1095
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. مژگان فرج‌زاده
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۴)
            تعداد بازدید: 1095
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        باورم نمی‌شد؛ انگار داشتم خواب می‌دیدم. وای که چه لی‌لی قشنگی بود! هرخانه‌اش را با یک رنگ کشیده بودند! بابای گلی با عموی گلی و خود گلی داشتن لی‌لی بازی می‌کردند.
        وقتی سعید رییس کوچه شد، من و گلی باهاش لج افتادیم. سیما طرفداری داداشش رو می‌کرد و می‌گفت: «شماها حسودین.» هما با آن هیکل گنده و عقل ناقصش می‌زد تو سر سیما و می‌گفت: «خفه شو!» فرح هم طبق معمول از پشت پنجره خانه‌شان لبخند می‌زد و می‌گفت: «حالا یه بار هم یه پسر رییس بشه، چی می‌شه؟!»
        من برایم مهم نبود؛ چون می‌دانستم سر یک هفته سعید بی‌عرضه از ریاست برکنار می‌شود و دوباره من رییس می‌شوم. داشتم نقشه می‌کشیدم که چطور همان روز اول سعید را جلوی همه خیط کنم، که گلی با گچ صورتی که از کلاسهای مدرسه کش رفته بود، آمد. تا گچ را دیدم گفتم «برو به بچه‌ها بگو بعداز ظهر ساعت چهار همه تو کوچه جمع بشن؛ می‌خوایم مسابقه لی‌لی بذاریم.» گلی خوشش آمد و به دو رفت که به همه بگوید. می‌دانستم سعید لجش در می‌آید؛ چون تو بازی لی‌لی خیلی بی‌عرضه بود و هر وقت می‌باخت، می‌گفت: «خوب معلومه، این بازی دخترونه‌اس.» بعد هما می‌زد تو سرش و می‌گفت: «خفه!»
        ساعت چهار شد. هما اولین نفر آمده بود. با هم رفتیم دم مدرسه و در زدیم؛ گلی آمد بیرون. با گچ و یک تکه سنگ مرمر. داشتیم می‌رفتیم دنبال سعید و سیما که فرح پنجره را باز کرد و گفت: «تو رو خدا از اینجا نرید؛ همین زیر پنجره بکشیدش که منم بازی رو تماشا کنم.»
        هما گفت: «باشه. اصلاً تو داور.»
        فرح کیف کرد. باز یاد پاهای نازک و کج فرح افتادم با آن صندلی چرخ‌دار؛ دلم سوخت. من هم گفتم: «آره، آره، فکر خوبیه.»
        همین طوری که تو فکر پاهای مثل ماکارونی فرح بودم، چشمم افتاد به پاهای چاق و خپل هما. گفتم: «گنده‌بک! با دامن می‌خوای بازی کنی؟ برو خونه شلوار پات کن!»
        هما گفت: «مگه چه عیبی داره؟!»
        گفتم: «اگه همایون بیاد ببینه که می‌کشتت، برو شلوار بپوش.»
        هما ناراحت رفت سمت خانه‌شان. داد زدم: «در خونه سعید و سیما رو هم بزن.»
        می‌خواستم شروع کنم به کشیدن لی‌لی که یکهو سعید و سیما از راه رسیدند. سیما چشمهایش رو نازک کرد و گفت: «ببخشیدا مثل اینکه سعید رییسه، نه شما! گچ رو بده به سعید.»
        می‌خواستم بگویم «اهکی!» که دیدم فرح از آن بالا دارد نگاهم می‌کند. گچ را پرت کردم جلوی سعید و گفتم: «زود باش بکشش.»
        سعید بی‌عرضه با کمک سیما یک لی‌لی بدریخت کشید که من و گلی کلی غر زدیم و هی خط‌هایش را پاک کردیم و گفتیم از اول بکش. هما با شلوار کردی باباش اومد. عزیزم راست می‌گوید که عقل این دختر ۲ ساله است!
        خواستیم بازی را شروع کنیم که من گفتم: «قرارمون این که هر کی باخت از ته کوچه، یعنی مدرسه، تا سرکوچه، یعنی در خونه فرح‌اینا، به هر کس یه دور سواری بده. قبوله؟» گلی و هما گفتند قبوله. سعید و سیما به هم نگاه کردند. سعید هیچ چیز نگفت. سیما گفت قبوله. فرح حرف نزد؛ ساکت بود.
        مثل همیشه من تندتند بازی می‌کردم، بدون اشتباه. سیما و گلی بد نبودند. و مثل همیشه از همه بدتر سعید بود. آنقدر عصبانی بود که مدام دستشویی‌اش می‌گرفت و می‌رفت تو مدرسه کارش را می‌کرد و می‌آمد. می‌دانست دارم کیف می‌کنم. عاشق لی‌لی بودم؛ چون همیشه با این بازی همه رآ می‌سوزاندم. خودم اول می‌شدم.



        بالاخره بازی تمام شد و من اول شدم. فرح اسامی رو اعلام کرد و سعید باخت. همه خندیدیم و هما طبق معمول می‌زد رو در مدرسه و آهنگ می‌خواند. به جای «دختره» می‌گفت: «پسره، اینجا نشسته، گریه می‌کنه، زاری می‌کنه...»
        سیما گفت «بسه دیگه.»
        هما گفت: «خفه!»
        می‌دانستم الان هما دوباره خربازی در می‌آورد و دعوا می‌شود. گفتم: «آقا سعید! اگه باز جیش داری برو کارت رو بکن بیا که باید کولی بدی!»
        سعید گفت: «نه شما جر زدید.»
        فرح از بالای پنجره گفت: «نه جرزنی نبوده؛ من حواسم بود. سعید باید کولی بدی؛ خودت قبول کردی.» نمی‌دانم چطور بود که همه همیشه حرف فرح را قبول داشتند؛ انگار او از همه بهتر بود. به قول مامانم خانم بود، با تربیت.
        سعید گردنش را کج کرد و گفت: «باشه.»
        گفتم: «اول من، چون من برنده شدم.» سعید چپ چپ نگاهم کرد و خم شد زمین. پریدم پشتش، دستم را انداختم دور گردنش و گفتم: «هین هین!»
        سعید عصبانی شد و هلم داد، افتادم زمین. گفتم: «چیکار می‌کنی دیوونه؟»
        سعید گفت: «مگه سوار خر شدی می‌گی هین؟»
        هما گفت: «خر نه، الاغ. سوار الاغ شده!» سعید حمله کرد طرف هما. هما هم سریع سنگ مرمر را برداشت.
        فرح مثل همیشه داد زد: «بسه دیگه.» همه ساکت شدیم. فرح دوباره گفت: «هیچکس حق نداره بگه هین هین. بدون صدا، بدون حرف کولی بگیرید. سعید خم شو.»
        سعید دوباره خم شد و من سوار شدم. آخیش! دلم خنک شد. خیلی کیف می‌داد. تا سر کوچه رفتیم و برگشتیم. سعید عرق کرده بود و مثل خر هن‌هن می‌کرد.
        نفر بعد گلی بود. گلی که سوار شد آنقدر از خوشحالی جیغ کشید که سیما همه ناخن‌هایش را خورد! گلی که پیاده شد، سعید گفت «بذار برم آب بخورم، تشنه‌ام شد.» رفت تو حیاط مدرسه و با شلنگ آب سر و صورتش را خیس کرد، آب خورد و برگشت.
        گفتم: «سیما! بپر بالا.»
        گفت: «نه من نمی‌خوام.»
        پرسیدم: «چرا؟ چون داداشته سوار نمی‌شی؟ جرزنی نکن بپر بالا.»
        گفت: «می‌ترسم.»
        گفتم: «دروغگو.»
        فرح گفت: «خوب دلش نمی‌خواد، ولش کن.»
        گفتم: «نوبت هماست.» هما از خوشحالی جیغ کشید.
        سعید یه نگاهی به هما کرد و گفت: «نمی‌شه؛ هما گنده‌اس. سنگینه. اصلاً هما که بچه نیست. خرس گنده‌س.»
        هما گفت: «خفه! باز شروع کردی؟»
        گفتم: «فرح! ببین باز داره جر می‌زنه‌ها. اگه هما بچه نیست پس چرا داره با ما بازی می‌کنه؟!»
        فرح دودل بود چه بگوید. خودم فهمیدم سوال بدی پرسیدم. فرح گفت: «خوب هما که بچه نیست، ولی خوب بالاخره...»
        سیما پرید میان حرفش: «نه بچه نیست. خرس گنده‌اس! چون عقلش کمه، با ما بچه‌ها بازی می‌کنه.»
        هما یکهو پرید رو سر سیما و شروع کرد به کتک زدن. ماها جیغ می‌کشیدیم. فرح هم همینطور. بابای مدرسه یعنی پدر گلی آمد بیرون، طبق معمول شروع کرد به فحش دادن به ما. بعد هما و سیما را از هم جدا کرد و داد زد: «چه مرگتونه شما؟» بعد نگاهی به سعید کرد و گفت: «آخه پسر! تو رو چه به بازی با این دخترا؟! اونم لی‌لی بازی؟! مرض داری؟ برو با پسرا بازی کن. برو دوچرخه سواری، اصلاً برو فوتبال. لی‌لی شد کار؟ چی بگم به تو من؟!»
        من که بهم برخورده بود، گفتم «خیلی هم خوبه لی‌لی بازی! کلی کیف می‌ده، شما که نمی‌دونین.»
        بابای گلی گفت: «من نمی‌دونم؟ بچه جان برو، برو. این بازی دخترونه‌اس، نه پسرونه. شماها بازی کنین، اما واسه سعید قباحت داره.» بالاخره آنقدر گفت و گفت که سرم رفت از دستش.
        آنروز گذشت و ما هر روز بیشتر لی‌لی بازی می‌کردیم؛ تا جایی که سعید دیگر رییس نبود و من رییس شدم. هر روز بابای گلی از مدرسه می‌آمد بیرون و چند دقیقه‌ای نگاه می‌کرد و سری تکان می‌داد و می‌رفت تو. وقتی نگاه می‌کرد بدم می‌آمد؛ فکر می‌کردم تو دلش دارد به لی‌لی ما فحش می‌دهد.
        ***
        یک شب دیر وقت از مهمانی برمی‌گشتیم خانه. من خوابم می‌آمد، ولی مجبور بودیم پیاده از سر کوچه بیاییم؛ چون کوچه تنگ بود و ماشین نمی‌آمد داخل کوچه. همیشه دایی مجیدم ماشین رو می‌گذاشت سر کوچه. جلوی در که رسیدیم، از حیاط مدرسه که چسبیده بود به در خانه آقابزرگم، صدای شلپ شلپ پا می‌آمد. لای در مدرسه باز بود. من و دایی مجیدم به هم نگاه کردیم. آقابزرگم و عزیزم شانه‌هایشان را انداختند بالا. در خانه را باز کردند و رفتند داخل.
        به دایی مجیدم گفتم: «یعنی چیه؟»
        دایی گفت: «نمی‌دونم!» بعد آرام آرام سرک کشیدم تو حیاط مدرسه. باورم نمی‌شد! بابای گلی با عموی گلی و خود گلی داشتن لی‌لی بازی می‌کردند. وای که چه لی‌لی قشنگی بود! هرخانه‌اش را با یک رنگ کشیده بودند. انگار داشتم خواب می‌دیدم. دایی‌ام خندید؛ بابای گلی برگشت سمت صدا. من را که دید ایستاد؛ انگار یخ کرد. یاد حرفش افتادم که می‌گفت «لی‌لی بازی دخترونه‌اس.»
        خوابم می‌آمد، حوصله نداشتم بهش بگویم و خیطش کنم. دایی‌ام رفت پیش آنها و سنگ را انداخت تو خانه اول. من خمیازه کشیدم و رفتم خونه بخوابم. 

          1. امتیازدهی:
            لطفا منصفانه امتیاز دهید.
              1.  
              2. ۱۰۰%
              3. تعداد: ۰۲ رای

        4 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. مریم
                ۲۸ شهریور ۸۸
                ۱۳:۰۱
          1.  
            سلام و خسته نباشید خوشحالم که دوباره سرو کلتون پیدا شد . وای که چه حالی کردم با این داستان رفتم به خاطرات کودکیم و برای لحظاتی از این هیاهو و جنجالهای بزرگسالی فارغ شدم . واقعاَ مرسی لذت بردم
           
          0
           
          0
          1.  
            منم حسابی لذت بردم!
           
          0
           
          0
          1.  
            ببخشید این هیات تحریریه یعنی کی؟! گزارش و مصاحبه اسم نداشته باشه پذیرفته است ولی در مورد داستان و مقاله فکر نکنم. اگر برای نویسنده و شما مهم نیست لطفا به احترام مخاطب اسم رو دقیق بزنید. ممنون
           
          0
           
          0
          1.  
            خیلی خوب بود من الان فهمیدم که زیادی در دنیای آدم بزرگ ها غرق شدم .به یاد بچگیم افتادم.
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷