633
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. زهرا فرجی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۰)
            تعداد بازدید: 633
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها

        «شاید اگر پسر به دنیا آمده بودم، مادرم مجبور نمی‌شد شوهرش را با کسی قسمت کند و سهم من بشود پس مانده‌ آنچه پسران پدرم برایم می‌گذاشتند.» این را مادربزرگ از قول مادرش می‌گوید. «هر وقت شکایتی می‌کردم، همین جمله را کلمه به کلمه برایم تکرار می‌کرد، تا یادم بماند چقدر در مقایسه با او خوشبخت بوده‌ام... اما من دنیا را از دریچه‌ی دیگری می‌دیدم.» بلند می‌شود. لیوانی آب برای خودش می‌ریزد و جرعه جرعه پایین می‌دهد. هنوز حاضر نیست برای رفع نیازهای کوچک روزانه‌اش از کسی کمک بخواهد. از آن آدم‌هاست که می‌گویند وقتی قرار است چیزی طلب کنی، قناعت را فراموش کن. آب را هرکسی می‌تواند به دست تو بدهد، اما آنقدر ارزش ندارد که منتش را به جان بخری. درد مفاصل و کندی حرکت و لرزش دست هم وادارش نکرده‌اند تا کارهای روزمره‌اش را به دیگری بسپارد. چنان غرق تماشایش شده‌ام که لیوان را کنار می‌گذارد و مشکوک نگاهم می‌کند.» مادرم خوشحال بود که شوهرش عاشق دختر است و من شده‌ام عزیزکرده‌ی پدر... ولی چه فایده؟» می‌دانم به چه فکر می‌کند. به اینکه دلش می‌خواسته درس بخواند. خواندن و نوشتن را خوب بلد است. از پدرش یاد گرفته. آنقدر شعر و مثل و حکایت می‌داند که هنوز هیچ کدام ما حریفش نمی‌شویم. برای همین بیشتر افسوس می‌خورد. شک ندارد اگر دختر زاده نشده بود، مثل برادرها فرصت و اجازه‌ی این را می‌یافت که دور دنیا را بگردد و علم بیاموزد. دلش چرکین بود که آن وقت‌ها زندگی دختر را در خانه‌داری و همسرداری و تربیت کودک خلاصه می‌کردند.


        «دلم پسر می‌خواست. وقتی مادرت به دنیا آمد تا سه شبانه روز کارم گریه بود!» ندیده‌ام این را به خود مادر هم گفته باشد. اما می‌دانم آنقدر به این و آن گفته که به گوش مادر هم رسیده است. و البته ادامه می‌دهد: «نه برای خودم. دلم برای خودش می‌سوخت. وقتی با دنیایی مردانه و زن‌ستیز طرف باشی، دختر زاده شدن تجربه‌ی شیرینی نیست.» تلخی‌اش را حس می‌کنم. اما برای درک آنچه می‌گوید، انگار لازم است به عقب برگردم. به همان زندگی که پشتِ سر گذاشته و برای من فرقی با قصه‌ها و افسانه‌های شبانه ندارد. و جالب‌تر آنکه در همان زمان بعید، با جزئیاتی که آدم را یاد اتاق‌های تودرتو و پنج دری و هشتی و اندرونی و مناسبات به شدت اخلاق‌گرایانه و سنتی می‌اندازد، یاغی‌گری زنانه‌اش را حفظ کرده است. داستان مبارزه‌ی او با مخالفت‌های پدربزرگ را همه‌ی ما بارها شنیده‌ایم. هرگز هم ندیدم پدربزرگ از اعتراف به اینکه چطور به خاطر ادامه تحصیل مادرم تا مرز جدایی پیش رفته بودند، خجالت‌زده باشد. گاهی هم چنان با غرور از مقاومت او حرف می‌زَنَد که حسود می‌شوم.


        «شاید اگر پسر به دنیا آمده بودم، مادر اینقدر تلاش نمی‌کرد آرزوهای بربادرفته‌اش را به زندگی‌ام تزریق کند و جایی هم برای خودم باقی می‌ماند تا انتخاب کنم.» این حرف مادر است. تلفن کرده حالمان را بپرسد و از روز طولانی و خسته‌کننده‌ای که داشته بگوید. کنفرانس‌های علمی و پژوهش‌های کارگاهی خسته‌اش کرده‌اند. از پدر گله دارد. می‌گوید: «هر وقت گفته‌ام به یک تعطیلات واقعی و طولانی نیاز دارم به من خندیده است!» باورش سخت نیست. خود من هم گاهی به این حرف‌هایش خندیده‌ام. شاید چون حضورش همیشه مترادف بوده با تلاش و کار بیشتر. باورم نمی‌شود بتواند استراحت کند. همان‌قدر عجیب است که یک روبوت احساس گرسنگی کند! آه می‌کشد و سکوت می‌کند. منتظر است حرفی بزنم. هرچه ذهنم را می‌گردم، کلمه‌ای که بتواند این لحظه را برایش لذت‌بخش کند نمی‌یابم. خداحافظی می‌کنیم و قرار می‌شود من هم با پدر صحبت کنم تا ترتیب یک تعطیلات رسمی خانوادگی را بدهیم.


        به آینه خیره می‌مانم و از خودم می‌پرسم من کجای این داستانم؟! من که برای کسی مهم نبوده فرزندم چه باشد. من که مانعی برای تحصیل نداشتم. من که زندگی‌ام حاصل انتخاب‌های خودم بوده... و در نهایت شگفتی به همان جمله‌ی مشترک می‌رسم. اینکه شاید اگر پسر به دنیا آمده بودم، خود را این‌همه درگیر زندگی نمی‌کردم! حالا دیگر برایم جالب است بفهمم این زنجیره‌ی نارضایتی تا کجا ادامه خواهد داشت.


        دخترم ماجرا را که می‌شنود سکوت می‌کند. ته دلم به یقین می‌رسم که او هم ادامه‌ای برای استفاده از این جمله خواهد داشت. برای هردومان قهوه درست می‌کند. می‌نشینیم روبروی هم و برایم حرف می‌زند. «ادعا نمی‌کنم هرگز دلم نخواسته پسر باشم. لحظه‌هایی هست که نمی‌شود انکارشان کرد. اما به همان سرعت که می‌آیند، می‌گذرند و تمام می‌شود.» اختلاف میانمان را بیشتر از همیشه حس می‌کنم. این دختر همان‌قدر با کلمات معقول و منطقی برخورد می‌کند که من ناشیانه و شتابزده. «من فقط می‌دانم همه‌ی شما حق دارید. اما به همان اندازه هم مقصرید. به جنسیت نگاه می‌کنید و آنقدر برایتان مهم می‌شود که تصمیم می‌گیرید از آن صفت بسازید. بعد هم این صفت را به همه‌چیز نسبت می‌دهید! این دنیای مردانه‌ای که از آن حرف می‌زنید، ساخته و پرداخته‌ی خودتان است. کمک شما نبود، به فکر هیچ مردی نمی‌رسید ممکن است یکی بر دیگری برتر باشد!» سخنرانی‌اش را ادامه می‌دهد. آنقدر دلیل و برهان می‌آورد که باورم می‌شود گناه‌کار واقعی خودمانیم و نه تنها چیز مردانه‌ی ظالمانه‌ای وجود ندارد، که همه‌چیز از زن ریشه گرفته است. تسلیم که می‌شوم، می‌خندد. بلند و طولانی.


        دستی به شانه‌ام می‌زند و در حالی که فنجان‌های خالی قهوه را روی نعلبکی وارونه می‌کند ادامه می‌دهد: «می‌بینی چقدر ساده‌ایم مامان؟ زود قانع می‌شویم. کافی‌ست برایمان خوب حرف بزنند. عقب می‌کشیم و احساس گناه از ذهنمان بیرون نمی‌رود. مردها هم نه اینکه باهوش باشند، ولی این یک ضعف را خوب فهمیده‌اند. برای همین دنیا را به قانون خود می‌گردانند و صدایمان هم دربیاید می‌شویم منشا اشتباه و گناه. انگار نه انگار آنها هم به اندازه‌ی ما قدرت تشخیص و حق انتخاب داشته‌اند.» به رد قهوه بر دیواره‌ی فنجانش نگاه می‌کنم و از ته قلب خوشحالم که او را دختر زاییده‌ام. چون حالا از دریچه‌ی چشمان او، دنیا نه تنها مردانه و زن‌ستیز به نظر نمی‌رسد، که تعادلی‌ست میان واقعیات گوناگون.
         


          1. امتیازدهی:
            لطفا منصفانه امتیاز دهید.
              1.  
              2. ۱۰۰%
              3. تعداد: ۰۲ رای
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷