1618
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. زهرا فرجی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۰)
            تعداد بازدید: 1618
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        «پس بمان. من می‌روم. حتی بدون تو. تصمیمت را بگیر و اگر نخواستی بیایی، حق و حقوقت را بگیر و برو دنبال کسی که در همین مملکت بتواند خوشبختت کند.»

        ۱.
        کیسه‌های خرید را روی میز آشپزخانه رها کرد. رفت خودش را روی مبل روبروی تلویزیون انداخت و به جایی نامعلوم در هوا خیره شد. هنوز به ثانیه نکشیده سر برگرداند به مجید که بغ کرده میان چارچوب در ایستاده بود و نگاهش می‌کرد خیره شد: «شده دیگه. تقصیر من تنها که نیست. خودتم شریک جرمی.» مجید همچنان در سکوتی پر از ناباوری نگاهش می‌کرد. لب‌ها را جمع کرد و با لحنی کش‌دار پرسید: «واقعا ناراحت شدی؟» و چون مجید لب از لب باز نکرد ادامه داد: «آخرش چی؟ الان که بهتر از بعده. سنمون پایین‌تره، انرژی‌مون بیشتر. شاید وقتی بیاد، خیلی چیزها عوض شه.»
        مجید پوزخند زد. زیر لب چیزی نامفهوم گفت، پشت کرد و رفت. دلش آشوب شد. مجید را اینقدر خوب می‌شناخت که بداند از این پس، هر لحظه با هم بودن‌شان و هر کلامی که از دهان او خارج می‌شود یعنی راه رفتن بر لبه تیغی که تنها یک سویش آینده روشن با هم بودن ادامه دارد و سوی دیگرش رو به ناکجایی است که پیشتر هم از آن حرف زده بودند.
        مجید وقتی پای خواسته‌هایش در میان بود کوتاه نمی‌آمد. از اول آشنایی گفته بود بچه بی بچه. حالا هم که خواسته بود از ایران برود و او گفته بود نه. راه‌حل مجید، خط کشیدن دور کوچ به کشور دیگر نبود، خط کشیدن دور زندگی مشترکی بود که او با تمام وجود می‌خواست حفظش کند. گفته بود: «پس بمان. من می‌روم. حتی بدون تو. تصمیمت را بگیر و اگر نخواستی بیایی، حق و حقوقت را بگیر و برو دنبال کسی که در همین مملکت بتواند خوشبختت کند.» خوشبختی برای او معنای ملموس‌تری داشت تا برای مردی که آرزوهایش تمامی نداشتند. برای او خوشبختی خلاصه می‌شد در همین آپارتمان کوچک ۴۸ متری و همین روزهای دلگیر و... البته نفس کشیدن کنار مجید، آن هم زیر سقف مشترکی که ساده به دست نیامده بود.
        ***
        تمام نه ماه را شبانه‌روز با این خوش‌بینی پشت سر گذاشت که مجید هر چقدر هم لجباز، با دیدن فرزند دلش نرم می‌شود و به خانه باز می‌گردد. نوزاد را که توی بغلش گذاشتند، نفس راحتی کشید و منتظر شد. ته دلش می‌ترسید مجید هرگز برای دیدن بچه هم نیاید. برای دیدن او بعد از زایمان. اما آمد. از راه که رسید، بدون هیچ حرفی یک راست رفت بالای سر بچه که آرام در جای خود خوابیده بود و ایستاد به تماشا. ده دقیقه‌ای بچه را تماشا کرد و بعد چرخید سمت او. لاغرتر از همیشه بود. اما چشمانش می‌درخشید.
        «امیدوارم بدونی چیکار کردی. چون من دیگه نیستم. فرداشب پرواز دارم و می‌دونی که دیگه برنمی‌گردم. مدارک طلاق و مسائل مربوط به این بچه هم آماده است. هر وقت خواستی برو امضا کن، خلاص. فقط ... فقط یادت باشه خودت خرابش کردی.»
        در اتاق که پشت سر مجید بسته شد، تمام بغض ماه‌های اخیر در گلویش شکست. حتی بچه هم نتوانسته بود مجید را پای‌بند چیزی کند که او می‌خواست. و حالا او مانده بود و فرزندی که به یقین نمی‌توانست از داستان واقعی به دنیا آمدنش احساس افتخار کند.

         

        volume30_02.jpg


        ۲.
        دختری که به انتظار رسیدن اتوبوس، کنار خیابان و هم‌ردیف او ایستاده، با صدای داد و فریاد امیر و مهران که باز هم سرِ جنگ برداشته‌اند سر برمی‌گرداند و نگاهش با او گره می‌خورد. چهره دختر آشناست. نگاه دختر که دوباره به صورت او برمی‌گردد و به هم خیره می‌مانند، زود چشم می‌دزدد و خود را به مرتب کردن لباس میترا مشغول می‌کند. بعد هم خیلی آهسته و نامحسوس بچه‌ها را به فاصله‌ای دور از دختر هدایت می‌کند. دختر اما انگار تازه آشنایی با چهره او را حس کرده باشد، قدم پیش می‌گذارد و دقیق‌تر نگاه می‌کند. زیر سنگینی نگاه دختر، عصبی سر تکان می‌دهد و با بچه‌ها حرف می‌زند، آنقدر که دختر مجال نیابد برای دهان باز کردن و احوال‌پرسی و سوال و جواب.
        اتوبوس از راه می‌رسد. امیر و مهران به سمت آن هجوم می‌برند که او دست‌شان را کشیده و از سوار شدن باز می‌دارد. «کجا؟! این که اتوبوس ما نیست.»
        و دختر که سوار می‌شود و از آن بالا دوباره با تردید به او خیره می‌شود، آرزو می‌کند کاش اتوبوس زودتر راه بیافتد تا نفس راحتی بکشد.
        بچه‌ها دوباره کنار خیابان به جست‌وخیز مشغول می‌شوند و زن در شیشه تار و کثیف یک مغازه به سر و وضع خود خیره می‌ماند. فکر می‌کند کاش روزهای مدرسه باز می‌گشتند و او می‌توانست این بار طوری راه زندگی را انتخاب کند که مجبور نباشد از دیدن آدم‌های گذشته اینقدر وحشت‌زده شده و مدام به فکر گریز بی‌افتد. به دختر فکر می‌کند که حالا احتمالا در اتوبوس دارد به روزهای مشترک با هم بودن‌شان در مدرسه می‌اندیشد. نگاهی به ساعت می‌اندازد و می‌داند که برای حضور در این دادگاه هم به موقع نخواهد رسید. باز هم اتوبوس را از دست داده است. فقط چون خسته‌تر از آن بوده که بتواند پاسخ‌گوی کنجکاوی‌های یک هم‌کلاسی قدیمی هم باشد. خسته‌تر از آن که باز هم مثل همیشه بتواند دروغ ببافد.
        به امیر، مهران و میترا نگاه می‌کند و برای اولین بار از خودش و هر سه کودک دوست داشتنی خجالت می‌کشد. از اینکه امیر را برای پابند کردن شوهر در خانه به دنیا آورده شرمنده می‌شود. مگر نه اینکه مجبور بود روزها را به تنهایی سپری کند تا شوهرش از سفر به همراه دوستان دوران تجرد خود بازگردد؟ بزرگ‌ترها توی گوشش خواندند که چیزی نیست. بچه مشکل را حل خواهد کرد. گفتند چون زود ازدواج کرده‌اید، طبیعی است که مرد بخواهد به تفریحاتی ادامه بدهد که دوستان هم سن و سالش به آن مشغولند. و سفرها بدون وقفه ادامه داشتند و زن را خسته کردند از اینکه تنها چند روز در ماه شوهر داشت!
        به پیشنهاد و تشویق بزرگ‌ترهای چند پیرهن بیشتر پاره کرده، باردار شد. و البته که نتیجه داد. اما فقط برای سه ماه. تولد امیر بهانه خوبی بود برای متوقف ماندن رفت و آمدها، اما سه ماه بعد آش همان آش بود و کاسه همان کاسه. بهانه تولد مهران هم بهتر از امیر نبود. شوهر تازه گرفتار اعتیاد شده بود و همه گفتند با وجود فرزند دوم و گرفتاری هر دو در خانه، ممکن است پای این بلا از دامن‌شان بریده شود. چون راه بهتری سراغ نداشت، باز هم اعتماد کرد. اما مهران هم فقط برای ۵ ماه موفق بود. اعتیاد برگشته بود، و این بار به شکلی خانمان‌براندازتر. آلودگی مرد خانواده به قمار دلیل تولد میترای کوچک شده بود.
        روی صندلی اتوبوس نشست و نگاه حسرت‌بار زنی را دید که روی سه کودک سایه انداخته بود. زن لبخند زد. «خدا برات نگه‌شون داره. چه دسته‌گلای خوشگلی داری.» و هزارباره تلاش کرد بغضی که می‌رفت در گلویش بشکند و او را به های‌های بیاندازد پایین بدهد و به نگاه خوش‌بینانه زن دلگرمی بدهد.
        ***
        راهروهای دادگاه تلاش زن را به باد داد. فکر می‌کرد با وجود توافق هر دو طرف بر جدایی، بستن دفتر این زندگی چندان دشوار نخواهد بود. اما قانون حرف دیگری می‌زد. گفتند باید بتواند ادعاهای خود را در مورد همسرش ثابت کند، اگر نه، بعد از جدایی حضانت فرزندان با پدر خواهد بود. حضور بچه‌ها در زندگی نه تنها چیزی را برایش بهتر نکرده بود، حالا داشت قلبش را هم از جا می‌کند. میان راهرو به زمین نشست و گریه سرداد.


          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷