1278
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. زهرا فرجی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۰)
            تعداد بازدید: 1278
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        قانون اولویت‌های دیگری برای رسیدگی دارد که ماجرای شیادی رمال و فالگیر جزو آنها نیست.

        اولین نفری بود که وارد اتاق شد. آرام و منطقی حرفش را زد و برگه شکایت را روی میز گذاشت. افسر، سوال و جواب را شروع کرد و یک جمله در میان گفت: مدرک ندارید. گفت: شکایت دیگری نشده. گفت: صبر داشته باشید. در نهایت هم با اشاره به اینکه قانون اولویت‌های دیگری برای رسیدگی دارد که ماجرای شیادی رمال و فالگیر جزو آنها نیست، آب پاکی را روی دستش ریخت.
        بدون توجه به اعتراض او نسبت به این برخورد، شاکی بعدی را صدا زدند و در حالیکه دو مرد گلاویز شده و لباس خونی وارد اتاق می‌شدند، او را به بیرون هدایت کردند. هنوز برای انصراف زود بود. فکر کرد به اندازه کافی پافشاری نکرده است. باید به مردان قانون می‌فهماند که این موضوع هم دست کمی از ماجرای قتل و اعتیاد و سرقت ندارد. اصلا خودش هم قتل بود، هم اعتیاد و هم سرقت. مگر نه اینکه حرف‌های صدتا یک غاز جناب فالگیر، اعتماد به نفس و قدرت تصمیم‌گیری همسر، دختر و حالا این اواخر حتی پسرش را کشته و نابود کرده‌بود؟ مگر نه اینکه اعتیادِ افرادِ خانواده به در میان گذاشتنِ کوچکترین و جزئی‌ترین مسایل خانوادگی با این جنابِ فالگیرِ از همه چیز باخبر، داشت خانمان او را به باد می‌داد؟ مگر نه اینکه دستورالعمل‌های عجیب فالگیر، آرامش را از خانواده ربوده بود و همه در تشویش این بودند که قدم به قدم دستورات اجرا شود؟
        روی نیمکت داخل راهرو نشست و به آدم‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند خیره شد. فکر کرد حتی به قیمت نشستن در کلانتری برای چند روز متوالی، بالاخره مردان قانون را مجبور خواهدکرد به موضوع رسیدگی کنند.

         

        volume31_18.jpg
        ***

        وقتی پسر برگه کاغذ تاشده را از لای درز پنجره اتاقش پیدا کرد، شگفت‌زده ماند. خطوط درهمی که کاغذ را سیاه کرده بودند شبیه همان چیزی بود که در حضور فالگیر دیده بود. درست همان شکلی که شمع آب شده در دست او، روی آب درون کاسه، ساخته بود؛ و فالگیر تاکید کرده بود معنای خطوط چیزی نیست جز آنکه کسی او را طلسم کرده تا نتواند به موفقیت‌هایی که در پیش رویش صف کشیده‌اند برسد و ناکامی باعث ناامیدی‌اش بشود. پسر ترجیح داد ادامه کار را به تنهایی انجام دهد. کاغذ را به همان دقت قبل تا کرد و آن را یک شب در آب مخلوط شده با عسل خواباند. بعد محلول را پای باغچه درخت بلوطی که در پارک نزدیک دفتر کارش بود خالی کرد و روی آن را هم با گلبرگ‌های پرپرشده گل مریم پوشاند. سعی کرد همه‌چیز بر اساس گفته‌های فالگیر پیش برود.
        وقتی به یک هفته نکشیده، نامه ترفیعی را به دستش دادند که ۱۶ ماه بود انتظارش را می‌کشید، فکر کرد این فالگیر واقعا کارش درست است.
        ***
        درست طبق پیش‌بینی، مادر با همان چند جمله اول قانع شد: یک‌بار دیدن ماجرا و شنیدن حرف‌های از جنس پیشگویی آینده برای سرگرمی هم که شده بد نیست. بدون معطلی وقت ملاقات را تنظیم کرد و مادر بر اساسِ ضوابطِ شخصیِ فالگیرِ محترم به صورت خصوصی و تنها وارد اتاق شد.
        برق چشم‌های مادر وقتی بعد از نیم ساعت از اتاق خارج شد، دیدنی بود. دختر فکر کرد: وقتی مادر را بشود به این سادگی فریب داد، یعنی خیلی‌های دیگر آن بیرون هستند که می‌شود از ساده‌دلی‌شان استفاده کرد.
        با آنکه قرار بود از خانواده، تنها به عنوان طعمه استفاده شود برای تخمینِ میزانِ بُردِ ایده‌ای که داشتند، اما مادر روز به روز بیشتر پابند حرف‌های فالگیر شد و کار به جایی رسید که خود او هم گاهی یادش می‌رفت این داستان ساختگی است و فالگیر هم کسی نیست جز همان دوست قدیمی، یعنی مجری و شریک تجارت زیرزمینی و دونفره‌شان.
        ***
        وقتی برای دوازدهمین روز متوالی، مرد را در حال ورود به اتاق دید، فکر کرد وقتش رسیده که کمی جدی‌تر به موضوعِ شکایت او نگاه کند. برگه شکایت مرد را روی میز گذاشت و این بار بدون توجه به نوشته‌ها رو به مرد کرد:
        فقط بگید از من چه انتظاری دارید؟
        - برخورد قاطع قانونی.
        از نظر قانون خانواده شما هم به اندازه خود این آدم مقصر هستند.
        - مهم نیست. فقط کاری کنید بساط کاسبی ایشان جمع شود.
        خندید. اما مرد همچنان جدی بود. معلوم بود زخمش عمیق‌تر از این حرف‌هاست. فکر کرد اگر به مرد بگوید در مدت این چند روز به اندازه کافی در مورد شکایتش تحقیق کرده و حالا خیلی بیشتر از آنچه دوست داشته باشد می‌داند و پای دخترش هم در ماجرا گیر است، همچنان پاسخ همین خواهد بود؟ تازه مگر نه اینکه دختر به نسبت سن و سال کمش زرنگی هم به خرج داده که به فکر استفاده از وسوسه پنهان و درونی آدمی برای آگاهی از آینده افتاده و سعی کرده از آن راهی برای کسب درآمد بسازد؟! و برای صدهزارمین بار از حرفه‌ای که وادارش می‌کرد احساسات را به گوشه‌های انزوای درون بفرستد و قاطع و محکم به وظیفه فکر کند بدش آمد.
        پس اجازه بدین خلاصه گزارشی رو که از شروع فعالیت ایشون تا به امروز تهیه شده براتون مرور کنم...


          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷