وارد مجلس شدم؛ یک نگاهی به اطراف انداختم و در اولین جایی که به نظرم مناسب بود نشستم. تقریبا سکوت کامل در فضا حاکم بود و فقط صدای «خانوم جلسهای» که داشت پشت میکروفون صحبت میکرد، شنیده میشد.
خانم داشت در مورد مسائل اخلاقی صحبت میکرد. گویا روایتی را تعریف کرده بود و بعد داشت قسمت به قسمت روایت را توضیح میداد و تشریح میکرد.
در مورد غیبت، تهمت، دروغ و... صحبت میکرد و اینکه این گناهان به هم وابسته هستند؛ ابعاد و نتایج زیادی در زندگی دنیوی و اخروی ما دارند و بحثهای مربوط به این مسائل...
یک کم به صحبتهای خانم سخنران گوش دادم و اصلا خوشم نیامد؛ انگار همهاش را بلد بودم! تمامش برایم تکراری بود. دوست داشتم از زوایه دیگری صحبت کند و این مسائل را از یک بعد دیگر بیان کند. لابهلای حرفهایش دوباره روایت اولی را که داشت در موردش بحث میکرد گفت. این روایت را هم قبلا خوانده و شنیده بودم!
دیگر حواسم به صحبتهای خانم نبود، نگاهی به جمعیت انداختم؛ عجب جای خوبی نشسته بودم! تقریبا به تمام افراد حاضر احاطه داشتم و میتوانستم همه را ببینم. سرم را چرخاندم و یک به یک خانمهای حاضر در جلسه را زیر نظر گرفتم!
یکی قرآن میخواند، یکی دو نفر مفاتیح دستشان بود، خیلیها داشتند با تسبیح ذکر میگفتند، چند نفری هم که حسابی تو چرت بودند! یکهو خانم به جایی از بحث رسید و صدایش بلند شد و یکی از خانمها از جایش پرید! بنده خدا حسابی ترسیده بود و ترس را میشد در چهرهاش دید...

به ترکیب سنی جمعیت که دقت کردم حسابی جا خوردم. تو مجلس، تنها جوان زیر سیسال من بودم! بقیه از نظر سنی بالای سی و پنج، چهل سال بودند؛ هر چه دقت کردم و نگاه انداختم یک جوان غیر از خودم ندیدم!
همه خانمها جوری به صحبتهای خانم جلسهای گوش میدادند و سرشان را تکان میدادند که انگاری آنها هم همه حرفهای «خانوم» را بلد بودند.
از فضای جلسه خوشم نیامد. احساس میکردم وقتم دارد تلف میشود، با اینکه آدمی نیستم که از جلسه و روضه و... بدم بیاید، اما این خانم اصلا صحبتهایش برایم جذاب نبود.
یاد چند روز پیش افتادم که آقایی روحانی داشت در مورد غیبت صحبت میکرد؛ حرفهای آن آقا کجا و حرفهای این خانم کجا! حرفهای این خانم همه تکراری و حرفهای آن آقا آن قدر جدید که من را میخکوب کرده بود...
خلاصه صحبتهای خانم تمام شد و صاحب خانه شروع به پذیرایی کرد. در همین حال بود که خانم جلسهای وسایلش را جمع کرد و از همه خداحافظی کرد و رفت؛ دوست داشتم بروم بهش بگویم یکی مثل من که هیچ استفادهای از صحبتهای شما نکرده باید دردش را به که بگوید؟!
دلم میخواست بروم و بگویم این حقالناس نیست که شما وقت این همه آدم را میگیری و حرفهای تکراری تحویلشان میدهی؟! خیلی خودم را کنترل کردم...
همین جور که نشسته بودم تا چای خنک شود، حواسم رفت به خانمهای اطرافم و ناخواسته متوجه حرفهایشان شدم. یعنی آنها داشتند بلند صحبت میکردند و جوری نبود که من بخواهم گوشم را برای شنیدن حرفهایشان تیز کنم، راحت صدایشان را میشنیدم...
بله، داشتند غیبت میکردند! پشت سر فامیل و دوستان و همسایههایشان حرف میزدند و از این و آن میگفتند. خیلی راحت در مورد دیگران حرف میزدند! از لحنشان معلوم بود همهشان کسانی را که حرفشان بود را میشناختند. انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش بود که خانم داشت در مورد غیبت صحبت میکرد!
همه نشسته بودند و در حال گپ و گفتگو بودند. اصلا انگار این جلسهها پاتوقی برای آنها بود که میآمدند تا همدیگر را ببینند.
چند تا از خانمها داشتند از بقیه سراغ یک دختر خوب را برای پسرشان میگرفتند. میگفتند یک دختر خوب، مومن، اصیل و خانوادهدار میخواهیم. تو دلم گفتم: «پولدار رو یادتون رفت بگین!» البته خانوادهدار و اصیل یک معنای دیگرش پولدار است!
خلاصه تو مدتی که به هوای خنک شدن چای منتظر بودم، با کل خصوصیات اقوام و دوستان و همسایههای خانمهای کناریام آشنا شدم. دوست داشتم بروم دنبال خانم جلسهای و بهش بگویم بفرمایید تاثیر سخنرانیتان را ببینید!
بهش بگویم میتوانستی طوری صحبت کنی که این خانمها از همین جا دست از غیبت و دخالت در زندگی همدیگر و... دست بردارند!
چای را که خوردم بلند شدم و بعد از تشکر از صاحبخانه، آمدم بیرون.
در راه مدام به این موضوع فکر میکردم که واقعا جوانها هم حق دارند در این تیپ مجالس شرکت نکنند. این جلسهها فقط یک پاتوق خوب برای عدهای شده که بروند تا حال و هوایشان عوض بشود، و از خودسازی و درست زندگی کردن هیچ خبری نیست.
بنظرم خیلی از چیزها بر میگشت به خانم جلسهای. او خیلی خوب میتوانست اثرگذار باشد که نبود.
برای آدمی مثل من که خیلی تو جلسات و مجالس مختلف شرکت کردهام، یک چیزی خیلی مهم شده... اینکه حتما سخنران را بشناسم؛ خانم و آقا هم ندارد. اما در مورد خانم جلسهایها بیشتر دقت میکنم، چون معمولا در جلساتشان بیشتر وقتم تلف شده است!