اول. یک توضیح ساده: خوابگاه در لغت یعنی جای استراحت، مکانی که بتوان در آن خوابید و آرامش یافت و در اصطلاح یعنی محل اسکان ِ آدمهایی که از خانه دورند. چه برای کار. چه درس و چه هر دلیل دیگری. و این محل اسکان ِ آدمهای دور را از آن جهت خوابگاه نامیدهاند که محل استراحت و خواب هم باشد و آرامش آنها را تامین نماید.
دوم. لغت و اصطلاح را که رها کنیم، خوابگاه همه چی هست الا محل خواب و آرامش! هر خوابگاه رفته مصیب کشیدهای میداند که سکوت و آسایش در خوابگاه، مفهومی فراموش شده و به یغما رفته است. از لحظهای که خسته و کوفته پا به ساختمان میگذاری تا خود صبح، سر و صدای رفت و آمد و پیج مداوم مسئول خوابگاه و صدای موزیک این و آن امانت را میبرد. بدیهی است که هیچ حوصله نشستن در مراسم سخنرانی فلان کس و حضور در جلسات هفتگی با موضوع ده هزار بار تکرار ازدواج و شرکت در شصت و هشتمین مسابقه کتابخوانی را نداشته باشی.
سوم. از خیلی از بچهها که میپرسیم میگویند همه اینها پیش کش. نان و آبمان را بدهند، برنامههای فرهنگی نخواستیم. یا خیلی که حوصله داشته باشند فقط میخواهند یک مشاور بیاورند برایشان. نه مشاوری که بنشیند پشت میز و طی یک ساعت سخنرانی غرا (!) متکلم وحده باشد. نه. کسی که بنشیند پای حرفها و دردهایشان و فقط گوش کند و راه حل هم ندهد حتی! همین هم نیست.
چهارم. تصویر برنامههای باصطلاح فرهنگی خوابگاههای ما شبیه یک کاریکاتور ناموزون است که دست و پای گنده دارد و کله فندقی. برنامههایی که برایش کار ِ کارشناسی نشده و هیچ برنامه ریزی بلندمدتی پشتش نیست. همین قدر است که مسئول خوابگاه یادش بیافتد که هفته بعد عید است مثلا و یک سری بچههای خوش ذوقتر چهار تکه کاغذ و مقوا به در و دیوار بزنند و شب عید هم همه بروند نمازخانه برای جشن. جشن به معنای چند ساعت یک جا نشستن و افزایش خستگی. بدون هیجان. بدون شادی. و برنامههای دیگر هم به همین ترتیب. مثل مسابقههای بیشمار کتاب خوانی که حتی یک نظم مشخص هم ندارند و محتوا هم. یا حتی اردوها که مثل نوسانات نامنظم یک قلب بیمارند! گاهی به شدت فشرده آن قدر که در یک آخر هفته سه تا اردوی خارج از شهر میگذارند و سه ماه بعد از آن دریغ از یک قم جمکران ساده.
پنجم. اصل برنامه فرهنگی (در خوابگاهها) برای آموزش زندگی همگانی است. خوابگاه تفاوتهای اساسی با خانه دارد. نه پدر و مادری هست. نه خواهر و برادر. نه فامیل و دوست و نه حتی همشهری گاهی. برای زندگی در چنین فضایی باید از قبل آماده بود. باید جنس مشکلات و خطرات زندگی جمعی را دانست و نسبت به آن آگاهی پیدا کرد و توانایی سازش یافت. و این رسالت خطیر برعهده برنامههای فرهنگی ِ خوابگاه است که تا حدامکان از بروز معضلات برای بچهها جلوگیری کند و سلامت روانی آنان را تضمین نماید. با این نگاه، در واقع بیشترین برنامهریزی در ابتدا باید برای بچههای جدید باشد تا در بدو ورود زیر بار مشکلات رنگارنگ نشکنند و روحیهشان را محکم و استوار سازند. و این دقیقا همان حفره بزرگ در برنامههای فرهنگی خوابگاههاست که همیشه اوایل سال لنگ و فشل هستند و سامان ندارند و تا به خودشان بیایند ترم اول تمام شده و خیلی که هنر کنند به همان اردوی تعطیلات بین ترم برسند و بس.
ششم. نمیخواهم از رویاها و ایدهآلهای بچههای خوابگاهی مثل وجود یک مشاور متخصص مقیم یا برگزاری اردوها و کارگاههای خلاقانه بگویم. ولی این حداقلِ مورد انتظار برای یک مسئول فرهنگی است که بتواند دانشجوها را - نه حتی شاداب- بلکه تنها در سلامت روانی نگه دارد و ضریب افسردگی و گرایش به رفتارهای پرخطر را پایین بیاورد. چند درصد از این انتظار برآورده شده است آیا؟
هفتم. اصطلاحی هست در پروژههای مهندسی به نام فاز صفر. یعنی مرحله مطالعاتی. یعنی قبل از وارد شدن به ورطه عمل اول خوب تحقیق کنیم و جوانب را بررسی کنیم تا بتوانیم بهترین خدمت را با کمترین هزینه ارائه دهیم. و کار فرهنگی دقیقا مانند یک پروژه مهندسی نیاز به فاز صفر دارد و مانند هر مسئولیت دیگری نیز نیاز به تخصص و تجربه. خیلیها در بحث فرهنگ و کار فوق برنامه از نبود بودجه مینالند. در حالیکه اگر یک بار برای یک دوره مشخص پنج ساله مثلا، مطالعهای صورت بگیرد و اولویتهای فرهنگی توسط متخصصین علامتگذاری شود، نصف مشکلات خودبه خود از بین میرود و کارها روال منظمی مییابد. فقط و فقط در چنین صورتی است که میتوان به داشتن خوابگاهی با محیط سالم و دانشجویان پرنشاط و به تبع آن آینده زیباتر برای ایران، امیدوار بود.