1661
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. مسعود فرجي
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۱)
            تعداد بازدید: 1661
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        باور کن بزرگترین خیانت مخفی‌کاری و دروغه

        قرار گذاشتیم تا همه‌چیز بین‌مان تمام نشده به کسی چیزی نگوییم، اما مثل باقی قرارهایمان که زیرش زدیم این را هم تقریباً همه به جز خانواده‌هامان می‌دانستند. برای همین رفتم دنبالش تا باهم برویم به جشن تجدید ازدواج پدر و مادرم. ازدواجی که پنجاه سال دوام آورد و نتیجه‌اش شد یک میوه کال به درد نخور برای این زن و شوهر که نیم قرن عاشق هم بوده‌اند.
         پنجاه سال بدون خیانت. برای من نه ماه هم طول نکشید. نمی‌دانم چطور همه‌چیز به هم ریخت. فقط می‌دانم یک‌دفعه پیش آمد و خیلی سریع مراحل‌اش را طی کرد. انگار یکی شیر سماور را تمام شب باز گذاشته باشد. از یک روز صبح. وقتی مانا داشت از شکرریز شکر سرریز می‌کرد در چایی‌ام و من گفتم نریز.
        چی؟
        می‌خوام تلخ بخورم.
        همیشه شیرین می‌خوردی.
        از شب پیش خیلی پیاز خورده بودم و دهانم حسابی بو گرفته بود. سعی می‌کردم نگاهش نکنم تا نفهمد و نگران شود. عادت روزانه‌اش بود سر کوچکترین مساله نگران شود و تا شب پدرت را در بیاورد. صبح نعنا جویده بودم بدتر شده بود. حالا به بوی پیاز بوی نعنا هم اضافه شده بود. دلم پیچ می‌زد. حالم اصلاً خوب نبود. شاید چای بتواند درستش کند. اما قند نمی‌تواند.
        انقدر سخته بذاری هر طور خواستم چایی‌ام رو بخورم؟
        حرفی نزد. چای را هل داد سمتم و ناگهان همه‌چیز سرعت بیشتری گرفت. دیگر کم‌تر باهم حرف زدیم. حوصله هم را نداشتیم. حرفهامان تبدیل شد به نق‌نق و غرغری مدام درباره دوستان و طرز رفتار و بی‌توجهی‌هامان به دیگری. بعد فاز ماجرا عوض شد. تبدیل شد به اهمیت به من، به توجه به خواسته‌های من ، به پخته‌شدن غذاهای مورد علاقه من، اما این فاز هم خیلی زود عوض شد و تبدیل شد به او، علایق او و خواسته‌هایش. بعد از آن دیگر سکوت بود اغلب. تا اینکه یک شب بعد از مسواک نیش‌اش را باز کرد و گفت من بهت خیانت کردم. و بعد خیلی راحت و آسوده، آرام‌تر از هر شب، خیلی راحت خوابید، آن هم در کنار من. و من تا خود صبح از حسادت خواب به چشمانم نیامد و به چهره آرام او در خواب نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم کی و کجا و چرا اینطور شده و چطور نفهمیدم و چرا به من چنین چیزی گفت و چرا امشب و چرا فکر نکرد حرف زدن تا این اندازه خلاصه و خبری در مورد چنین موضوعی چقدر دور از انصاف است و چطور توانسته اینقدر راحت بخوابد؟ تحمل بودن او با کس دیگری آن هم فقط به خاطر یک لیوان چای و چند پر پیاز را نداشتم. او هم این را خوب می‌دانست. اینجا بود که همه‌چیز تمام شد.

         

        volume35_32.jpg
        پدرم بعد از مراسم دستم را گرفت و برد گوشه‌ای، خیلی بی‌دلیل از زندگی‌ام پرسید. گفتم خوب است. دارد بهتر هم می‌شود. بهش تبریک گفتم و تاکید کردم وقتی به زندگی او و مادر نگاه می‌کنم اشکم در می‌آید. پرسید انقدر زجرآور است؟ گفتم چه؟! گفت زندگی در کنار کسی که دوستش داری! و تازه فهمیدم چه تاکید مسخره‌ای کرده‌ام روی تداوم زندگی مشترک او و مادر و اشکی که احمقانه سرازیر است!
        - نه. افتخار می‌کنم. چطور می‌شود دو آدم پنجاه سال کنار هم بمانند و هیچوقت به هم خیانت نکنند.
        جواب داد نمی‌شود . شاخ درآوردم. پس شما چطور توانستید؟
        ما کنار هم زندگی کردیم. اما خیانت هم کردیم. سال اول دبیرستانت را یادت می‌آید؟ همان سالی که مادرت از مدیریت مالی شرکت کنار گذاشته شد؟
        یادم می‌آمد. بعد از اخراج مادرم دوماه تمام افسرده بود، اما به همان سرعت هم خوب شد.گفتم یادم است.
        -من پرونده‌های مالی‌ رو دست‌کاری کردم و بعد هم به هیات مدیره گزارش دادم. چون دلم نمی‌خواست زنم تو اون شرکت آشغال کار کنه و بذارم اونا باهاش مثل بقیه کارکنان سطح بالاشون که بعد از یک مدت با یک پاپوش بزرگ روانه زندان می‌شدن رفتار کنن. دوماه تمام چیزی بهش نگفتم، اما بعدش دیدم نمی‌شه. دیدم انقدر به این شغل وابسته شده بوده که داره زندگی‌مون رو فدا می‌کنه. به خودم گفتم باید بدونه. برای همین چیزهایی که لازم بود رو بهش گفتم. همه‌چیز رو. اون موقع هم مثل تو حرف می‌زد. می‌گفت به من خیانت کردی. گفتم کور خوندی. تو نمی‌دونستی اونا چه نقشه‌هایی برات داشتند. تو به این کار می‌گی خیانت؟ من می‌گم فداکاری. من کاری به ضرر تو انجام ندادم، تازه وقتی کاری رو انجام بدی و پنهان بمونه اون خیانته. هفته بعدش دو روز خونه نیومد. وقتی اومد گفت بهت خیانت کردم و تمام ماجرارو برایم تعریف کرد. تو چشماش رقابت موج می‌زد. گفت حالا که بهت گفتم دیگه خیانت نیست نه؟ من رو انداخت تو چاله‌ای که خودم کنده بودم. زنا دوست دارن بهشون توجه شه. همه‌چیز رو بدونن. قدرت دست‌شون باشه. باید قدرت رو داد دست‌شون. نه اینکه ازشون ناراحت شد. گفتم نه. خیانت نیست. تصمیم توئه. ممنون که بهم گفتی. بعد از اون هر کاری می‌کنیم به هم می‌گیم. شما جوونا به تصمیم‌های همدیگه می‌گید خیانت. اما بزرگترین خیانت مخفی‌کاری و دروغه. پس اگه می‌خوای پنجاه سال دوام بیاری و خودت و یه نفر دیگه رو اذیت نکنی، خیانت بکن، اما دروغ نگو، کاری که تو انجام می‌دی تصمیم توئه و تو براش دلایلی داری، حتی اگه این کار جدایی از همسرت باشه، اما بذار اونم دلایل‌ات رو بدونه.
        و بعد شروع کرد از خیانت‌های جور واجور خودش و مادرم تعریف کردن. کارهای وحشتناکی کرده بودند. اما بازهم سالگرد ازدواج‌شان را جشن می‌گیرند. آخرش گفت: یادمان رفت این یک موضوع رو یاد تو بدیم. فکر می‌کردیم خودت بفهمی. ادامه حرفش را خورد، اما می‌دانستم چه می‌خواهد بگوید. من نمی‌توانم مثل آنها باشم.
        شب موقع برگشت بالاخره به خودم جرات دادم و از مانا پرسیدم منظورت چی بود گفتی به من خیانت کردی؟
        زد زیر خنده. داشتم سرخ می‌شدم از این سئوال و او انگار مدت‌ها منتظرش بود. بعد از چند دقیقه که توانست خودش را جمع کند گفت: تو نمی‌دونی خیانت چیست؟
        می‌خوام کامل بدونم چه اتفاقی افتاده.
         با تمام جزئیات می‌خوای بشنوی؟
        سئوال رو با شیطنت خاصی گفت که سرخ‌ترم کرد. نمی‌دانستم می‌خواهم بشنوم یا نه! هیچوقت پدرم سرلوحه من نبود، اما باید می‌دانستم اقلاً با کی بوده است.
        تا جایی که لازم است را بگو. جزئیات‌اش برایم مهم نیست.
        گفت: تمامش را می‌گویم. من زیر قول‌مان زدم و تمام ماجرای بی‌توجهی و دعوای‌مان را به پدر و مادرت گفتم. آنها گفتند دو ماه است که از هم جدا شده‌اند. بدون اینکه به ما بگویند. نمی‌توانند بگذارند ما هم همین‌کار رو با اونا بکنیم.گفتند این ماجرا رو حل می‌کنند . و قرار بود امشب این ماجرا حل شه.
        ای خدا! آنها جدا شده‌اند؟ چرا من نباید می‌فهمیدم مراسم امشب برای ماست!
        بازهم همه‌چیز ساکت شد. فقط صدای خیابان می‌آمد و شب. من چیزی نداشتم بگویم. بازهم دلم داشت پیچ می‌زد.
         


        1 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. ۱۳ آبان ۹۱
                ۰۲:۰۱
          1.  
            خیلی خوب بود...
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷