذا پختن رو می‌گی، بابت اینه که هوس کردم یه کم زن باشم! حتا شده واسه یه روز. بده؟!


        دستش را کشید و رفت. جواب عجیبی بود. چطور زنی مثل میترا که برای یک لحظه هم به دیگر هم‌جنسانش شباهت نداشته می‌تواند به این رسیده باشد که از زنانگی به معنای عام آن هم می‌شود لذت برد، باورنکردنی بود.


        شام را خراب نکرد. ضیافت دونفره را تا انتها تاب آورد و بعد که نوبت استراحت بعد از شام رسید، بالاخره حرفی را که در گلویش مانده بود زد. اینکه نکند همه این مقدمات برای این باشد که به او بگویند قرار است به زودی پدر شود؟! میترا چنان ریسه رفت که او هم ناخواسته به خیال ناممکن خود خندید. بعد هم کلی دسته گل و فکری که پشت خریدش بوده را مسخره کرد و ماجرا را کامل تعریف کرد.


        دو ساعتی بود که با چشم باز و خیره مانده به سقف در رختخواب بود و نمی‌توانست تصمیم بگیرد. برای آغاز این روز خاص نیاز داشت بیشتر فکر کند. به خصوص با آنچه میترا شب پیش گفته بود و رفتارش را با آن توجیه می‌کرد. پشیمان بود که به جای لذت بردن از لحظه لحظه روزی که میترا به آن زیبایی تفسیرش کرده بود و او با پیگیری کودکانه برای رسیدن به یک پاسخ نه چندان مهم از دستش داده بود. اینکه پایبندی به مناسبت‌ها و روزهای نامگذاری شده آنقدرها هم مهم نیست. مهم حس متفاوتی است که هر روز را از دیگری متمایز می‌کند.


        - توی این تحقیق آخر به تاریخ ۵ اسفند رسیدم که روز زن توی ایران باستان بوده. روزی که زن‌های ایرانی دست به سیاه و سفید نمی‌زدن و مردها براشون هدیه می‌خریدن. کاری که همه ما می‌کنیم. تو تاریخ های تازه‌تر و به دلایل متمدنانه‌تر. از وقتی خوندمش فکر کردم چه تاریخ خوبیه برای اینکه یه زن امروزی مثل من که در طول سال زیادم به خونه و زندگیش نمی‌رسه و گاهی خودشم یادش می‌ره زنانه رفتار کردن بخشی از طبیعت وجودیشه، به جای نشستن و منتظر بودن برای اینکه بهش استراحت بدن یا براش کادو بخرن، تلاش کنه به خودش و بقیه مزه لذتی رو نشون بده که از زندگیش می‌بره. به خصوص وقتی اینقدر نزدیک عیده و می‌شه با یه تیر چند تا نشون زد.


        روبروی آینه مشت آب را بر صورت پاشید و به خودش لبخند زد. لبخندی غرورآمیز و پرافتخار. به نظرش در هیچ‌کدام از لحظه‌های مشترکی که با میترا داشتند، تا این حد به انتخاب زنی مثل او افتخار نکرده بود. زنی که عادت داشته باشد به جای انتظار و توقع از دیگران، خودش دست بالا بزند و کاری بکند.

         


          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷