903
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. خدیجه آقایی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۰)
            تعداد بازدید: 903
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        زن جوان‌تر از آن است که بچه‌ها را درک نکند، اما نه آن‌قدر جوان که بچه‌ها درکش کنند.
        دخت ایران- زن با همان چشم‌های خواب‌زده همیشگی و با دهانی که به تلخی‌اش عادت کرده است در محوطه فضای سبز اطراف خانه‌اش در حال قدم زدن است. با همه همسایه‌ها خوش‌برخورد است. از وقتی تابلوهای ورود حیوانات خانگی ممنوع را در چمن‌ها زده‌اند، خوش‌برخوردتر هم شده است. به‌جز «بنجی»، سگ چشم‌سیاه و پشمالوی کوچولویش، کسی با او بیرون نمی‌آید، کسی برای با او بودن التماس نمی‌کند و کسی به او نیاز ندارد. دختر و پسرش هم به او نیاز ندارند، نه دور سفره نشستنی در کار است، نه درد دل کردنی و نه مشورتی و نه حتی گله و شکایتی. حتی وقتی پسر، با خواهرش به خاطر دیر آمدن به خانه گلاویز است، به او برای پادرمیانی نیاز ندارند. زن جوان‌تر از آن است که بچه‌ها را درک نکند، اما نه آن‌قدر جوان که بچه‌ها درکش کنند.
         
        نیم ساعتی هست که ساعت ملاقات تمام‌شده است، زن از شلوغی دوروبر هم‌تختی‌اش کلافه نیست. از تنهایی خودش هم! آنها ملاقات‌کنندگان را بین خودشان تقسیم کرده‌اند، وقتی نگهبان بیمارستان انبوه برادرها و خاله‌ها و دایی‌ها را از اتاق بیرون می‌کند، تازه موقع شنیدن داستان هرکدام است:
         
        «این زن داداش آخریم خیلی قبولم داره، منم خیلی دوستش دارم، امروز که هر سه تا داداش‌هام رو کنار خانوم‌هاشون دیدم خیلی کیف کردم، دور همی‌هامون خیلی لذت بخشه!»
         
        زن دهان تلخ همیشگی‌اش را می‌مکد و با خودش می‌گوید: «چه جوونای سرخوشی، چقدر به هم شبیه‌اند.»
         
        هم‌تختی، ادامه می‌دهد: «به مادرم سخت گذشت تا چهارتایی‌مون بزرگ شدیم، همه قد و نیم قد....عوضش به ما خیلی خوش گذشت!»
         
        دهان تلخ را با آب لیوان کنار تختش نم می‌‌زند و می‌گوید: «دختر تو چند تا زن‌دایی داری؟ چرا تمام نمی‌شوند یک هفته است زندایی‌ها و خاله‌هایت تمام نشده‌اند!»
         
        خندید و گفت: «خدا را شکر کن زن‌عموها و عمه‌ام خبر نشده‌اند! البته این زندایی‌ها و خاله‌ها نصفشون مال من نصفشون مال همسرم!»
         
        زن، پتو را روی سرش می‌کشد و به چشم‌های «بنجی» فکر می‌کند که تلفنش چرت او را پاره می‌کند. گوشی را پیدا می‌کند و سعی می‌کند صدایش را صاف کند، «سلام نسرین جان، چطوری؟ خوبی؟ رفتی استخر؟ منم خوبم. امشب؟ 
         
        امشب خونه خواهرم هستم. فردا؟ فردا مهمون دارم، شمام بیایین خوشحال میشم. صدام؟ خوب کمی گلو درد دارم! قربانت بچه‌ها رو ببوس!»
         
        زن باز سعی می‌کند با چشم‌های بنجی خواب را صدا کند که دوباره تلفنش زنگ می‌خورد....
         
        از حال و روز خود به هیچ‌کس نگفته است. همیشه روزگار همین‌طور بوده است؛ کسانی بوده‌اند که دوستش داشته‌اند، ولی چاره‌ای برای تنهایی‌اش نبوده‌اند، مثل پدرش که امروز مرتب زنگ می‌زند و گویا از ناخوشی دختر بو برده باشد، اصرار دارد که در تعطیلات آخر هفته او را ببیند. و کسانی هم بوده‌اند که دوستش نداشته‌اند یا او این‌طور فکر می‌کرده و بودن در کنار آنها به تشریفات طی شده است....
         
        تنها یک دوست باوفا، بی توقع، مطیع. برای زن مانده است، دوستی که دوستیش پشت و رو ندارد...آخ که چه دل‌تنگش شده است!
         

          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷