1271
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
      • مقنعه‌اش را کمی عقب زد و تکه‌ای از موهایش را توی صورتش ریخت... رژ لب را که بیرون می‌آورد، با نگاه معنی‌دار خانم مسافر روبرو شد؛ از همانجا توی کیف مقداری از رژ را روی نوک انگشتش مالید و بعد به آرامی..
        ساعت هفت و نیم صبح بود. مادر از آقای راننده خواهش کرد دخترش را جلوی مدرسه مشکاه پیاده کند. تاکسی حرکت کرد و وقتی دختر  مطمئن شد از تیررس نگاه مادر دور شده، اولین کاری که کرد این بود که چادر را از سرش برداشت، به زحمت تا کرد و توی کیفش گذاشت. نیم نگاهی به آینه و نیم نگاهی به خانمی که کنارش نشسته بود انداخت و بعد آینه کوچکی از کیف مدرسه‌اش بیرون آورد؛ مقنعه‌اش را کمی عقب زد و تکه‌ای از موهایش را توی صورتش ریخت... رژ لب را که  بیرون می‌آورد، با نگاه معنی‌دار خانم مسافر روبرو شد؛ از همانجا توی کیف مقداری از اونو روی نوک انگشتش مالید و بعد به آرامی...!

        از جلوی مدرسه رد شدند. راننده گفت: «دخترم مدرسه.»
        اما دخترک با خونسردی گفت: «یه چهارراه بالاتر پیاده میشم»!
        خانم مسافر با تأسف تلفن همراهش را برداشت و به شوهرش زنگ زد: «علی جان، میشه خواهش کنم خودت مریم رو تا مدرسه برسونی!؟»

          1. امتیازدهی:
            لطفا منصفانه امتیاز دهید.
              1.  
              2. ۷۶%
              3. تعداد: ۱۰ رای
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷