1340
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
      • همانطور که چشمش بسته است، دستم را می‌گیرد و فشار می‌دهد. خم می‌شوم و آرام در گوشش زمزمه می‌کنم: «فردا نوبت قایم باشکه!»
        به خودم که آمدم، دیدم قابلمه روی گاز چقدر دلگیرم می‌کند. دلم خواست از روی گاز برش دارم و تمام محتویات داخلش را بریزم توی ظرفشویی! جلوی خودم را گرفتم. از پشت میز بلند شدم. سینی پیاز و سیب‌زمینی را عقب راندم و مثل کسی که خیلی ناگهانی متوجه شده باشد در یک محیط آلوده به ویروسی خطرناک مشغول کار بوده و باید هرچه زودتر جانش را بردارد و فرار کند، از آشپزخانه بیرون زدم.
        نگار پشت دستگاه کامپیوتر نشسته بود. به صفحه بازی مقابلش نگاه کردم. رکوردش بهتر از همیشه بود. با دقت و وسواس تمام مراحل تازه را طی می‌کرد. یک لحظه دلم نیامد بازی‌اش را خراب کنم. تقصیر این دختر ۸ ساله چه بود که باید مادری مثل من را تحمل می‌کرد؟! مادری که عاشق کودکی‌های خودش مانده و هرچه می‌کند نمی‌فهمد بچه‌های امروز چطور می‌توانند تمام شور و هیجانشان را پای یک صفحه کامپیوتری کوچک بریزند! خواستم برگردم بروم فکری به حال بیچارگی‌ام بکنم که بازی را نگه داشت و چرخید طرفم.
        - «کارم داری مامان؟»
        همیشه همین است. به جای اینکه مغزم پر از کلمه شود و بتوانم دهان باز کنم و جوابی روشن بدهم، عضلات صورت حرکت می‌کنند تا شکلک‌هایی بسازند که خودم هم به زور می‌توانم مفهومشان را بفهمم! نگار خندید. احتمالاً به خاطر شکلکی که درآورده بودم. بازی را بست. دستگاه را خاموش کرد و بلند شد. دلم سوخت.
        - «با تو کاری ندارم مامان. بشین بازی‌تو بکن.»
        جمله‌ای که اینقدر دیر ادا شده باشد، معلوم است اثر نمی‌کند. چشمکی زد و دستم را گرفت. فکر کردم چطور تبدیل به چنین مادر بی‌رحمی شده‌ام؟! یاد هشت سالگی بی‌دغدغه خودم که افتادم، خجالت کشیدم. چقدر حضور مادرِ آن روزها فرق داشت. هیچوقت نفهمیدم مادرم کی ناراحت بود و کی خوشحال. اصلاً انگار همیشه بود، با حواس جمع و روحیه‌ای حمایت کننده. نه مثل من که تا از خودم خسته می‌شوم و با آنچه زندگی‌ام را می‌سازد سر جنگ برمی‌دارم، کوله بار غصه می‌شوم روی شانه‌های نحیف این دختر!
        با زحمت و تلاش مرا به بیرون از اتاق کشاند و نگاهی به دور و بر انداخت تا درد مادر را کشف کند! زودتر از آنچه حدس می‌زدم فهمید.
        - «می‌خوای بریم بیرون؟»
        کجای دنیا نوشته‌اند جای یک مادر و دختر می‌تواند تا این اندازه عوض شود؟ حس کردم آنقدر بچه شده‌ام که نگار می‌تواند به راحتی برایم مادری کند. دلم برایش سوخت که اینقدر زود بزرگ شده است. مانتو روسری را به دستم داد و در حالی که کلید را توی جیب کوچکش جا می‌داد، اشاره کرد برویم.
        نم باران سبک و پراکنده‌ای که روی سنگ‌فرش حیاط می‌بارید هوش از سرم برد. روی پله‌ها نشستم و با لذت و عمیق بو کشیدم. نگار ایستاد به تماشا. لای یکی از چشم‌ها را باز کردم.
        - بو بکش...
        - بوی نمه.
        - بوی بارونه.
        - جای من بودی می‌دویدی کوچه... مگه نه؟
        - شایدم نه.
        - خودت همیشه می‌گی!
        - فرق داره خب. الان که مثل اون وقتا نیست. تو بری کوچه تنهایی. من که می‌رفتم کمِ‌کمش ده نفری بودیم!
        - مامان؟
        - جانم.
        - کاش تو همونقدری می‌موندی تا من به دنیا میومدم... اونوقت با هم دوست می‌شدیم و می‌رفتیم کوچه بازی.
        - حالاشم می‌تونیم!
        به چشم‌های از حدقه درآمده و تعجب‌زده‌اش خیره شدم. فکر کرده بود شوخی می‌کنم. دستش را گرفتم و دویدیم داخل کوچه. داد زدم بالابلندی و دنبالش کردم. با شیطنت به دنبال یافتن پله‌ای چیزی بود تا از چنگ من بگریزد. گرم بازی که شدیم، به جای یک مادر ۳۰ ساله، دختری ۸ ساله بودم که با هم‌کلاسش زیر بارانی نرم به جست و خیز مشغول بود. از لحظه لحظه بازی لذت می‌برد و در عمق وجودش اطمینان داشت از این بزرگ شدن و مادر بودن بی‌نهایت به خود مغرور است.
        مهرداد که رسید با یک نگاه به صورت سرخ‌شده من فهمید چه خبر بوده، اما نگار با آب و تاب تمام همه جزئیات را هم تعریف کرد تا پدر خانواده را مطمئن کند به جای یک دختر ۸ ساله، دو دختربچه در خانه دارد و باید بیش از اینها مراقبشان باشد. این را شب وقتی با مهرداد در اتاق تنها شدم فهمیدم. وقتی دوباره سخنرانی را شروع کرد و گفت باید اجازه بدهم فرزندم مطابق با شرایط زمان خودش بچگی کند و اصرار نداشته باشم بفهمد در کودکی من چه گذشته است! فکر کردم نه تنها عاقلانه و عادلانه نیست، که بی‌انصافی محض است اگر بگذارم این همه نیروی زندگی پای میز کامپیوتری در یک اتاق کوچک از خانه‌ام هدر برود.
        ***
        تماشای صورتش که در خواب درست شبیه فرشته‌هاست همیشه از من زنی احساساتی می‌سازد. بالای سرش می‌نشینم و بدون آنکه برایم مهم باشد خواب است یا بیدار، برایش تعریف می‌کنم چقدر خوشحالم از اینکه هست و بیشتر از آن، از اینکه دیوانگی‌ام را درک می‌کند. همانطور که چشمش بسته است، دستم را می‌گیرد و فشار می‌دهد. خم می‌شوم و آرام در گوشش زمزمه می‌کنم: «فردا نوبت قایم باشکه!»

          1. امتیازدهی:
            لطفا منصفانه امتیاز دهید.
              1.  
              2. ۱۰۰%
              3. تعداد: ۰۱ رای

        9 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. میترا
                ۰۴ مهر ۸۸
                ۰۹:۴۷
          1.  
            وای کاش که پدر و مادرها کمی برای بچه هاشون وقت بذاران و گاهی اوقات خودشون رو جای بچه هاشون بذاران واقعاَ‌اونموقع است که هم کودک درونشون خوشحال می شه و هم کودک خودشون .لذت بردم از داستانکتون. ممنون و موفق باشید.
           
          0
           
          0
          1.  
            سلام اول هر کلام خسته نباشید.داستانک زیبایی بود. من رو یاد کلامی زیبا از بزرگی انداختید که : فرزندان زمان خود باشید.اما با این مثال عربی نمی توانم کنار بیام که (( هذان عجیبان هما ابرد من یخ شیخ یتسبی یتسبی هو فی شیخ.)) دو چیز عجیب سردتر از یخ وجود دارند پیری که بچه میشه و بچه ای که ادای پیرها رو در میاره.
           
          0
           
          0
          1.  
            سلام متاسفم که شماره‌های پیش از دست رفته ... و خوشحالم که همچنان هستید. این داستان هم مثل همیشه زیباست. از حس و حال عجیبی که دارد لذت بردم. موفق باشید.
           
          0
           
          0
          1.  
            زهرای نازنین، داستان را خواندم ،بسیار آرام و دلنشین بود ،قلم روان شما لطافت موضوع را چند برابر می‌کند. پیوسته موفق باشید.
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. شاهین
                ۱۶ آبان ۸۸
                ۱۱:۰۰
          1.  
            به نظرم من این نویسنده رو می‌شناسم. روانشناسی رودهن هم‌کلاس بودیم گمونم. خوشحالم که قلمی به این زیبایی داره و متاسفم که وقتی هم کلاس بودیم نشناختمش!
           
          0
           
          0
          1.  
            جناب آقای شاهین از اینکه مخاطب نشریه ما هستید خوشحالم. امیدوارم از این پس هم مطالب را پیگیری نموده و نظرات خود را برای ما بگذارید. اما تشابه اسمی و (یا) ظاهری بنده را با هم‌کلاس‌تان در روانشاسی رودهن جدی نگیرید. چون گرچه روانشناسی همواره یکی از مباحث مورد علاقه من بوده... ولی هرگز در این رشته تحصیل نکرده ام.
           
          0
           
          0
          1.  
            خانم فرجی ازتون گله دارم شدید.... چرا آپ نمیکنید؟! خسته شدم از بس اومدم هنوز رو همین مطالب بود! گاهنامه راه انداختین مگه؟! آدم چقدر صبر کنه واسه خوندن مطلب جدید تو این سایت بابا!!! (شاگرد پررو به من می‌گن‌ها!!!)
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. محمد
                ۰۸ خرداد ۸۹
                ۱۷:۵۹
          1.  
            قشنگ بود و یه کم رویایی شاید !
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷