از همان دفعه اولی كه سوار قطارهای مترو شدم، از آن بدم میآمد، به دلایل مختلف، كه یكی از آنها عدم تنوع قطارها بود. هیچ عكس یا پوستری تا انتهای مسیر نبود و همقطاران هم كه مانند اتوبوس، مسیر زیادی را همراهت نبودند تا بحثی یا حرفی پیش بیاید و جو عوض شود. تنها تفریح ما هر از گاهی صدای جیغ بود! كه هر بار با كلی پرس و جو متوجه میشدیم كه كسی بین درها گیر كرده و این اواخر هم از تنوعش كم شده بود، چون مردم یاد گرفته بودند كه موقع شنیدن صدای بوق، باید از درها فاصله بگیرند.
اما تازگیها مترو جذاب شده، هم از جهت تنوع كه قوطیهای نوشیدنی را به جای دستگیره آویزان كردهاند و هم از نظر رنگ و وارنگی كه هر ایستگاه با كلی انرژی و هیجان، هرچه فروختنی است را میفروشند؛ از بند كفش گرفته تا انواع لوازم زندگی و صد البته ارزان قیمت.
امروز وقتی هنوز چشمانم از خواب باز نشده بود، اول خط سوار قطار شدم و چندی نگذشته بود كه فروشندهای با صدای بلند و رسا انواع مختلف شال را به عرضه گذاشته و چراغ اول سفر را روشن كرده بود!
- «انواع مختلف شال، هم متراژ زیاد، هم جنس خوب و هم تنوع رنگ در حد المپیك، خانم ها در 70 رنگ، كسی میخواد بدم ببینه؟ خانم شما نمیخواهید؟»
- «نه، من دیگه از تنوع رنگ خوشم نمیآد؛ یعنی اصلا برام مهم نیست، حالا شال آبی باشه یا قرمز یا صورتی یا نارنجی، من اصلا بیرنگ میخوام! شاعر هم میگوید: چون كه بیرنگی اثر رنگ شو/ موسیای با موسیای در جنگ شو! (البته خودم هم ربط شعر به بحث رو نفهمیدم!) من شال بیرنگ میخواهم كه هیچ مغازهای نداره، حتی اگه 70 تا تنوع داشته باشه! شما دارین؟!»
- «نه! چقدر دلتون پره، ولی به نظرم یه تنوع بدین به زندگیتون بد نیستا!»
این را گفت و رفت!
- «مانتوهای تابستانی، زمستانی، پاییزه، بهاره؛ در انواع سایز و مدل و رنگ، هر رنگ كه بخواهید و با رنگ صورت شما هماهنگ باشه داریم، تستر هم داره، خانمها كسی نمیخواد؟»
- «نه، من كه نمیخوام، یه زمانی دوست داشتم مانتوهای صورتی بپوشم با شال بنفش، هر كی از راه رسید مسخره كرد، دیگه نمیخوام مسخره شم! همین رنگ قهوهای مشكی بهتره، مشكی كه میگن رنگ عشقه و من از وقتی انتخابش كردم و در محل كارم میپوشمش همه از من حساب میبرند و میشنوم كه پشتم میگن به به! چه با وقار و سنگین و صد البته اسرارآمیز، حالا درسته یه كم سنم رو بالا نشون میده اما به حساب اینكه حرفم برو داره میارزه! رنگ قهوهای هم كه دیگه حرف نداره، هركی نگاه میكنه، یاد فسفر مغزش میافته به نظر من كه خوبه این طرح رو در كل كشور اجرا كنند و كلی رنگ قهوهای به در و دیوار بزنند كه مردم یه كم بیشتر مطالعه كنند، سرانهی مطالعه اینقدر پایین نباشه، به درس و بحث علاقمند بشوند، حالا فرقی نمیكنه اتوبوس باشه، مترو باشه یا كوچه و خیابون، علم نباید محصور در مدرسه و دانشگاه باشه! البته قبلا دوست داشتم رنگهای گرم و پر نشاط بپوشم، مثلا رنگ سبز روشن، زرد، قرمز و نارنجی كه یه كم سنم رو هم كم نشان میداد و نشاط و خنده هم توش بود، اما محل كارم محدودم كرد، یه مدت مقاومت كردم كه موقع مهمانی و گردش رنگ روشن بپوشم، اما خستگی ناشی از كار مقاومتم را تحلیل داد! اما الان كه فكر میكنم به نظرم مشكی رنگ عشقه!
واه چرا رفت؟ داشتم دلیل براش میآوردم؛ واقعا كه...!»
- «زیر سارافونی، با جنسهای مختلف و تنوعهای رنگی زیاد، حتی فسفری هم داریم! خانم شما نمیخواین یه كم رنگ شاد بپوشین؟»
- «زیر سارافونی كه دیده نمیشه، فقط به خاطر یه تیكه آستینش اینقدر پول بدم؟!»
- «ببین خانوم، شما از علم و تكنولوژی عقب هستی! شما هنوز نمیدونین كه رنگها چه تاثیرات عجیبی روی انسان میذارن! رمز موفقیت خیلی از افراد در شناخت رنگهاشونه، یه چیز بگم دلخور نشینها، همین كه تا حالا مجرد موندین به خاطر همینه دیگه، دو زار از روانشناسی رنگ سر در نمییارین! مثلا ببینین اگه میخواین نشون بدین كه مغرور و با استقامت هستین، چون خیلی از آقایون از این مسئله خوششون مییاد، رنگ سبز رو استفاده كنین چون رنگ سبز سمبل درخت كاج باعظمتی است كه ریشه عمیقی دارد و مغرور و سر به آسمان كشیده است؛ تصویری برای نشان دادن غرور و استقامت. حالا اگه كیس مورد نظرتون به آرامش نیاز داره، جلوش همش آبی بپوشین، رنگ آبی از نظر سمبلیك با آب آرام برابر است؛ نشانهای برای صلح و آرامش، هماهنگی و رضایت خاطر و...»
داشت همینطور حرف میزد و میرفت، خوب حالا فكر نمیكرد شاید من نظرم عوض شده باشد و بخواهم یك كم اثرگذار باشم؟!
- «پیشبند آشپزخانه همه رنگ، همه مدل! نبود؟ خانمها كسی پیشبند نمیخواد؟ قابل شستشو و اتو كردن هم هستا، خودم دوختمشون، نبود؟»
- «چرا، چرا، خانم من یه رنگ بنفش میخوام دارین؟»
- «بله، اما یه نصیحت بكنم، شما رنگ بنفش بهتون نمییاد، همین دو سه تا خواستگارتون رو هم از دست میدین، رنگ باید متناسب رنگ صورتتون باشه، شما صورتتون روشنه، باید رنگ تیره بپوشین!»
بدون اینکه بپرسم آخر رنگ پیشبند چه ربطی به خواستگار داره، گفتم: «خب، چه رنگی دارین؟!»
- «تك رنگه، قهوهای با حاشیههای مشكی!»