2288
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. مصطفی شیدایی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۱۱)
            تعداد بازدید: 2288
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        می‌خوای فالُت بگیرُم؟ می‌خوای بخت و بالینُت بگیرُم ؟ کَفِت رو بده تا بُگُم طالِعَت بلنده یا خِفیف.

        زن بود و شاید حدودا پنجاه و دو-سه ساله. این را می‌شد از چین و چروک‌های صورتش فهمید. ظاهرش متفاوت با ظاهر عموم مردم بود. میان ابروها و دور لبهایش که به علت مصرف سیگار به سیاهی میزد خالکوبی‌های نا‌متوازنی شده بود که به جای زیباتر کردن، چهره‌اش را پیرتر و خموده‌تر نشان می‌داد؛ انگار از زمان جوانی‌اش به یادگار مانده‌اند. کسی چه می‌داند، شایدهم زمانی برای کسی نقش لیلی را داشته. موهایش که کم و بیش سفید شده بودند از شال مشکی رنگی که به دور سر و گردنش به صورت کاملا ناشیانه‌ای پیچیده بود، بیرون ریخته و جلوی چشم‌های قهوه‌ای رنگش را می‌پوشاند. این را بعدا که موهایش را با دستانش به زیر شال مچاله کرد متوجه شدم. شلوار نخ‌نما، سبزرنگ و گشادش، دمپایی نارنجی رنگ و پاهای برهنه و سیاهش را، پنهان می‌کرد. چادر گل‌داری روی شانه‌هایش کشیده و امتدادش را دور کمرش پیچیده بود و لبه‌های خاکی چادرش نشان از نابلدی‌اش در استفاده از چادر داشت.
        چند متر آن طرف‌تر، پسربچه‌ای حدودا چهارساله با اندامی نحیف و چهره‌‌ای آفتاب سوخته، با لباس‌هایی که شاید چند هفته از شسته شدنشان می‌گذشت پابرهنه ایستاده بود. سیاهی دستانش در کنار سفیدی بستنی که در دستانش بود به وضوح جلوه می‌کرد. در همین فکرها بودم که با صدایی به خودم آمدم!
        «می‌خوای فالُت بگیرُم؟»
        لهجه‌اش را نشناختم، با خودم کلنجار رفتم که بدانم اهل کدام شهر است. به نتیجه‌ای نرسیدم. سعی کردم به خودم بقبولانم که از اتباع خارجی مهمان در کشورمان است که دوباره گفت:
        «می‌خوای فالُت بگیرُم؟ می‌خوای بخت و بالینُت بگیرُم ؟ کَفِت رو بده تا بُگُم طالِعَت بلنده یا خِفیف.»volume31_01.jpg
        معلوم بود فارسی را به سختی حرف می‌زند. در دلم خدا را شکر کردم، که الحمدلله طرف ایرانی نیست. اعتقادی به فال و فالگیری ندارم، ولی با دیدن پسرک، مجاب شدم که به این بهانه کمکی به آنها کرده باشم.
        هر دو دستم را جلویش گرفتم، دست راستم را نگاه کرد. به نیمکت خالی نزدیکمان اشاره کرد و گفت بیا اینجا بشین پسرجان. رفتم و با فاصله‌ای، کنارش روی صندلی نشستم. کیسه‌ای سیاه که بندش را دور مچش انداخته بود، باز کرد و از داخل کیسه چند مهره رنگی و یک آینه زنگار گرفته بدون قاب را بیرون آورد. دوباره دست کرد داخل کیسه، و این بار یک تسبیحی، که شکل دانه‌هایش برایم عجیب و ناآشنا بود و یک تکه پارچه مخمل سفید رنگ را درآورد. پارچه مخمل را بین خودمان روی نیمکت پهن کرد، دستم را کشید به سمت خودش و با دقت در حالیکه چشم‌های ریزش را ریزتر کرده بود به کف دستم خیره شد. چیزهایی زیرلب زمزمه می‌کرد که نمی‌فهمیدم. هم آرام ورد می‌خواند و هم کلماتی که به زور می‌شنیدم برایم غریب بود. در همین حال مهره‌ها را نامنظم روی پارچه مخمل سفید ریخت و آینه را هم کنار مهره‌ها روی پارچه قرار داد. با دقت به حرکاتش نگاه می‌کردم و البته هنوز هم این کارها به نظرم خرافات و مسخره می‌رسید. در همین حال گفت: «خب، حالا خوب گوش بده، ببین چی بهت می‌گم. عمرت بلنده پسر، سلامتی و کار و کسبت خوب گرفته. دلت پاکه مثل آینه» و به آینه زنگار گرفته اشاره کرد. با خودم فکر کردم چه دل پاک زنگار گرفته‌ای دارم من!
        همین‌طور ادامه داد. «همه رو دوست داری، اما نامرد دور و برت زیادن. ازشان دوری کن. مادر و پدرت خیلی خاطرت رو می‌خوان. قدرشان رو بدون. دلت پی یه دخترکه، دوسش داری. نومزدته؟» گفتم: «بله.»
        به آینه نگاهی کرد و چند مهره را مجددا جابه‌جا کرد. دوباره به کف دستم خیره شد و آن تسبیح عجیب را روی کف دستم چرخاند و درست وسط دستم رهایش کرد و دوباره تسبح را برداشت. این کار را دوبار انجام داد. من هم که هنوز به حرفهایش اهمیت نمی‌دادم غرق در رفتار و کردارش، همه چیز را به دقت نگاه می‌کردم. گفت: «پسرجان چی برات بگم؟ این دختره رو ولش کن. این واسه تو زن نمیشه. دلش پی تو نیست. هواییه یکی دیگه‌ است. چیزی که زیاده دخترخوب.»
        دلم هری ریخت. ترس برم داشت. احساس سرمای عجیبی کردم. مدتی بود با همسرم سر مسائل کوچک بگومگو داشتیم. آخری‌اش هم، همین دیشب بود. تازگی‌ها همسرم کمی عجیب به نظر می‌رسد. به همین چیزها فکر می‌کردم که صدای پیرزن رشته افکارم را پاره کرد و مرا به فضا برگرداند.
        «تو آنقدر دوسش داری، اما اون دنبال یکی دیگه است. فقط واسه پولته که روی خوش بهت نشون میده. بیا خودت ببین، گوشه دستت دو تا خط داره، یعنی تو دو بخته‌ای. دوبار عروسی می‌کنی.» همین‌طور که حرف می‌زد به دو خط ریز زیر انگشت کوچک دست راستم اشاره می‌کرد. انگار آسمان آوار شده بود روی سرم. به خطوط نگاهی کردم و احساس کردم حالم خوب نیست. پیرزن با همان حرارت به حرف زدنش ادامه می‌داد، اما من دیگر حرف‌هایش را نمی‌شنیدم. صدایش با ضربان قلبم درهم می‌آمیخت و به همهمه‌ بدل می‌شد. صدای قلبم را درون مغزم می‌شنیدم و تمام محیط اطراف دور سرم می‌چرخید.
        توی دلم گفتم حرف بیخود میزنه پیرزن! من که به این چیزها اعتقادی ندارم! با حرف‌هایی از این دست سعی می‌کردم خودم را آرام و جمع و جور کنم. همان‌طور که پیرزن از بی‌مهری همسرم حرف می‌زد، با لحنی تند گفتم: «بسه دیگه!» بلند شدم و فاصله گرفتم از صندلی. گفت: «کجا؟ صب کن بازم بگم...»
        گفتم: «بسه دیگه. من به این چیزا اعتقادی ندارم.» از جیبم یک اسکناس دو هزار تومانی درآوردم و گرفتم طرفش. نگاه سرزنش‌آمیزی کرد و گفت: «این همه حرف زدم  و از حال و آیندت گفتم، همین؟»
        گفتم: «کمه؟» گفت: «پس چی!»
        یک پنج هزار تومانی درآوردم و گرفتم طرفش. قبل از اینکه چیز دیگه‌ای بگه، تند گفتم: «این دیگه کافیه؛ خداحافظ»
        به سرعت از پیرزن دور شدم. تندتند قدم برمی‌داشتم. گویی یک احساس مبهم و ناخودآگاه در وجودم مرا به دوری از پیرزن هدایت می‌کرد. انگار هرچه از پیرزن دور می‌شدم، خطری که می‌گفت زندگی‌ام را تهدید می‌کند هم از من دور می‌شد. داشتم فرار می‌کردم از آنچه پیرزن می‌گفت، از خودم. ولی گفته‌هایش را انگار ضبط کرده بودم و مدام درون مغزم تکرار می‌شد.
        تقریبا به خروجی پارک نزدیک شده بودم، که یک آبخوری همان نزدیکی دیدم. رفتم به سمت آبخوری و شیر آب را باز کردم. دستانم را زیر آب گرفتم و به کف دست‌هایم و خط‌های کف دستم خیره شدم. حرف‌های پیرزن کلمه به کلمه در ذهنم زنده می‌شد؛ باز احساس سرگیجه کردم. «این دختره رو ولش کن. این واسه تو زن نمیشه مادر. دلش پی تو نیست. هوایی یکی دیگه‌است. چیزی که زیاده دخترخوب.» حرف‌های پیرزن را که کنار حرف‌های همسرم در مشاجره دیشب می‌گذاشتم گویی به یک نتیجه معنی‌‌دار می‌رسیدم. «من و چه به تو؟ برای هر چیز با تو بحث می‌کنم. اصلا من اشتباه کردم با تو ازدواج کردم. از زندگی با تو خسته شدم و...»
        در همین فکرها بودم که ضربه محکمی به سرم خورد و به خودم آمدم. برگشتم دیدم پسربچه‌ای با دندان‌های خرگوشی لبخند می‌زند و زیرزیرکی نگاهم می‌کند و منتظر عکس‌العملم است. توپش بود که محکم کوبانده بودش به سرم و حالا منتظر بود ببیند چه می‌کنم! خیلی اوضاع مغزم خوب بود؟! درد ناشی از توپ هم اضافه شده بود. مانده بودم نیم وجبی چگونه توپ را با این قدرت به سرم کوبانده بود. گفتم: «بیا، توپت خیس و گلی شده، تمیزش کن، بعد بازی کن.» خندید و دوید به سمت توپ و بی‌توجه به حرف من برای تمیز کردن توپ، آنرا برداشت و رفت.
        دست‌هایم را شستم. چند بار به هم مالیدم‌شان تا بلکه همه نشانه‌هایی که پیرزن می‌گفت از آن پاک شود و من همان آدم نیم‌ساعت قبل شوم. سعی کردم در ذهنم حرف‌های پیرزن را بی‌اهمیت جلوه دهم. با خودم گفتم چه خرافاتی...
        آبی به صورتم زدم و در همان نزدیکی روی چمن‌های مرطوب و زیر سایه درخت بید بزرگی دراز کشیدم. چشم‌هایم را بستم. همه آنچه پیرزن گفته بود در ذهنم جاری شد. حرف‌های همسرم هم یکی‌یکی به یادم می‌آمد. «ببین بقیه برای نامزدشان چکارها می‌کنند. تو یا به فکر کارت هستی یا خانواده‌ات. اصلا به فکر من نیستی. من باید خودم گلیمم رو از آب بکشم. دریغ از یک تفریح یا گردش و...»
        سعی کردم به خود مسلط شوم و با آرامش فکر کنم تا به یک نتیجه درست و حسابی برسم. یادم آمد همان موقع که من به خواستگاریش رفته بودم، یک نفر دیگر هم آمده بود که خیلی به او علاقه داشت و بنا به دلایلی که من نمی‌دانستم، رد کردنش خیلی زمان و انرژی از خانواده همسرم گرفته بود. ظاهرا از همکاران سابقش بود و ادعا می‌کرد که همسرم به او قول ازدواج داده و او را دوست دارد. همان موقع مادر و همسر برادرم روی این موضوع حساسیت نشان داده بودند و خیلی جدی از من خواستند پیگیر داستان شوم و بعد اقدام به جدی‌تر کردن رابطه کنم. اما من این موضوع برایم آنقدر بی‌اهمیت و بعید بود که تنها به یک سوال و جواب ساده از همسرم بسنده کردم. او هم در جوابم گفت که اصلا چیزی بین او و آن آقا نبوده و همه چیز دروغ محض بوده‌است. من قانع شدم و ماجرا را فراموش کردم. اما حالا چه؟ پیرزن چه می‌گفت؟ اصلا چرا باید دروغ به این بزرگی و وحشتناکی بگوید؟ همسرم چرا مدتی است تغییر کرده و بهانه جویی می‌کند؟ نکند با همان خواستگارش رابطه‌ای داشته باشد؟ نکند به من دروغ گفته است؟
        مادرم راست می‌گفت. این موضوعات مهم است و باید پیگیرش می‌شدم. صدای تلفن همراهم مرا از فکر و خیال درآورد. همکارم بود. ساعت ۱۰ با او قرار داشتم. اصلا از این پارک رد شده بودم تا زودتر به شرکت طرف قراردادمان برسم و در مورد قرارداد جدید تصمیم بگیریم. حالا یک ساعت دیر کرده بودم. تلفن را جواب دادم و بعد از عذرخواهی گفتم برایم مشکلی پیش آمده و فردا می‌بینمش. خواست چیزی بگوید که فورا تلفن را قطع کردم و راه افتادم به سمت منزل پدر همسرم.
        همسرم گفته بود امروز را در خانه می‌ماند. وقتی رسیدم هنوز نمی‌دانستم می‌خواهم چه بگویم یا چه کنم. زنگ زدم‌ مادر همسرم جواب داد و بعد از احوال‌پرسی گفت که همسرم با دوستش قرار داشته و رفته بیرون. گفتم قرار بود امروز در خانه بماند. مادرش هم اظهار بی اطلاعی کرد. تشکر کردم و سوار ماشین شدم. دیگر حسابی عصبانی شده بودم. یعنی کجا رفته بود؟! یک چیزهایی هست که من از آنها بی‌خبرم. راه افتادم و همزمان گذشته‌ها را مرور می‌کردم و هر از چندگاهی موردی برای شک و تردید می‌یافتم. آن بار که گفت می‌رود مطب دکتر اما نرفته بود. آن بار که رفته بود دانشگاه، اما با چند کیسه خرید برگشته بود و... داشتم کم‌کم باور می‌کردم که انگار پیرزن بی‌راه نگفته است. تصمیم گرفتم کاری اساسی بکنم و برای همیشه خیال خودم را راحت کنم. به همکارم زنگ زدم و گفتم چند روزی باید بروم به یک مسافرت اجباری. خیلی استقبال نکرد، ولی من به هر طریقی که بود راضی‌اش کردم که کار واجبی دارم.
        فرداصبح، خیلی زوتر از خواب برخاستم و به نزدیکی منزل همسرم رفتم. جایی دورتر که مرا نبیند پارک کردم و منتظر آمدنش شدم. تمام روز را تعقیبش کردم. دانشگاه، منزل خواهرش، کمی خرید و مجددا منزل. تمام حرکاتش را زیر نظر گرفته بودم. دعادعا می‌کردم مشکلی نباشد، ولی هر آن انتظار دیدن صحنه‌ای را داشتم که دیشب تا صبح کابوسش را می‌دیدم. چند بار با تلفن همراهش تماس گرفتم و پرسیدم کجاست و چه می‌کند؟ همه را راست گفته بود. از خودم خجالت کشیدم. ولی حرف‌های پیرزن مجابم می‌کرد حتما خبری هست و باید به تعقیبم ادامه دهم.
        شب که به خانه برگشتم آرام‌تر از صبح بودم. اما هنوز قانع نشده بودم. دو روز دیگر هم این داستان را تکرار کردم. هیچ مشکلی در رفتار همسرم ندیدم. در این سه روز فهمیدم همسرم عضو فعال یک انجمن خیریه است و یک روز در هفته برای مددرسانی به کودکان معلول جسمی-حرکتی به آنجا می‌رود. باقی روزها را هم به دنبال وام مسکن و ازدواج و خریدهای عروسی‌مان که نزدیک بود می‌گذراند.
        خلاصه اینکه فهمیدم زندگی‌مان دغدغه اوست. پس نمی‌تواند مرا دوست نداشته باشد. تقریبا همه شک‌ها برطرف شده بودند و من از این روزهای خودم خجالت می‌کشیدم. از اینکه در اولین روز تماسش را بی‌جواب گذاشته بودم، از اینکه مهربانی‌ام را از او دریغ کرده بودم، و از خیلی رفتارهای دیگرم خجالت می‌کشیدم. اما مشکلی هنوز حل نشده، باقی مانده بود. منشاء رفتارهای گلایه‌آمیز همسرم چه بود؟ سوال سختی نبود. من آنقدر غرق کار و پیشرفت شغلی‌ام شده بودم که کمتر به او و وظایفم رسیدگی می‌کردم. این کوتاهی‌ها و کم بودن‌هایم در اصل منشاء تمامی نارضایتی‌هایش شده بود.
        غروب نشده بود. بدون هماهنگی با یک دسته گل مریم و رز به درب منزل‌شان رفتم و دعوتش کردم به سینما و رستوران. او که نمی‌دانست این روزها چه بر من گذشته است؛ و چه بر زندگی‌مان قرار بود بگذرد. ولی خوشحال بود از این تغییرات اساسی در من. فردای آن روز دوباره به آن پارک رفتم. زن کف‌بین نبود. از باغبان پارک سراغش را گرفتم که کجاست؟ باغبان با چشمانی که از شادی برق می‌زد گفت: «خدا لعنتش کنه. جوونای مردم رو به جون هم می‌انداخت. زنگ زدم پلیس، اومدن گرفتن و بردنش.» نیم‌نگاهی به تیپ و قیافه من کرد و گفت: «مگر شما هم اهل این چیزا هستید؟» به آرامی گفتم: «بودم، ولی دیگه نیستم.»
         


        11 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. رها
                ۰۲ تیر ۹۱
                ۰۰:۴۵
          1.  
            عالیییییییییییییییییییییییییییییییی بود
           
          0
           
          0
          1.  
            سلام متن خیلی خوب و عالی بود . دستتون درد نکنه
           
          0
           
          0
          1.  
            سلام متن خیلی خوب و عالی بود . دستتون درد نکنه
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. مریم
                ۱۰ تیر ۹۱
                ۱۲:۲۴
          1.  
            ممنون خیلی خوب بود. ولی باید دو تا نکته رو فراموش نکنیم . اول اینکه حتی اگه برای کمک و ثواب صدقه هم اقدام به همچین کاری بکنیم این خودش به نوعی ترویج این کار می شه و دوم اینکه همه مثل این بنده خدای داستان ما نمی تونن تو همچین شرایطی عاقلانه تصمیم بگیرن و ممکنه به این کار عادت کنن و به قول معروف معتاد فال و فالگیری بشن و حتی زندگیشون رو بر مبنای اون پایه ریزی، تغییر و حتی به پایان برسونن. در کل عالی بود خدا قوت
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. نیلوفر
                ۲۰ تیر ۹۱
                ۰۱:۰۳
          1.  
            خوب بود
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. مصطفی شیدایی
                ۲۲ تیر ۹۱
                ۱۶:۱۸
          1.  
            پاسخی به نظر رها
            عالیییییییییییییییییییییییییییییییی بود
            سلام. لطف دارید.
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. مصطفی شیدایی
                ۲۲ تیر ۹۱
                ۱۶:۲۱
          1.  
            پاسخی به نظر آبشار
            سلام متن خیلی خوب و عالی بود . دستتون درد نکنه
            سلام. خواهش می کنم. لطف دارید.
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. مصطفی شیدایی
                ۲۲ تیر ۹۱
                ۱۶:۲۵
          1.  
            پاسخی به نظر مریم
            ممنون خیلی خوب بود. ولی باید دو تا نکته رو فراموش نکنیم . اول اینکه حتی اگه برای کمک و ثواب صدقه هم اقدام به همچین کاری بکنیم این خودش به نوعی ترویج این کار می شه و دوم اینکه همه مثل این بنده خدای داستان ما نمی تونن تو همچین شرایطی عاقلانه تصمیم بگیرن و ممکنه به این کار عادت کنن و به قول معروف معتاد فال و فالگیری بشن و حتی زندگیشون رو بر مبنای اون پایه ریزی، تغییر و حتی به پایان برسونن. در کل عالی بود خدا قوت
            سلام. درست می فرمائید. البته داستان واقعی نبود خوشبختانه. ولی واقعا باید از این مسائل حذر کرد. ممنونم از اینکه زمان گذاشتید و نظرتون رو بیان فرمودید.
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. مصطفی شیدایی
                ۲۲ تیر ۹۱
                ۱۶:۲۸
          1.  
            پاسخی به نظر نیلوفر
            خوب بود
            سلام. ممنون
           
          0
           
          0
          1.  
            سلام. این مطلب شما در قسمت داستا نوشت در سایت حرف تو منتشر شد یا علی مدد
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. سلما
                ۰۶ آبان ۹۱
                ۱۲:۱۲
          1.  
            برام فال بگیر
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷