713
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. سناء شایان
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۰)
            تعداد بازدید: 713
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        گفتم: «اگه خیلی ناراحتید، می‌خواید برم صورتم رو بشورم؟» استاد گفت: «مگه دخترای این دوره زمونه صورت می‌شورند؟»



        - تقصیر من نبود،سهم من از ایکس و ایگرگ‌ها تنها دو ایکس بود که بچسبند به هم و بشوند تمام هویتم، تمام روحم، تمام جسمم!
        کودکی هیچ حسی نداشت به جز دست و پاهای ظریف، جورابهای صورتی، موهای دم اسبی و گل سرهای رنگ و وارنگ! کودکی ساده بود، ساده‌ی ساده! مثل یک خواب سپید! نوجوانی که آمد هنوز شاد بودم از بودنم، تغییرات فیزیکی را حس می‌کردم، به موسیقی تلخ بلوغ گوش می کردم. ولی چشمم به بیرون بود و مقایسه ها، برایم قابل درک نبود که جنس مخالفم، وسط گرمای تابستان، آن پوشش را داشته باشد و من این یکی را!
        جوان شدم و شور نوجوانی خوابید؛ چشم باز کردم و دیدم اذیت شدم.

        - دهانم را تا جایی که جا داشت، باز کردم. تا اکسیژن بگیرم برای مخم!
        ایستاده بود و زل زده بود به من، گفت: «به اندازه ی ۱۰۰۰ تومن خمیازه کشیدی!»
        هر روز جریمه‌مان می‌کرد، به هر بهانه‌ای که شده، و بعد با پول‌ها برای بچه‌های کلاس خوراکی می‌خرید. گفتم: «اگه خیلی ناراحتید، می‌خواید برم صورتم رو بشورم؟»
        گفت: «مگه دخترای این دوره زمونه صورت می‌شورند؟»
        کلاس ترکید و من رفتم دستشویی دخترانه، و دیدم استاد پر بی راه هم نگفته است.

        - می‌گوید: «ساده‌ای و بی‌تحمل! ساده‌ای و درد دلت را برای همه می‌گویی»؛ می‌گوید: «درد دل معنی نداره، وقتی پیچ خوردی تو موضوعی، به عقلت رجوع کن! ریشه‌های مشکلت رو پیدا کن، اگه عقلت نرسید مشورت بگیر، اونم نه از هر کسی! از یه آدم پرمغزتر از خودت.»
        می‌گوید: «وقتی بی‌غرض می‌نشینی به درد دل با جنس مخالف! او از این که مورد توجه قرار گرفته، لذت می‌برد؛ بعد از دوبار میرسه به لذت جنسی، در حالی که تو هنوز در احساسات مانده‌ای.»
        می‌گوید: «فکر نکن وقتی بری، غصه می‌خوره؛ مطمئن باش میره سراغ یکی دیگه و انکارت می‌کنه...»
        دو روز بعد این حرف ها به واقعیت می‌پیوندد!

        - تقصیر هیچ کس نبود، دختر بودن نعمت بود، رحمت بود! عطیه الهی بود.
        عاطفی بودن، احساسات غلیظ، حساس بودن، تیز بودن و... همه خوب بود در صورتی که گرگها در لباس میش در نمی‌آمدند و هم دممان نمی‌شدند، بازی‌شان نمی‌گرفت!
        در صورتی که حس‌ها چشم عقلمان را کور نمی‌کرد، در صورتی که از این حس‌ها در کارها استفاده می‌شد، در صورتی که حس زیبایی شناسی‌مان تمام شخصیتمان را تحت الشعاع قرار نمی‌داد، در صورتی که محترم می‌خواندنمان و به جز تن به چیز دیگری هم اهمیت می‌دادند.



         


          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷