1245
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. حمیده پازوکی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۶)
            تعداد بازدید: 1245
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        از پیچ کوچه که پیچیدم، دیدن خانه پوشیده در پرچم‌های سیاه تسلیت نفسم را برید. انگار نه انگار این همان خانه‌ای بود که آجرهای سه سانتی قرمز رنگش نوروز هر سال از تمیزی برق می‌افتاد.
        پدربزرگ که فوت شد، نوه محبوبش که من بودم در کویر با تماشای ستاره‌ها و نقشه‌برداری از تغییرات جغرافیایی آن خوش بودم. پروژه‌ای که سال‌ها آرزویش را کرده بودم و حالا درست وقتی به عهده‌ام گذاشته شده بود که پدربزرگ رخت سفر به آخرت می‌بست.
        خبر را سه روز دیرتر به من دادند. تلفن همراهم آنتن نمی‌داد، خودم هم که آنقدری زرنگ نبودم که بخواهم هر روز تماس بگیرم و احوال بپرسم. سه روز هم مدت کمی نیست. این را از آنجا فهمیدم که مادر خودش خبر را به من داد و وقتی هم که می‌گفت لرزشی در صدایش نبود. در عرض سه روز آنقدری آرام شده بود که بتواند خبر را خودش به من بدهد و نگذارد بفهمم چقدر دوست داشته آنجا باشم و چقدر بایست آنجا می‌بودم. گرچه وقتی خبر را داد، تاکید هم کرد که لازم نیست کاری بکنم و همه می‌دانند من کجا هستم و به چه کار مهمی مشغول؛ ولی مگر به حرف او بود؟! برای اولین بار در عمرم حس می‌کردم نه فقط برای مادر، نه فقط برای دلخوشی مادربزرگی که چشم به راه من داشت، به خاطر دل خودم باید کاری را که لازم است بکنم.
        آنهمه وسواس برای انجام دقیق کار در یک لحظه ناپدید شد. همه گروه فهمیدند اتفاق ناگواری افتاده است. نخواستم بگویم چه خبر شده. برای آنها چه فرقی می‌کرد؟ دوست نداشتم به آنها که پدربزرگ را نمی‌شناختند بگویم او رفته است. مثل آنکه دلم بخواهد این خبر را فقط کسانی بشنوند که از ته دل ناراحت شوند. کسانی که بدون حضور او چیزی در دنیا کم بیاورند. مثل خود من که حالا خاطرات با او بودن در ذهنم مرور می‌شد و لحظه به لحظه بیشتر از خودم می‌پرسیدم مگر بدون او هم می‌شود؟!
        از پیچ کوچه که پیچیدم، دیدن خانه پوشیده در پرچم‌های سیاه تسلیت نفسم را برید. انگار نه انگار این همان خانه قدیمی بود که آجرهای سه سانتی قرمز رنگش نوروز هر سال از تمیزی به برق می‌افتاد و شاخه‌های سبز پوشیده از شکوفه‌های سفید و زرد و بنفش مثل رنگین‌کمان بعد از بارانی لطیف، زیبایی خود را به رخ می‌کشید. چقدر پدربزرگ عاشق اینها بود. چقدر این پوشش سیاه جای خالی او را فریاد می‌زد.



        وارد خانه که شدم، همه‌چیز بدتر شد. جز رنگ سیاهی که انگار راه تنفسم را گرفته بود، چیز دیگری نمی‌دیدم. انگار همه کس و همه چیز آنقدر در تاریکی فرو رفته باشند که نشود چیزی را دید. یک سیاهی محض که بعید می‌دانم خود پدربزرگ هم می‌توانست تحملش کند. مادربزرگ که کنار دیوار روی تک مبلی نشسته بود به دیدنم لبخند زد. خجالت‌زده جلو رفتم، در آغوش کشیدمش و بغضم ترکید. مادربزرگ آرام دستی به پشتم کشید و اجازه داد گریه کنم. بعد هم انگار به جای اندوه، ذوقی ته دلش جوانه زده باشد زیر گوشم زمزمه کرد: «قول بده نوبت منم که رسید همینطوری بیای.»
        دلم بیشتر گرفت. مادربزرگ اهل کنایه نبود که فکر کنم از دیر آمدنم ناراحت است. بیشتر شبیه این بود که بگوید چه خوب که گریه‌ها تمام شده و حالا همه هستند برای دلداری تو. اما این هم نبود. نگاه مشتاقش که سراپایم را به برانداز نشست، تازه فهمیدم ناخواسته سفارش پدربزرگ را اجابت کرده‌ام. از بس که گفته بود بعد از رفتن من سیاه نپوشید و از بس که عجله کرده بودم برای آمدن و یادم رفته بود آداب مراسم درگذشت را به جا بیاورم. حس کردم نه فقط مادربزرگ به پیراهن سفیدی که تنم بود خیره است، پدربزرگ هم از گوشه دیگر اتاق، از داخل آن قاب نقره‌ای کوچک که مادربزرگ نگذاشته بود نوار سیاه به گوشه‌اش بچسبانند، رنگ لباس مرا میان آنهمه تیرگی نفس می‌کشید.

          1. امتیازدهی:
            لطفا منصفانه امتیاز دهید.
              1.  
              2. ۰۰%
              3. تعداد: ۰۰ رای

        6 نظر | ارسال نظر

          1.  
            یاد زنده یاد نادر ابراهیمی افتادم که تو آخرین نامه از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم می نویسد: "اینک احساس و اقرار می کنم که آرزویی مانده است- آرزویی برآورده نشده - و آن این است که تو را از پی مرگم اشک ریزان و نالان و فریادزنان و نفرین کنان نبینم همچنان که فرزندانم را دوستانم را یاران و هم اندیشانم را...." روحش شاد! تشکر.
           
          0
           
          0
          1.  
            به شکلی باورناپذیر دور از انتظار بود. توقع نداشتم. بستر انتخابی داستان را اصلا نپسندیدم. همه چیز آشفته است. نمی‌فهمم چرا!!!
           
          0
           
          0
          1.  
            جزئیات نوشته انقدر ظریف و با دقت انتخاب شده که منو یاد ۵ سال پیش وقتی پدربزرگمو از دست دادم افتادم...هنوز تعریفی برای احساسم ... چیزایی که میدیدم و می شنیدم نمی تونم بکنم. برعکس اناهید من کاملا پسندیدم...بعضی چیزا خیلی ناباورانه آدم رو یاد خاطراتی میندازه که خیلی وقته فراموش شدن
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. حسین
                ۱۳ دی ۸۸
                ۱۴:۰۴
          1.  
            این دیدگاه انتقادی نسبت به استفاده از رنگ مشکی در داستان جذابیت پیدا کرده است. نگارش طوری بوده که گویی اصلاَ بحث رنگ مطرح نیست اما آنچه در نهایت توی چشم می‌زند همین موضوع رنگ و سیاهی است. گرچه بنده مشکی را برای عزا بسیار مناسب می‌دانم و تا امروز هم فکر نکرده بودم شاید هر رنگ دیگری بتواند بار اندوه خاصی را القا کند اما این داستان و زیرلایه های زیرکانه آن برایم جذاب بود. خسته نباشید.
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. نیکو
                ۱۶ اردیبهشت ۸۹
                ۱۰:۱۹
          1.  
            خیلی قشنگ و با احساس بود. به یاد اوردم ۱۱ تیر ماه ۱۳۸۸ که دایی جوانم از میان ما رفت و ما را سیاه ژوش کرد.
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. ۰۶ اردیبهشت ۹۱
                ۲۳:۳۶
          1.  
            مطالبتان در کل خوب است (دخت ایران )اما ایراد بزرگتان این است که یک دفعه گفتین و رفتین و چیز جدیدی نمی نویسین
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷