1731
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. مسعود فرجی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۰)
            تعداد بازدید: 1731
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        ناگهان سعید فریاد برآورد: «بچه بی بچه!»

        وقتی سعید موحد خانه‌ای درخارج از شهر خرید، تنها به آرامش همسر هنرمندش فکر می‌کرد تا او بتواند در سکوت و به دور از غوغای شهر کارش را انجام بدهد. هنر همسر او خلاصه‌نویسی رمان‌های مشهور جهان بود. سعید به شخصه این کار را هنر می‌دانست و تلاش همسرش را می‌ستود. به راستی هم کار سختی بود. گاهی خلاصه کردن حرف‌های دیگران و زیادی خواندن نوشته‌هاشان تاثیر عمیقی بر آدم می‌گذارد. لیلا فشار این تاثیرات را با حرف زدن برای سعید تخلیه می‌کرد. روال کار اینگونه بود که سعید هر شب با علاقه تمام، گوش به مشروح کتاب‌های خوانده شده توسط لیلا می‌سپرد و بعد از آن لیلا با مخزنی خالی از کلمات خلاصه‌نویسی را آغاز می‌کرد.
        اما خیلی زود، آرامش خارج از شهر جای خود را به چیزهای نگران کننده‌ای داد. سعید به دلیل دوری محل کار از خانه، شب‌ها دیگر رمقی برای شنیدن مشروح فصل‌های حجیم نویسندگان حراف نداشت و این خستگی بیش از حد لیلا را مجبور به سکوت می‌کرد و این سکوت هزاران حرف را در سر لیلا می‌پروراند. حرف‌هایی از کتاب‌های مختلف. حرف‌هایی در مورد تنهایی انسان. وقتی صادقانه با خودش فکر می‌کرد تنها دلیل ازدواجش با سعید هم ترس از تنهایی بود. همان که حالا در خستگی‌های مداوم و هر شب سعید، دوباره بروز پیدا کرده و او را آزرده می‌کرد. لیلا به شدت تنها شده بود. و این تنهایی یک چاره بیشتر نداشت. باید بچه‌دار می‌شدند.

         

        volume30_04.jpg


        سعید اول بنای مخالفت گذاشت که قصد نداشتیم به این زودی بچه‌دار شویم و حالا چه وقت این حرف‌هاست و... اما خواندن خلاصه‌نویسی‌های لیلا که از فروید گرفته تا یوسا حرفشان بر سر فواید بچه‌دارشدن بود و آن را راز بقا و جاودانگی می‌دانستند، بوی خطر را به مشام سعید رساند تا آنجا که خودش هم جدی به موضوع فکر کرد و دید انصاف نیست لیلا را در چنین موقعیتی تنها بگذارد و از آن بالاتر عصای دست پیری را از خود دریغ کند.
        اما هر چه بیشتر این فکر به عمل نزدیک می‌شد و هر چه تعداد پزشکانی که لیلا آنها را یکی پس از دیگری برای مشورت قبل از بارداری انتخاب می‌کرد بالاتر می‌رفت، سعید پشیمان‌تر می‌شد و با دیدی بازتر به دنیای پر از کودک پیرامون خود نگاه می‌کرد. آنقدر که بالاخره چشمانش باز و بازتر شد و رسید به آن مرحله که در برابر بانوی کتاب‌خوان خود قد علم کرده و فریاد برآورد: «بچه بی بچه!»
        سعید ترجیح داد جایی نزدیک محل کار خود زندگی کنند و قید آرامش را بزنند تا اینکه ندانسته و به خاطر ترس همسر از تنهایی خود و خستگی شوهر دست به بچه دار شدن بزنند و آدمی دیگر را هم روانه دنیایی کنند که خودشان هنوز راه و چاه زندگی در آن را به درستی درنیافته بودند.


          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷