1116
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. زهرا فرجي
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۱)
            تعداد بازدید: 1116
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        ازدواج، زمان انسان اولیه و زمان ما و زمان شما ندارد.
        دخت ایران- مادر نشسته بود پشت میز وسط آشپزخانه و مستقیم به چشم‌هایش نگاه می‌کرد و منتظر بود. مجبور شد کوتاه بیاید. روبروی مادر نشست. به بهانه‌ای قانع‌کننده فکر کرد: خوشم نیامد، باهم جور نبودیم، معیارهامان فرق داشت. اما دهان که باز کرد هیچ‌کدام این کلمه‌ها یاری نکردند.
         
        - هنوز زود است.
         
        - دو هفته وقت داشتی. چطور زود است؟
         
        - برای ازدواج زود است. من آماده نیستم.
         
        - ازدواج آمادگی نمی‌خواهد. ما از نه سالگی برایمان خواستگار می‌آمد، کسی نمی‌پرسید آماده هستی یا نه. خودم...
         
        - می‌دانم. خودتان چهارده سالگی شوهر کردید. 
         
        - حالا تو چند سالت است؟
         
        - به سن و سال نیست.
         
        - هست. هر چیزی وقتی دارد. از وقتش که بگذرد دیگر نمی‌شود انتظار داشت نتیجه خوب باشد.
         
        - من دارم درس می‌خوانم.
         
        - بخوان. کسی جلویت را نگرفته. به خودش و مادر و پدرش هم گفته‌ام شرط‌هایی داری که باید قانونی شوند. 
         
        - کار هم هست...
         
        - این را هم می‌دانند. ندانسته که در خانه آدم را نمی‌زنند. مطمئن باش بیشتر و دقیق‌تر از ما تحقیق کرده‌اند. مثل خود ما که برای برادرت رفتیم خواستگاری. هزار مرتبه بالا و پایین نکردیم؟
         
        - موضوع این نیست.
         
        - یعنی خوشت نیامد؟ چون ظاهر و قیافه‌اش که اشکالی نداشت. خانوادگی هم که زیاد فرقی نداشتیم. درسش هم که تمام‌شده. سربازی هم که رفته. کار خوب و درآمد مناسب هم که دارد. آدم خوش‌رو و خوش‌زبانی هم که هست. به نظر پرتلاش و مستقل هم می‌رسد. چیزی گفت که شک کردی؟
         
        - چرا باید مشکل از طرف او باشد؟! من خودم آماده نیستم.
         
        - همین آماده نیستم را برایم توضیح بده. طوری که بفهمم. 
         
        - نمی‌دانم! تصور اینکه بخواهم باکسی خارج از خانواده خودم احساس نزدیکی کنم برایم سخت است. کسی که هیچ خاطره مشترکی با او ندارم. کسی که شاید هیچ حرف مشترکی با او پیدا نکنم. 
         
        - برای اینکه سرت با تصور گرم شده! آدم برای این چیزها تصور را کنار می‌گذارد و می‌رود وسط معرکه. من وقتی شوهر کردم حتی نمی‌دانستم شوهر یعنی چه! آن وقت تو در ۲۴ سالگی و این همه سال درس خواندن و چهار سال تجربه کار در جامعه هنوز نشسته‌ای آمادگی خودش از راه برسد؟!

        - زمان شما خیلی فرق می‌کرد.
         
        - ازدواج، زمان انسان اولیه و زمان ما و زمان شما ندارد. اول و آخر شریک شدن زندگی باکسی خارج از دایره خانواده است. 

        - من هیچ کاری بلد نیستم. از یک غذا پختن ساده تا باقی چیزها.

        - یاد می‌گیری. همه ما اولش غذا سوزانده‌ایم تا یاد بگیریم. 

        - من نمی‌دانم از زندگی چه می‌خواهم!

        - چه بهتر. ازدواج که کردی، دوتایی فکرها را روی هم می‌گذارید و به یک نتیجه به درد بخور می‌رسید.

        - بعید می‌دانم هیچ مادری این قدر به دخترش اصرار داشته باشد زودتر ازدواج کند. شما که خودت دل خوشی از زندگی مشترک نداری نباید...

        - ماجرای آن دل خوش نداشتن با این اصرار زمین تا آسمان فرق دارد. تو دختر ۱۴ ساله نیستی. این‌هایی هم که گفتی بهانه‌های خوبی برای فرار از اصل ماجرا نیست. اصرار من هم برای این است که تجربه دارم و بهتر از تو می‌فهمم یک چیزهایی چقدر وابسته به زمان درست‌اند. 

        - حالا منم که باید توضیح بخواهم انگار!
         
        - ساده است. الان گزینه‌های انتخاب بیشتری در اختیارداری. فکر می‌کنی همین طور باقی می‌ماند، اما اشتباه می‌کنی. گزینه‌ها روزبه‌روز کمتر می‌شوند. تو هم روزبه‌روز آماده‌تر و متوقع‌تر و حساس‌تر. آن وقت این شاهراه پر رفت‌وآمد امروز آب می‌رود تا بشود یک کوچه تنگ و بن‌بست. تازه اگر در آن کوچه هنوز گزینه مناسبی مانده باشد، توانایی و شادابی ساخت یک زندگی پرشور در وجود تو نیست. چرا؟ چون کلی اتفاق برای جسمت می‌افتد که نمی‌توانی ببینی، اما اثرش را روی زندگی می‌گذارد. 

        - این جسم که گفتید را قبول دارم. اما ذهن هم باید آماده باشد یا نه؟

        - آن را خودت باید آماده کنی. تنبلی خودت بوده که هنوز آماده نیست. وگرنه دختر باید از ۱۸ سالگی ذهنش آماده ازدواج باشد. 

        - دختر ۱۸ ساله هر تصمیمی بگیرد اشتباه کرده. 

        - این قدری که تو محکم می‌گویی عمومیت ندارد ولی خوب، من هم نمی‌گویم نه. تو هم که ۱۸ سالت نیست. من هم هستم تا باتجربه‌ام روی تصمیمی که گرفتی نظارت کنم. همین بس نیست؟

        - نه. نیست. می‌خواهید مجبورم کنید بگویم حق با شماست، اما نمی‌توانم. 

        - هیچ مادری بد بچه‌اش را نمی‌خواهد. من هم قصد ندارم به کاری مجبورت کنم. فقط دارم متوجه‌ات می‌کنم که اگر اشکال را در خودت می‌بینی باید برای آن راه‌حل پیدا کنی. اشکالی که به موقع رفع نشود، زندگی‌ات را از هم می‌پاشد. 
         
        مادر که نگاه برداشت و بلند شد، نفسی راحت کشید. می‌دانست مادر حق دارد. می‌دانست بهانه‌هایش تا ابد پذیرفته نمی‌شوند. حتی مشکل اصلی را هم می‌دانست. خاطره وحشتناک آن بعدازظهر پاییزی در زیرزمین خانه همسایه وقتی فقط هشت سالش بود، هرگز از ذهنش پاک نمی‌شد. گرچه نمی‌شد از آن به عنوان تجاوز جنسی یادکرد، اما تاثیرش چیزی کم از آن نداشت. آن‌قدر عمیق بود که تا امروز باقی بماند و او هرگز به هیچ مردی تمایل حس نکند و نخواهد به ازدواج یا هر چیزی شبیه آن فکر کند. اما کدام این‌ها را می‌شد حالا بعد از گذشت ۱۶ سال از آن ماجرا برای مادر گفت؟ به مادر حق داد. هرچقدر هم حق با او بود، باید برای رفع اشکال تلاش می‌کرد. حالا که از غرق شدن در کار و درس نتیجه نمی‌گرفت، بهترین راه روبرو شدن با این ترس ۱۶ ساله بود. فکر کرد: همین فردا یک مشاور پیدا می‌کنم. از پشت میز بلند شد و رفت کنار مادر ایستاد که خودش را با شستن ظرف سرگرم کرده بود.

        - فکر می‌کنی می‌شود چند هفته دیگر منتظر بمانند؟

        - برای شنیدن همین بهانه‌ها؟

        - نه. قول می‌دهم بهانه در کار نباشد. صبر کنند تا به جواب برسم... ولی نه اینکه قول داده باشم جوابم مثبت است.
         
        مادر نگاهش کرد و لبخندی شوخ چهره‌اش را پر کرد.
         

        1 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. دانشجو
                ۰۲ آذر ۹۳
                ۲۲:۲۱
          1.  
            خیلی خوب فوبی را شرح دادی
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷