1549
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. بهار طاهری
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۳)
            تعداد بازدید: 1549
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        تو واقعا فکر می‌کنی خدا به دعای تو که مادر هستی، گوش نمیده!

        خیلی وقت بود می‌خواستم به دیدنش بروم. مسئله وقت نبود. آخر نشستم با خودم دودوتا چهارتا کردم تا بفهمم چرا هر وقت تصمیم می‌گیرم به دیدنش بروم، بهانه‌ای پیدا می‌کنم و نمی‌روم. فکر کردم ملاقات یک بچه چهارساله که شاید روزهای آخر عمرش را می‌گذراند، چه ویژگی‌ای دارد که نمی‌توانم به عیادتش بروم. آن هم بچه دوست صمیمی‌ام! فهمیدنش کار سختی نبود. بهانه می‌آوردم چون نمی‌خواستم او را در این شرایط ببینم. اما دیگر فرصتی نمانده‌بود و کار داشت به روز، ساعت و دقیقه می‌کشید. کم‌کم احساس می‌کردم هر لحظه ممکن است برای دیدن پسر کوچولوی تپلی دیر بشود. دیگر معطل نکردم. در اولین وقت ملاقات خودم را به بیمارستان رساندم.  بچه‌های کوچک با دست‌های لاغر و سرهای بی‌مو! را در همه اتاق‌ها می‌شد دید. کنار هر کدام هم مادری با چشم‌های خسته و امیدوار نشسته بود. بعضی از مادرها انگار سعی می‌کردند کارهایی انجام بدهند تا وقت بگذرانند و بعضی‌ها هم انگار می‌خواستند ثانیه‌ها را بخرند و با فرزندشان بگذرانند.
        به اتاق مورد نظر رسیدم. شاید اگر مینا کنار تخت نبود، نمی‌توانستم پسرکوچولوی تپلش را بشناسم. با اینکه کاملا آماده روبروشدن با چنین تغییری بودم، بازهم تعجب کردم. اما دلیلی نداشت به روی خودم بیاورم.
        طبق معمول با مینا احوالپرسی کردم و بعد هم شروع به حرف زدن با پسرکوچولوش. عادت داشتم  یک هدیه کوچک را با تشریفات و قایم‌باشک بازی بهش بدهم. تنها تفاوتی که این بار داشت این بود که نمی‌توانستم تپل‌مپلی صدایش کنم. مینا که متوجه این موضوع شد گفت: «می‌بینی چقدر لاغر شده!» گفتم: «نگران نباش، هیچ بچه‌ای همیشه تپل نمی‌مونه!»
        مینا به سرعت شروع کرد به درددل کردن. خودم را سرزنش می‌کردم که آنقدر دیر به دیدنشان آمدم که حالا مجبور است این همه حرف نگفته را یکباره از دلش بیرون بریزد. از دکترها می‌گفت و داروها. از کارهای عقب‌مانده و بی‌خوابی‌ها! از بی‌پولی! و اینکه اگر کمک خیریه‌ها نبود نمی‌دانست که چه می‌شد! پسرک با بی‌حالی مشغول اسباب‌بازی جدیدش شده بود. مینا از هر دری می‌گفت و من تنها سعی می‌کردم به احساس ضعف و سرگیجه‌ام پی نبرد. در این مدت چیزهایی را تجربه کرده بود که من حتی از شنیدنش هم دچار ضعف می‌شدم. مینا می‌گفت به جز شیمی‌درمانی تمام روش‌های دیگر که ممکن بود تاثیر مثبتی بگذارد را هم امتحان کرده. از درمان گیاهی گرفته تا آب‌درمانی و انرژی‌درمانی. اما هیچکدام جواب نداده‌اند. ‌می‌گفت دکترها کاملا قطع امید کردند و گفتند که می‌‌‌توانند بچه را ببرند منزل تا راحت‌تر باشند. مینا گفت یک بار هم رفتند پیش دعانویس. من که حسابی تعجب کرده‌بودم گفتم: «چی داری می‌گی؟ خودتم می‌دونی پول به جیب این جماعت ریختن اشتباه محضه! تو واقعا فکر می‌کنی خدا به دعای خود تو که یه مادر هستی و صبح تا شب بالا سر این بچه نشستی و تر و خشکش می‌کنی گوش نمیده و دعای کسی که فقط در ازای پول این کار و می‌کنه مستجاب میکنه!»

         

        volume31_20.jpg
        مینا گفت که این روش جواب داده و با سر به بچه‌ی تخت کناری اشاره کرد. بعد هم گفت: «اون بچه رو می‌بینی؟ تا هفته پیش دکترها جوابش کرده بودن. مادرش بردش پیش دعانویس. اون بهش گفته باید بچه رو از چشم بد دور نگه داری. یه دعا بهش داده بذاره زیر سرش. مادرش میگه انگار بچه‌ام دوباره زنده شده. میگه از وقتی این دعا رو زیر سرش گذاشته روز به روز بهتر شده. تو جای من بودی چیکار می‌کردی؟»
        نگاهی به بچه و مادرش انداختم. امید توی چشم‌های مادر موج می‌زد. به مینا گفتم: «‌یه نگاه به اون مادر بکن! یه نگاه هم به خودت بنداز! ببین چقدر خسته و ناامیدی! فکر می‌کنی چی تونسته اون بچه رو نجات بده؟»
        مینا گفت:‌ «حالا که می بینی یه تیکه کاغذ با اون بچه چه کرده! می‌خوای بگی اتفاقی بوده؟ اگه این جوری فکر می‌کنی وایسا تا بهت بگم. یه بچه دیگه هم بود که...»
        پریدم وسط حرفش: «نگفتم اتفاقی بوده! یک کم بیشتر دقت کن! بهت حق میدم. تو خسته و ناامیدی! هر کسی هم جای تو بود به همین حال و روز می‌افتاد. اما الان دقیقا وقتیه که باید بیشتر حواست رو جمع کنی!»
        مینا بی‌حوصله گفت: «درست بگو ببینم چی میگی؟ من که نمی‌‌فهمم.»
        با حوصله ادامه دادم: «ببین مینا! چیزی که دعانویس به اون زن داده و باعث شده دوباره بچه‌اش رو زنده کنه دعای اون دعانویس نبوده، اون زن از دعانویس امید خریده! چون همه ناامیدش کردن. تنها کسی که بهش دوباره امید داده دعانویس بوده. اون زن یه بار دیگه امید و انرژی پیدا کرده تا مثل روزای اول از بچه‌اش مراقبت کنه و بهش انرژی و دلگرمی بده. چی از این بیشتر می‌تونه موثر باشه؟ کی بهتر از مادر می‌‌تونه به بچه‌اش زندگی بده؟»
        مینا گفت: «یعنی می‌گی چیکار کنم؟»
        پرسیدم: «چند وقته با این پسر تپلی ما از اینجا بیرون نرفتی؟»
        گفت: «نمی‌دونم... خیلی وقته.»
        گفتم: «فکر کن بهتون مرخصی دادن که برین خوش بگذرونین. چی بهتر از این که دکترها نمی‌خوان شما دیگه اینجا باشین؟ هیچکس دلش نمی‌خواد تو بیمارستان بمونه. برین باهم دوتایی... نه! سه‌تایی! مثل یه خانواده خوشبخت دور هم باشین. مطمئن باش پشیمون نمی‌شین!»
        کلی با مینا حرف زدم. خوشبختانه بعد از حرف‌هایم دیدم با خوشحالی از پسرش می‌پرسید که وقتی از اینجا رفتند کجا دوست دارد برود و چه خوراکی‌هایی دوست دارد بخورد. پسرک هم با همان زبان بچگی تمام کارها را اسم می‌برد و مینا بیشتر ذوق می‌کرد.
        من اما توی این فکر بودم که این جماعت... این جماعتِ دعانویس و فال‌گیر چه مردمی هستند که از چنین درد و رنجی سوءاستفاده می‌کنند و آینده نداشته را می‌فروشند و پول به جیب می‌زنند.
         


          1. کلیدواژه ها:
            مطالب مرتبط:
          2. امتیازدهی:
            لطفا منصفانه امتیاز دهید.
              1.  
              2. ۷۶%
              3. تعداد: ۰۸ رای

        3 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. ۰۲ تیر ۹۱
                ۰۱:۵۳
          1.  
            کاش همیشه به واقعیت های زندگی درست نگاه میکردیم!
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. مریم
                ۰۳ تیر ۹۱
                ۱۳:۰۲
          1.  
            بزرگترین منبع انرژی و امید رو بدون پرداخت هیچ وجهی نادیده می گیریم و رو به آدمهایی می کنیم که گاهی باید در انسان بودنشون شک کرد! به خداوند پناه می برم
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. الناز
                ۱۱ مرداد ۹۱
                ۲۰:۵۰
          1.  
            سلام ممنون از مطلبتون . اما از یاد نبریم که ناامیدی همراه با دیدن هر روز رنج عزیز چیزی نیست که یک تنه بگیم کار مادر بچه غلط بوده . من خودم نه به این شکل ولی تجربه داشتم وقتی آدم بارها و بارها دعا می کنه و نتیجه ای نمی گیره وقتی می بینی همه چی همون طوره که بود حتی بدتر هم نمی شه وقتی بلاتکلیفی .......بعد... ادمی زاده دیگه . منم یه روز می خندیدم اما رفتم هرچند که بازهم می خندم اما حواسمون باشه که برای درک کردن رفتار آدم ها باید با کفش های اونها راه رفت موفق باشید
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷