1926
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. زهرا فرجی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۶)
            تعداد بازدید: 1926
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        صورت مسئله را در اتاق حبس کرده‌اند و دارند برایش تقدیر رقم می‌زنند.

        در اتاق زندانی شده‌ام. به نور آفتابی که قدرتمندانه از پنجره به درون اتاق می‌تابد نگاه می‌کنم. دستم را جلوی نور می‌گیرم و سایه دستم روی دیوار شکل می‌سازد. به سایه و نور فکر می‌کنم. با آنکه خنکی سایه همیشه دلنشین است، ترجیح می‌دهم خودم را در نور غرق کنم. چنان که تیرگی هیچ سایه‌ای نتواند راه بر بالیدنم ببندد. بیرون از اتاق داد و فریاد ادامه دارد. صورت مسئله را در اتاق حبس کرده‌اند و دارند برایش تقدیر رقم می‌زنند. حرف از شوهر دادن است و اینکه تا همین جا هم زیادی بوده و نباید می‌آمده‌ام. حرف از به حق بودن سنت‌های قدیم است و اینکه می‌گفته‌اند نباید دست زن کتاب داد. می‌گویند همان ۱۲ سال کافی بوده و تا اینجا ۴ سال را هم زیاده از حد آمده‌ام. به روزها و ساعات مدرسه و دانشکده که فکر می‌کنم، پر می‌شوم از عطش و لذت یادگیری تازه‌ترین‌ها. از خودم می‌پرسم مگر چندبار زندگی می‌کنیم؟ و ناخودآگاه می‌خوانم: زگهواره تا گور دانش بجوی...

         

        volume34_15.jpg
        در اتاق زندانی شده‌ام. روی تخت دراز می‌کشم و به سقف خیره می‌شوم. فکر می‌کنم طوری نشده و دیر یا زود صداها می‌خوابد. اصلاً چرا باید برای کسی مهم باشد که من ترجیح می‌دهم به جای تلف کردن چند سال دیگر در راهروهای دانشکده و حفظ کردن کتاب‌هایی که دیگری نوشته تا مغز مرا با آن پر کند، زندگی آرامی تشکیل بدهم و هم و غمم رسیدگی به همسر و فرزندانی باشد که قرار است آرامش روزهای آینده‌ام را در کنارشان بیابم؟ حرف سر این است که هنوز بعد از ۱۶ سال تحصیل، قدرت تشخیص ندارم تا بدانم فردای پرامیدتر در پایان کدام راه به انتظارم است. غلت می‌زنم و به در بسته خیره می‌مانم. فکر می‌کنم این چهار سال دانشکده هرچه نداشته، این را به من یاد داده که بدانم هرکدام از این کلمات مفاهیمی متفاوت در ذهن هر یک از ما دارند و فردای پرامید مادرم، اگر در پرهیز از قدم گذاشتن به راهی است که او رفته، برای من همان است که امروز من را به او پیوند می‌زند. بیرون از اتاق داد و فریاد ادامه دارد. صورت مساله را در اتاق حبس کرده‌اند و دارند برایش تقدیر رقم می‌زنند. حرف از تحصیلات عالیه است و توقع فامیل و حفظ آبرو و اینکه معلوم نیست چه کسی زیرپایم نشسته و دلم کجا بند شده که این همه بی‌پروا شوهر خواسته‌ام و عطای دانش را به این زودی به لقایش بخشیده‌ام. از خودم می‌پرسم مگر چندبار زندگی می‌کنیم که باید ز گهواره تا گور...
         

         


        6 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. سودابه
                ۰۲ مهر ۹۱
                ۰۲:۴۹
          1.  
            سلام خانم فرجی.خسته نباشید.(با این دید که نقد موجب ترقی است) واقعا این یک داستانک بود؟یا یک مقاله کوتاه!!. من هیچ تصویری ازاین دختر ندارم در من هیچ حس داستانی پیدا نشد.در فضا قرار نگرفتم .هیچ کنشی درداستان نیست. این دختر چرا منفعلانه نشسته تا برایش تصمیم گرفته بشود؟ سر در نیاوردم!.میدونید حتی در روستا هاهم دختران یاد گرفته اند تا ازحقو قشان دفاع کنند و پدر و مادرشان بدون رضایت دخترشان عملی انجام نمیدهند .در ضمن پیام داستان شما چیست؟من از خودم میپرسم مگر ازدواج سدی است برای تحصیل؟ لااقل اکثر زنانی که اطراف خودم میبینم بعد از ازدواج به درسشون ادامه داده اند که منافاتی با روند زندگیشان نداشته و خللی ایجاد نکرده.به نظرم کار شما اسکیچ یک داستانک است که برای باور پذیریش باید بارها از سر نوشته شود .سر کار خانم من اگر جای شما بودم در جهت روشن اندیشی قلم میزدم نه القای بد رفتاری و زندانی کردن یک انسان. ونتیجه گیری اینکه دختران؛ بدون هیچ منطقی وقتی فکر کنند کاری درست است حتی فرموده پیغمبرمان را هم به مضحکه می گیرند که اتفاقا راوی شمابعد از تحصیل تازه به این نتیجه می رسد که "از خودم می پرسم مگر چند سال زندگی می کنیم که زگهواره تا گور دانش بجویم ." اگر توضیحی دارید زحمت بکشید وجواب بدهید تا من از سر در گمی نجات یابم. ممنون می شوم .
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. زهرا فرجی
                ۰۳ مهر ۹۱
                ۰۳:۵۷
          1.  
            پاسخی به نظر سودابه
            سلام خانم فرجی.خسته نباشید.(با این دید که نقد موجب ترقی است) واقعا این یک داستانک بود؟یا یک مقاله کوتاه!!. من هیچ تصویری ازاین دختر ندارم در من هیچ حس داستانی پیدا نشد.در فضا قرار نگرفتم .هیچ کنشی درداستان نیست. این دختر چرا منفعلانه نشسته تا برایش تصمیم گرفته بشود؟ سر در نیاوردم!.میدونید حتی در روستا هاهم دختران یاد گرفته اند تا ازحقو قشان دفاع کنند و پدر و مادرشان بدون رضایت دخترشان عملی انجام نمیدهند .در ضمن پیام داستان شما چیست؟من از خودم میپرسم مگر ازدواج سدی است برای تحصیل؟ لااقل اکثر زنانی که اطراف خودم میبینم بعد از ازدواج به درسشون ادامه داده اند که منافاتی با روند زندگیشان نداشته و خللی ایجاد نکرده.به نظرم کار شما اسکیچ یک داستانک است که برای باور پذیریش باید بارها از سر نوشته شود .سر کار خانم من اگر جای شما بودم در جهت روشن اندیشی قلم میزدم نه القای بد رفتاری و زندانی کردن یک انسان. ونتیجه گیری اینکه دختران؛ بدون هیچ منطقی وقتی فکر کنند کاری درست است حتی فرموده پیغمبرمان را هم به مضحکه می گیرند که اتفاقا راوی شمابعد از تحصیل تازه به این نتیجه می رسد که "از خودم می پرسم مگر چند سال زندگی می کنیم که زگهواره تا گور دانش بجویم ." اگر توضیحی دارید زحمت بکشید وجواب بدهید تا من از سر در گمی نجات یابم. ممنون می شوم .
            سودابه خانم سلام. سپاس از خواندن مطلب و نکاتی که ذکر کردید. اول اینکه لابد نگاه و تعریف من و شما نسبت به داستان متفاوت است که در داستان یا مقاله بودن مطلب هم مانده‌اید (اشاره کنم به اینکه اصولاً این واژه داستانک را درک نمی‌کنم) و اگر بخواهم وارد این مقوله بشوم که تعریف من از داستان به کدام منابع برمی‌گردد و چرا و اینکه بگویم چطور این تعریف با نگاه شما منافات پیدا می‌کند می‌شود مثنوی صدمن کاغذ که از این مجال خارج است. برویم سراغ نقدها به مطلبی که خواندید و با سلیقه شما همخوان نبوده است. اول آنکه داستان من قصد ندارد هیچ تصویری اضافه‌تر از تصویر یک دختر تنها نشسته در اتاقی دربسته و در حال فکر را نشان بدهد. دوم آنکه کنش درونی در حال وقوع است و نباید انتظار دیگری داشته باشید. دو دختر با دو دیدگاه متفاوت در موقعیتی مشابه تصویر شده‌اند و هرکدام می‌دانند چه تصمیمی برای آینده دارند و چرا و فقط از این ناراحت‌اند که چرا دیگران نسبت به تصمیم گرفته شده جبهه دارند و فرصت دفاع هم بهشان نمی‌دهند. آن کلمه حبس هم اگر دقت کنید ربطی به زندانی کردن دخترها ندارد. در واقع اشاره دارد به بی‌توجهی نسبت به نظر خود فرد و تلاش برای به نتیجه رسیدن در حالیکه گوش شنوایی برای شنیدن حرف نفر اصلی ماجرا وجود ندارد. نه ازدواج سدی برای تحصیل است و نه تحصیل سدی برای ازدواج. اما این را من در داستان نارسایی که خواندید می‌گویم و شما به عنوان اصلی در زندگی آن را پذیرفته‌اید. اتفاقاً روستاهای ما که هیچ، روستاهای همه‌جای دنیا هنوز پاسخ روشنی برای این معادله ندارند. من نمی‌دانم شما از کدام روستاها حرف می‌زنید، اما اطراف من پر از دخترهای روستازاده‌ و شهرنشینی است که در همین دنیای مدرن و پیشرفته امروزی و در عصر علم و تکنولو‍ژی و دهکده جهانی، همچنان درگیر راضی کردن خانواده‌اند برای به کرسی نشاندن حرف خود برای ادامه تحصیل یا ازدواج یا داشتن هردوی اینها به شکل همزمان. نقطه دید خود را که عوض کنید، حرف دختر دوم تمسخر گفته هیچ بزرگی نیست. بلکه اشاره‌ای بسیار نامرئی و غیرمستقیم است به اینکه علم تنها در دانشگاه و در قالب تحصیلات عالیه ارائه نمی‌شود و خود زندگی هم عرصه‌ای بی‌پایان برای آموختن دانش است. دانشی که اتفاقاً در هیچ دانشگاهی نمی‌شود به آن دست یافت. منظورتان از قلم زدن در راه روشن اندیشی را هم متوجه نمی‌شوم. نوشته‌ام تلاش داشته با اشارات ظریف از بازی نور و سایه گرفته تا حبس دخترها و تضاد انتخاب‌شان و تاکید بر اهمیت آموختن از گهواره تا گور، مخاطب را به سمتی سوق بدهد که بیاموزد هرگز نمی‌شود برای آدم‌ها در هر مقام و گروه و نژاد و مذهبی که هستند، نسخه واحد نوشت و در عوض باید شیوه احترام به انتخاب دیگری را آموخت، حتا در آنجا که این انتخاب خلاف میل فردی ماست. با اینهمه اگر نوشته تا این اندازه عقیم بوده که هیچکدام اینها به چشم نیامده و پیوست کردن نویسنده به خود را تا این اندازه می‌طلبد، عذر تقصیر.
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. سودابه
                ۰۵ مهر ۹۱
                ۰۲:۱۵
          1.  
            سلام خانم فرجی عزیز .خیر اینطور نیست که باید مطلب تان به شما سنجاق شود .جنابعالی بسیارتوانا هستید .ولی چون قبلا داستان آتش در نیستان شما را خوانده بودم کمی تعجب کردم.فکرمیکنم توضیحات شما همان دغدغه های من باشد با دونگاه متفاوت.البته داستان مال شماست وطبعابا نگاه شما نوشته شده. من می دانم که شما تعریف داستان مینی مال /فلش فیکشن/یا داستان کوتاه را می دانید . خواستم بدانید من هم نا آشنا نیستم. از اینکه درباره داستانتان توضیح دادیدو توجه به نقدم کردید ممنونم . و منتظر داستانهای شما در شماره های آینده ام.
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. معصومه
                ۰۵ مهر ۹۱
                ۰۸:۳۲
          1.  
            با سلام حضور خانم فرجی داستان شما بسیار کوتاه وکامل توانسته است یکی از مشکلات زنان جامعه امروز ما را به تصویر بکشند . فکر می کنم اگر ما زنان خود قدری واقع گرایانه به جامعه وخانواده نگاه کنیم به این مشکلات بیشتر پی خواهیم برد. با تشکر. اجرتان با خدا
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. زهرا فرجی
                ۰۵ مهر ۹۱
                ۲۳:۲۸
          1.  
            پاسخی به نظر سودابه
            سلام خانم فرجی عزیز .خیر اینطور نیست که باید مطلب تان به شما سنجاق شود .جنابعالی بسیارتوانا هستید .ولی چون قبلا داستان آتش در نیستان شما را خوانده بودم کمی تعجب کردم.فکرمیکنم توضیحات شما همان دغدغه های من باشد با دونگاه متفاوت.البته داستان مال شماست وطبعابا نگاه شما نوشته شده. من می دانم که شما تعریف داستان مینی مال /فلش فیکشن/یا داستان کوتاه را می دانید . خواستم بدانید من هم نا آشنا نیستم. از اینکه درباره داستانتان توضیح دادیدو توجه به نقدم کردید ممنونم . و منتظر داستانهای شما در شماره های آینده ام.
            ممنونم. امیدوارم نوشته های بعدی را هم مورد نقد و بررسی قرار دهید. چون به هرحال بدون این بحث و گفتگوها رشدی حاصل نمی شود.
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. زهرا فرجی
                ۰۵ مهر ۹۱
                ۲۳:۳۱
          1.  
            پاسخی به نظر معصومه
            با سلام حضور خانم فرجی داستان شما بسیار کوتاه وکامل توانسته است یکی از مشکلات زنان جامعه امروز ما را به تصویر بکشند . فکر می کنم اگر ما زنان خود قدری واقع گرایانه به جامعه وخانواده نگاه کنیم به این مشکلات بیشتر پی خواهیم برد. با تشکر. اجرتان با خدا
            سپاس از توجه شما و ممنون بابت یادداشتی که روی مطلب گذاشته اید.
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷