1786
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. مصطفی شیدایی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۵)
            تعداد بازدید: 1786
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        شوهره همه طلاهای زن بدبختش رو به بهانه بدهکاری و چک برگشتی فروخت، بعد رفت واسه زن جدیدش خونه رهن کرد.

        آن شب باز هم مثل شب‌های گذشته صدای فریادهای الهام خانم و آقا مجید، همسایه دیوار به دیوارمان، مانع مطالعه من و استراحت سارا، شده بود. سارا با چشمان خسته و خواب‌آلود از اتاق بیرون آمد و نگاه مستاصل و کلافه‌اش را به من دوخت. مانده بودم چکار کنم که ناگهان صدای جر و بحث آنقدر بلند شد که هر دو میخکوب شدیم. لحظه‌ای تصمیم گرفتم بروم و در خصوص شدت سر و صدا تذکری به آنها بدهم. ولی این فکر به همان سرعت که به ذهنم خطور کرده بود، از سرم گذشت. از سارا پرسیدم: «خبر نداری تازگی‌ها چه اتفاقی برای این همسایه‌مان افتاده؟ تا چند وقت پیش به نظر خانواده صمیمی و خوشبختی می‌رسیدند. حالا چه اتفاقی افتاده؟» خسته و کسل نگاهی به من کرد و شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «هر چه هست می‌دانم آرامش از خانه‌شان رفع زحمت کرده و البته از خانه ما نیز هم.»
        سارا دیشب را شیفت بود و امروز هم مجبور شد به جای یکی از همکارانش تا عصر در بیمارستان بماند. این بود که به شدت خسته شده بود. دلم برایش سوخت، خستگی از سر و رویش می‌بارید. توی دلم گفتم: «اصلا به درک که شماها دعوا دارید!» باز هم خواستم بروم و اعتراض کنم، که این بار سارا مانعم شد. در همین افکار بودم که متوجه رفت و آمد همسایه‌های دیگر به خانه آقا مجید شدم. با کنجکاوی از چشمی در نگاه کردم، یکی از همسایه‌ها دو دختر آقا مجید که حالا بهت زده بودند و بلندتر از قبل گریه می‌کردند را به خانه خودش برد و بقیه هم سعی در آرام‌کردن اوضاع داشتند. اینها را از صداهایی که به وضوح از خانه‌شان شنیده می‌شد فهمیدم. سارا با خنده گفت: «تو نمی‌ری مصالحه؟» گفتم: «چرا، می‌رم. فقط می‌ترسم پرتم کنند بیرون و بگویند آخه بچه تو که تازه یک سال نیست ازدواج کردی، می‌خواهی ما را نصیحت کنی؟» سارا حسابی خندید و من فارغ از آن سر و صداها از خنده‌اش خوشحال شدم. چاره‌ای نبود جز اینکه صبر کنیم و ببینیم بالاخره این ماجرا کی تمام می‌شود. بماند که این صبر کردن‌مان تا اذان صبح طول کشید و ما با چشمان خسته و متورم همچنان بی‌خواب و کلافه غلت می‌زدیم. در این میان هم موسیقی متن زندگی‌مان، فریاد‌ها و جیغ‌های زنانه گاه و بی‌گاه الهام خانم و آقا مجید بود که همچنان واضح و بدون خدشه از دیوار نازک بین واحدمان به گوش می‌رسید.

        volume32_02.jpg
        فردای آن روز در پارکینگ مشغول تمیز کردن ماشین بودم که آقای فلاح همسایه طبقه بالای‌مان هم وارد پارکینگ شد. بعد از سلام و احوال‌پرسی، مثل کسی که حرفی روی دلش مانده و می‌خواهد سریعا خود را سبک کند گفت: «شما دیشب منزل نبودید؟» گفتم: «بودیم، چطور؟» پرسید: «پس چطور صدای دعوای خانوادگی آقا مجید را نشنیدید؟» گفتم: «مگر می‌شود نشنیده باشیم؟ به لطف‌شان تا سحر بیدار بودیم. اما خب کاری از ما بر نمی‌آمد. راستی چه بلایی سر زندگی‌شان آمده؟» آقای فلاح هم که انگار منتظر چنین سوالی بود با تعجب گفت: «خبر ندارید؟! این جور که از بین فریادهای الهام خانم معلوم بود، گویا مدتی بود آقا مجید تلفن‌های مشکوک زیادی داشت و معمولا در منزل به صورت مخفیانه با تلفن صحبت می‌کرد و سعی داشت موضوعی را از همسرش پنهان کند. علاوه بر این تازگی‌ها شب‌ها هم دیر به خانه می‌آمد و همسرش به شدت از بی‌توجهی‌اش در منزل نسبت به خانواده گله‌مند بود. علاوه بر این موارد، آقا مجید طی یک ماه گذشته دوبار به تنهایی به مسافرت رفته بود و هربار همسرش را در بی‌خبری نگه می‌داشت.»
        خلاصه اینکه دعواهای گاه و بی‌گاه این مدت بر سر این بود که الهام خانم به همسرش مشکوک شده و تقریبا مطمئن بود که آقا مجید تجدید فراش نموده است. به اینجا که رسید آقای فلاح با شیطنت خاصی ‌خندید و من دستپاچه خودم را با برف پاک‌کن ماشین سرگرم کردم. بیشتر که دقت می‌کنم می‌بینم خودمان هم از فریادهای الهام خانم یک چیزهایی فهمیده بودیم، اما باور نداشتیم واقعا چنین اتفاقی افتاده باشد. شاید هم نمی‌خواستیم باور کنیم. به نظرمان آقا مجید به هیچ عنوان اهل این داستان‌ها نبود. آقای فلاح ادامه داد که دیروز الهام خانم متوجه شده است که مبلغ هنگفتی از پس اندازشان که برای راه‌اندازی یک تولیدی پوشاک کنار گذاشته بودند، کسر شده و وقتی از همسرش در مورد این مبلغ سوال کرده، آقا مجید ادعا نموده که این مبلغ را به کسی قرض داده است. حالا هم هرچه خانم می‌پرسد به چه کسی و چرا، آقای مجید طفره می‌رود و جواب درستی نمی‌دهد. این شد که الهام خانم کنترل خود را از دست داد و با توجه به اینکه از قبل نسبت به همسرش مشکوک شده بود به این نتیجه رسید که این پول هم بلاشک صرف هووی نوظهورشان شده است. و آن مسافرت‌ها هم ماه عسل‌شان بود که آقا مجید با این پول برای همسر جدیدش تدارک دیده است. حالا هم کار بالا گرفته بود و الهام خانم تصمیم دارد جدا شود. هر چقدر هم که آقا مجید تلاش می‌کند او را قانع کند که از این کار منصرف شود فایده‌ای ندارد. گفتم: «شاید الهام خانم دارد اشتباه می‌کند. به این زودی چطور به این نتیجه رسید و حتی قصد جدایی دارد؟»
        آقای فلاح گفت: «اتفاقا خانم‌های همسایه و همسر خود من خیلی با او صحبت کردند، ولی حرف هیچ‌کس را قبول نمی‌کند. آخر کار هم یک خروار مجله آورد و ریخت جلوی خانم‌ها و گفت: «بفرمائید. بخوانید. هزار تا داستان واقعی این تو نوشته که مردا همین کارها رو کردند و به سادگی سر زن‌هاشون هوو آوردن و اونا هم نفهمیدن. اما من گول این مرد را نمی‌خورم.» یک صفحه از مجله‌ای را باز کرد و داد دست همسر من و گفت: «بخونش. شوهره همه طلاهای زن بدبختش رو به بهانه بدهکاری و چک برگشتی فروخت، بعد رفت واسه زن جدیدش خونه رهن کرد که راحت باشن.» صفحه دیگه‌ای رو باز کرد و گفت بیاین اینو بخونین. «آقا به بهانه مسافرکشی و کسب درآمد واسه خانواده تا نیمه شب بیرون می‌ماند و آخرش معلوم شد با همسر دیگرش وقت می‌گذرانده.» کلی هم بد و بیراه نثار ما مردها کرد و همه خانم‌ها رو تشویق کرد که داستان‌های مجلات رو جدی بگیرند و آنقدر به شوهرهاشون اعتماد نکنند تا سرشون کلاه نره! و به همین دلیل الهام خانم مصرانه بر جدایی پافشاری می‌کند.»
        ماشین را پاک کرده و نکرده، رفتم خونه. به سارا گفتم: «بیا می‌خوام یه چیزایی برات تعریف کنم.» و تمام شنیده‌ها را بدون کم و کاست برایش تعریف کردم. البته خیلی تعجب نکرد و فهمیدم الهام خانم قبلا در مورد مجلات و داستان‌های آموزنده‌اش برای سارا تعریف‌ها کرده بود. گویا الهام خانم از مشترکین دائمی چند مجله خاص بود و علاقه عجیبی به مطالب این مجلات داشت.
        تا چند روز همچنان دعواها و به تبع آن بی‌خوابی‌ها ادامه داشت. کم‌کم من و سارا نیز عصبی و پرخاشگر شده بودیم. تا اینکه شبی سکوت عجیب ساختمان توجه مرا جلب کرد. با خوشحالی به سارا گفتم: «خدا رو شکر آشتی کردند و به خیر گذشت» ولی سارا با چهره‌ای غمگین گفت: «الهام خانم چمدانش را بست و رفت منزل پدرش.» لبخند رضایت ناشی از تصور آشتی آنها به یکباره بر روی لب‌هایم خشک شد. چند ماه بعد وقتی الهام خانم در حال تخلیه وسائل منزل‌شان بود به سارا گفته بود که بالاخره از مجید جدا شده است. سارا می‌گفت تنها چیزی که در این اسباب‌کشی به نظر جالب می‌آمد، کارتن‌های مجلات مورد علاقه الهام بود.
        مجید که برای فروش خانه جهت پرداخت مهریه اقدام کرد تازه باورم شد که انگار داستان واقعیت دارد. بیچاره می‌گفت در حال بازگشت به منزل از خیاطی‌اش که در جنوب شهر واقع شده بود دزدان موتورسوار کیف حاوی پول‌ها و مدارکش را می‌دزدند. تمام مدت که الهام خانم در فکر هووی جدید به سر می‌برد، آقا مجید برای پیدا کردن آن پول تلاش می‌کرد و آن دو سفر هم در رابطه با شناسایی دزدان صورت گرفته بود. ولی هرچه به الهام خانم توضیح می‌داد او قبول نمی‌کرد.
        همین که به منزل برگشتم، مجله‌ای را روی میز دیدم. با تعجب به تیتر آن دقت کردم. «مرد هوس‌باز برای چهارمین بار ازدواج کرد.» مات و مبهوت به سارا خیره شدم. با شیطنت خندید و گفت: «از وسائل الهام خانم جامانده بود!

         


        5 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. مهدی
                ۰۳ مرداد ۹۱
                ۱۳:۰۲
          1.  
            امان از دست این خانمهای خیال پرداز و دهن بین !
           
          0
           
          0
          1.  
            واقعا زیبا نوشته بودید آخر مطلب رو با کنایه لطیفی تموم کرده بودبد. این فکر به ذهن میرسه که سارا هم بدبین شده باشه در کل منظور نویسنده خوب منتقل شده تاثیر مجلات این چنینی که واقعا مثل لبه تیغ برنده هستن بر زنان جامعه غیر قابل انکاره. دستتون درد نکنه.
           
          0
           
          0
          1.  
            اخه چرامردای خوب گیر زنای شکاک میفتن؟
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. هانیه
                ۰۲ شهریور ۹۱
                ۰۰:۵۷
          1.  
            متاسفانه داستان خیلی غیر واقعیه کدوم خانمی اونم خانم ایرانی فقط به خاطر سوءظنی که هرگز اثبات نشه طلاق میگیره! متاسفم که نویسنده این قدر زنها رو سطحی و احمق فرض کرده! اگر هم بر فرض این اتفاق بیفته لابد بهانه سریز شدن کاسه صبر خانمه بوده از بدرفتاری همسرش!
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. سحر
                ۰۲ شهریور ۹۱
                ۰۱:۱۰
          1.  
            چقدر هم زود آقاهه خونه رو میفروشه بابت مهریه! بعد از ماهها بالا پایین رفتن پله های دادگاه آخر به این نتیجه میرسند که خونه مستثنیات دین محسوب میشه و مهریه قسط بندی میشه با پیش قسط از ۵ سکه به بالا! هر چه مهریه سنگین تر پیش قسط بیشتر! مثلا تا ۱۲۰ سال بعضی باید مهریه بگیرند!!! بعد آقاهه خونه فروخته !!! اونم به خاطر آش نخورده! چه حرفا!!!!!!!!!
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷