933
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. زهرا فرجي
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۰)
            تعداد بازدید: 933
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        مادر می‌گفت خانه سمانه فرقی با یک مهدکودک نیمه‌خصوصی ندارد.

        دخت ایران- تقصیر خودش بود. بس که حرف خانه سمانه را زده و گفته بود آنجا چقدر به همه‌شان خوش می‌گذرد. سمانه، مثل او شش سال داشت و فرزند سوم یک خانواده هفت نفره بود که در همسایگی زندگی می‌کردند. دو خواهر بزرگ‌تر داشت و دو برادر کوچک‌تر. به جز او، گاهی دختر و پسر یکی دیگر از همسایه‌ها هم با آن‌ها هم بازی می‌شدند و این یعنی هشت بچه قد و نیم قد در یک خانه. برای مادر که تعریف می‌کرد، هیجان‌انگیزتر می‌شد. مادر می‌گفت خانه سمانه فرقی با یک مهدکودک نیمه‌خصوصی ندارد. مادر بدش نمی‌آمد او گاهی با آن‌ها هم‌بازی شود اما از اینکه هر روز برای رفتن به آنجا اجازه بگیرد هم خوشش نمی‌آمد. در قوانین خانه آن‌ها برای هر چیزی حد و حدودی وجود داشت. مثل خانه سمانه نبود که هرچقدر دوست داشته باشی تلویزیون نگاه کنی، بازی کنی، بیدار بمانی و هیچ‌کس هم نباشد اعتراضی کند. برای همین خوشایند بود و باعث می‌شد مدام حرفش را بزند.

        روزی هم که به مادر گفت از تنها بازی کردن در این خانه بدش می‌آید، فقط می‌خواست برای رفتن به خانه سمانه اجازه بگیرد. واقعاً که بد نبود. خلوت سه نفره این خانه را با هیچ‌چیز در دنیا عوض نمی‌کرد. اصلاً هر بار که از خانه سمانه برمی‌گشت به خودش می‌گفت چه خوب که خانه آن‌ها خلوت است و کسی کاری به کارش ندارد و مجبور نیست اتاق و وسایل بازی را باکسی شریک باشد. اما این قدر حرف خانه سمانه را زده بود که حالا خلوت خانه خودشان هم داشت از بین می‌رفت. و این را دوست نداشت. فکر اینکه همه آن تصورات در مورد اجبار برای تقسیم اسباب‌بازی و اتاق با یک بچه دیگر دارد واقعی می‌شود از سرش بیرون نمی‌رفت. شب قبل را تا صبح کابوس دیده و گریه کرده بود. نه اینکه قبل از آن نظرش را نپرسیده باشند. یادش بود که این اواخر مدام درباره داشتن خواهر یا برادر با او حرف می‌زدند. فقط فکر نمی‌کرد جدی باشد. فکر می‌کرد از بس درباره سمانه و خواهر و برادرهایش حرف زده، این‌ها را می‌پرسند. تا همین دیروز خیالش راحت بود که این قلعه کوچک آرامش با مادر و پدر انحصاری است. اصلاً فکرش را هم نمی‌کرد به خاطر آن حرف‌ها بخواهند برایش خواهر و برادر دست و پا کنند. اصلاً خواهر و برادری که این همه کوچک‌تر از خودش باشد را می‌خواست چه کار؟!

        ***
        تمام بعدازظهر را بدون توجه به گذشت زمان در اتاق بود. وقتی مادر خبر داد سمانه آمده و از او سراغ می‌گیرد، تازه یادش افتاد قرار بوده برای بازی به خانه آن‌ها برود. با اینکه هنوز هیجان بازی کردن با سمانه و خواهر و برادرهایش باقی بود، اما دوری از این موجود کوچک دوست‌داشتنی را هم تاب نمی‌آورد. لحظه‌شماری می‌کرد برای اینکه برادر بزرگ شود و باهم سراغ هم‌بازی‌ها بروند. با اینکه سمانه کلی خاطره از بزرگ شدن برادرهای کوچک‌تر تعریف کرده بود، تجربه خواهری کردن برای او فرق داشت. این برادر کوچک در تمام هفته‌هایی که از ورودش به خانه می‌گذشت، هیچ شبی آن‌ها را با گریه و جیغ از خواب بیدار نکرده بود. خلوت سه نفره از بین رفته بود، اما چیزی جدید جایش را پرکرده بود که این هم لذت داشت. حالا برای هر کاری که قرار بود در خانه انجام شود، نظر او هم پرسیده می‌شد. خواهر بزرگ‌تر شده بود. مقامی که فکر می‌کرد دوستش نخواهد داشت، اما حالا به آن افتخار می‌کرد.

        ***

        سمانه پا روی پا انداخت و نگاهش کرد.

        -   باور کن هنوز نمی دونی خونه پر از بچه یعنی چی.

        -  (خندید) یعنی خونه سمانه اینا!!! یادم نرفته چقدر هر روز خدا با مامان بیچاره می‌جنگیدم که اجازه بده بیام خونه تون.

        -   تو از دور می‌دیدی. ما هم آرزوی موقعیت تو رو داشتیم. حتی بعد از به دنیا اومدن داداشت. شاهزاده بودی واسه خودت.

        -   بده آلان کلی خاله و عمه شدی؟ بده هرچی بشه کلی خواهر برادر داری به دادت برسن؟ اونوقت ما فقط دوتاییم با کلی گرفتاری.

        -   خاله و عمه که اسمه فقط. بعدم آلان هرکی گرفتار زندگی خودشه. آدم روش نمیشه از کسی کمک بخواد. دلت خوشه تو.

        -   شاید. نمی دونم. برای من تجربه بودن تو خونه شما خیلی خوب بود. فکر کنم یه جورایی همون وقتا تصمیم گرفتم به یکی دوتا بچه قانع نشم!

        سمانه خندید اما حرفی نزد. هردو می‌دانستند واقعیت چیز دیگری است. سه سال قبل که برادر در تصادف از دست رفت، زندگی به کل برایش عوض شد. دوباره مرکز توجه مادر و پدر شده بود. مقام خواهر بزرگ‌تری دیگر وجود نداشت. شده بود تنها فرزند خانواده که باید حواسش به همه چیز جمع می‌ماند. برنامه‌های زندگی‌اش به هم ریخت. بین رفتن دنبال بلندپروازی‌های خودش و ماندن و مراقبت از مادر و پدر به دومی پایبند ماند. برای اولین بار حسرت خورد چرا فقط دوتا بچه بودند؟ خودش هم می‌دانست تجربه کودکی نیست که وادارش کرده بگوید یکی دو بچه کم است.

        سمانه از جا بلند شد و درحالی‌که آماده رفتن می‌شد گفت:

        -  سالم باشن و برات بمونن، چه یکی، چه ده تا. من که از خیر یکی دوتای خودمم می گذرم. شده جریان مرغ همسایه.

         


          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷