1139
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. محمدرضا خالقی زاده
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۰)
            تعداد بازدید: 1139
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        در داستان‌های بعدی پیرزاد مدام با زنانی مواجهیم که ناظران خاموش دنیا هستند. ناظرانی که تنها دیده‌بانشان پنجره‌ خانه‌شان است.
        «چراغها را من خاموش می‌کنم» اولین بهانه آشنایی من با نام زویا پیرزاد بود. نویسنده‌ای که حتی قبل از اینکه بدانم مثل من خوزستانی است، به شدت برای او و فضای نوشته‌هایش احترام قائل بودم. دنیایی که علیرغم اینکه بر کاغذهای بی‌جان توصیفشان می‌کند، اما به مرور در نوشته‌هایش جان می‌گیرد و ملموس می‌شود. نام او در چند سال گذشته بیشتر از سایر زنان نویسنده ایرانی بر سر زبانها بوده و علت آن هم تسلط او بر فرایند نویسندگی است. نوشته‌هایش اگر چه قدری دیر شناخته شد، اما در همین چند سال هم توانست اعتبار لازم برای قرار گرفتن در جمع ماندگاران ادبیات فارسی را به دست آورد.
        زویا پیرزاد از پدری روس تبار و مادری ارمنی به سال ۱۳۳۱ در آبادان چشم به دنیا گشود و در همان جا به مدرسه رفت؛ پیش از روی آوری به داستان نویسی کتاب‌هایی ترجمه کرد که از جمله ‌آنها می‌‌توان به «آلیس در سرزمین عجایب» اثر لوییس کارول و کتاب «آوای جهیدن غوک» که مجموعه‌ای است از هایکوهای شاعران آسیایی اشاره کرد.
        وی در سال ۱۳۷۰، ۱۳۷۶ و ۱۳۷۷، سه مجموعه از داستان‌های کوتاه خود را به چاپ رساند؛ «مثل همه عصرها»، «طعم گس خرمالو» و «یک روز مانده به عید پاک». این مجموعه‌ها ، داستان‌های کوتاهی بودند که به دلیل نثر متفاوت خود مورد استقبال مردم قرار گرفتند. داستان کوتاه «طعم گس خرمالو» برنده جایزه بیست سال ادبیات داستانی در سال ۱۳۷۶ شد.
        «مثل همه‌ی عصرها» اولین مجموعه‌ این نویسنده شامل هجده داستان کوتاه است. داستان‌ها را می‌شود خیلی سر راست و در چند جمله‌ کلی تعریف کرد: قصه‌ی زن بودن. (البته از نگاه پیرزاد).



        در قصه‌ خرگوش و گوجه فرنگی با داستانی کوتاه و موجز مواجهیم. زنی که از روزمره‌گی به روزمرگی می‌رسد، انسانی که در فشار تکرارهای روزانه تلاش می‌کند به خودش بپردازد. زنی که نویسنده است یا حداقل چنین آرزویی دارد. اما نهایتا نتیجه کارش طرح داستانی است در مورد خرگوشی که سهمش از دنیا همان تصویری است که از سوراخ لانه خودش می‌بیند. این می‌توانست آغاز خوبی برای یک مجموعه باشد. مجموعه‌ای که در داستان‌های بعدی آن مدام با زنانی مواجهیم که ناظران خاموش دنیا هستند. ناظرانی که تنها دیده‌بانشان پنجره‌ خانه‌شان است «...یک پنجره برای من کافی است.» اما متاسفانه این نشانه آنقدر در تمام داستان‌ها تکرار شده که خواننده نه تنها ذهنش خسته می‌شود، بلکه با زنان داستان هم که موجوداتی منفعل هستند هیچ همدلی حس نمی‌کند تا جایی که حتی ممکن است با خودش بگوید: «هر چه می‌کشد حقش است!»
        زنان مجموعه‌ اول پیرزاد گربه‌هایی هستند که خوابیدن جلو گرمای شومینه را ترجیح می‌دهند به ماجراجویی در خیابان‌های برفی و این انتخاب خودشان است. اتفاقات در داستان‌های پیرزاد در چهاردیواری خانه‌ها می‌افتد و کمتر زنی پایش را از خانه بیرون می‌گذارد. مثلا در داستان «یک جفت جوراب» که با نماد مکرر «پنجره» آغاز می‌شود، زن تصمیم می‌گیرد از خانه بیرون برود، اما حادثه‌ای منجر می‌شود به پناه دادن یک فراری به زیر زمین خانه‌اش و همین باعث می‌شود زن از خیر بیرون رفتن بگذرد و باز برود بنشیند روی صندلی مقابل پنجره. در این داستان با اینکه یک عامل حادثه‌ساز وارد داستان شده و لحظات اضطراب هم خیلی خوب از کار درآمده، اما خیلی ناگهانی انگار خود نویسنده طاقت این همه هیجان را نداشته باشد، زن داستان باز رفته سر جای همیشگی‌اش. چه ایرادی داشت اگر زن بعد از پناه دادن مرد فراری، از خانه خارج می‌شد و می‌رفت پی کارش؟ چرا خانم پیرزاد اینقدر احتیاط به خرج می‌دهند هنگام نوشتن؟ این حالت محتاطانه را ما حتی در اثر درخشان ایشان، یعنی «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» هم می‌بینیم. (توجه کنید به پایان این رمان که کلاریس سوختن و ساختن را به نابود کردن و دوباره ساختن ترجیح می‌دهد.) احتیاطی که خواننده را خسته و دلزده می‌کند.
        از آنجا که لوکیشن در داستان‌های مجموعه اول پیرزاد داخلی است، با فضا سازی زیاد قوی و دقیقی مواجه نیستیم. به خصوص که این نویسنده چندان نگاه سمبلیک و استعاری نسبت به اشیا ندارد و اشیا فقط در حدی تعریف می‌شوند که نشان دهنده یک قشر خاص از اجتماع باشند. این نگرش به اشیا در رمان «عادت می‌کنیم» به وفور دیده می‌شود. البته نویسنده در جاهایی تلاش کرده با کمک ساختن فضا و توصیف اجسام تاریخچه‌ای برای آدم‌ها و مکان‌هایش بسازد، مثلا در داستان «لیوان دسته‌دار» عامل مکان به نوعی زمان را هم تعریف می‌کند. زنی که در عتیقه فروشی با عکسی قدیمی از یک مادر و فرزند مواجه می‌شود و کمی بعد با صاحب همان عکس که در واقع سال‌ها پیش مرده‌ است، گفتگو می‌کند. البته موضوع چندان جدیدی نیست، ولی بین کارهای مجموعه‌ اول نقطه‌ درخشانی محسوب می‌شود.
        داستان «لکه» (با «لکه‌ها» در مجموعه‌ دوم استباه نشود.) همان قصه‌ مکرر ظلم به زنان است با کلی زیاده‌گویی از ترس این که مبادا خواننده شیر فهم نشود:
        ...«صدای گریه می‌آمد. معصومه خواهر محمد بود که چون پسرها بازیش نمی‌دادند یک نفس زار می‌زد...» (اشاره‌ای خام به ظلمی که بر جنس دوم می‌رود!)
        سی‌سال پیش با شوهرش از میان سر و صدای کوچه گذشت و برای اولین بار وارد این خانه کوچک شد. آن روز هم بچه‌ها در کوچه توپ بازی می‌‌کردند. دختر کوچکی کناری ایستاده بود و گریه می‌کرد. (ای بابا این دخترها چه قدر گریه می‌کنند!) آن وقت‌ها در حیاط گلدان یاسی نبود...
        داستان با مقدمه‌ای طولانی که ارتباطی با خط قصه ندارد آغاز می‌شود، در حالی که می‌شد خیلی ساده با همین جمله «آن وقت‌ها در حیاط گلدان یاسی نبود.» شروع شود و نویسنده بیان مظلومیت زن را هم بگذارد به پای شعور خواننده تا خودش از لابه‌لای خطوط داستان به نتیجه برسد. اشارات مستقیم داستان را از حالت داستان‌گونگی خارج و اثر را تبدیل به یک مانیفست می‌کند.
        «نیمکت رو به رو» یکی دیگر از داستان‌های مجموعه‌ی «مثل همه‌ی عصرها» است. داستانی با سوژه‌ای نسبتا نو که در پرداخت شخصیت ضعف دارد. مثلا جایی اشاره می‌شود که: «مادر عاشق کیسه‌های پلاستیکی بود.»   
        این نماد چه‌طور شخصیتی است؟ پیرزاد در مجموعه‌ اول چندان از پس بیان اشارات ضمنی و نمادها و سمبل‌ها برنیامده و شاید با علم به همین ضعف ترجیح داده مقصودش را بدون درگیر شدن با این عوامل، خیلی رک و صریح بیان کند تا ذهن خواننده را تا ناکجا آباد نبرد.
        از داستان «یک زندگی» به بعد دیگر سوژه‌ زن مقابل پنجره از شدت تکرار، حوصله‌ خواننده را سر می‌برد. ماجرا‌ها تقریبا کسل کننده و قابل پیش بینی‌اند.  داستان های پیرزاد معمولا بی‌زمان و مکانند. نویسنده  چندان درگیر گذشته آدم‌هایش نیست. گاهی هم که به گذشته پرداخته در حد توصیف گل و بلبل و کوچه باغ‌ها مانده‌است؛ همین باعث شده که شخصیت‌ها در داستان‌های پیرزاد به خصوص در مجموعه اول آدم‌هایی بدون شناسنامه و بی‌شخصیت (در حد تیپ) بمانند. شاید بشود گفت مهم‌ترین کلید موفقیت پیرزاد طرح داستان‌هایش در فضا و زمانی است که اکثر خوانندگان از آن دور بوده‌اند. زمان داستان‌ها معمولا مربوط به گذشته است، پیش از انقلاب و مکان‌ها خانه‌های اعیانی «عادت می‌کنیم» یا اماکنی مربوط به قشری خاص «چراغها را من خاموش می‌کنم» که در واقع اکثریت مردم با کنجکاوی به آن می‌نگرند. این امر به خودی خود برای یک نویسنده امتیازی محسوب می‌شود. اینکه بتواند فضاهایی جدید و ناشناخته را در ذهن خواننده ترسیم کند. اما ایراد کار از آنجایی شروع می‌شود که پیرزاد برای نشان دادن زمان و مکان از نشانه‌هایی دم‌دستی استفاده می‌کند. انگار نگران است حوصله‌ خواننده سر برود و پای کشف کدها و کلیدها وقت زیادی تلف کند. در مورد شخصیت پردازی هم، نویسنده همین رفتار را دارد. یعنی به جای اینکه شخصیت را برای خواننده تعریف کند، مارک  به آدم‌های داستان‌هایش می‌زند و خیال خود و خواننده را راحت می‌کند.
        قهرمان‌های پیرزاد در این مجموعه معمولا زنانی بدون‌ آرزو، وسوسه، شهوت، اعتراض یا حتی غمی بزرگ یا شادی عظیم هستند. زنانی متوسط و رام با چهره‌هایی مانند ماسک صاف و بدون خطی اضافه. زنانی که نه قهقهه می‌زنند و نه جست و خیز می‌کنند. حتا دختر بچه‌ها هم با موهای بافته شده و روبان‌های رنگی فقط گوشه‌ای می‌ایستند و اشک می‌ریزند.
        با تمام این اوصاف نمی‌شود پیشرفت زویا پیرزاد را در داستان نویسی نادیده گرفت. صعودی کاملا مشهود که هر چه در داستان‌های مجموعه‌ اول پیش می‌رویم محسوس‌تر می شود. در داستان «خانم ف زن خوشبختی است» با شخصیتی مواجهیم که هر بار برای خودش چیزی می‌خرد، از فروشنده خواهش می‌کند آن را در کادو بپیچد. این اشاره ضمنی که خیلی زیبا در داستان جا افتاده است، از صحنه‌های درخشان داستان است. اشاره‌ای که بدون آنکه مستقیما به سمتی نشانه رود، وجهی از شخصیت داستان را روشن می‌کند. «ملخ‌ها» زیباترین کار این مجموعه است. داستانی به زبان طنز که نه از نماد تکراری صندلی و پنجره در آن خبری هست و نه از ضجه مویه‌های زنانه. پیرزاد در این داستان نشان داده که یک «وره» طناز و سر به هوا هم دارد که خوب از پس نوشتن برمی‌آید.
        داستان «لنگه به لنگه» آخرین داستان این مجموعه است که خیال خواننده را راحت می‌کند که زنان پیرزاد بالاخره تصمیم گرفتند کمی شیطنت کنند و دیگران را به بازی بگیرند!
        اولین رمان بلند زویا پیرزاد، با نام «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» در سال ۱۳۸۰ به چاپ رسید. داستان این رمان که با نثر ساده و روانی نوشته شده‌است، در شهر آبادان دهه چهل خورشیدی می‌گذرد و شخصیت‌های داستان از خانواده‌های کارمندان و مهندسین شرکت نفت هستند. داستان به سبک زنانه و از زبان شخصیت اصلی داستان، زنی خانه‌دار به نام کلاریس بیان می‌شود و مشکلات و گرفتاری‌های همیشگی زنها را سوژه نوشتن قرار می‌دهد. این رمان بعد از انتشار علاوه بر اقبال عمومی با اقبال منتقدان و ادیبان هم روبرو شد و توانست تنها کتاب داستانی باشد که تمامی جوایز نخست سال ۸۰ تمامی گروه‌ها و طیف‌های ادبی را ( پکا، بنیاد گلشیری، یلدا، منتقدان و نویسندگان مطبوعات) و حتی جایزه کتاب سال رمان و داستان را از آن نویسنده و ناشرش کند. این رمان تا کنون ۲۹ بار تجدید چاپ شده است که در نوع خود یک رکورد به شمار می‌آید.
        کل داستان، یک مینی‌مال است، کل داستان یعنی، «چراغ‌ها را چه کسی خاموش می‌کند؟» و فردی که چراغ‌ها را خاموش می‌‌کند، کسی است که برای نشان دادن این مسئولیت خطیرش به داستان پردازی می‌پردازد. روابط چندگانه، مثلث‌های داستانی را تشکیل می‌دهد و نشان می‌دهد که احتمالا در هر خانواده‌ای کسی هست که همیشه او چراغ‌ها را خاموش می‌کند. یعنی آخرین نفری که رفتن همه اعضای خانه را به اتاق خواب منتظر می‌شود و بعد با ایجاد خاموشی ـ و نه روشنی، چرا که هر کسی ممکن است چراغ‌ها را روشن کند ـ تمام شدن روزها را بهتر و دقیق‌تر از سایرین درک می‌کند و چنین شخصیتی در هر خانواده، شایستگی داستانی شدن (ماندگاری) را دارد، چرا که زاویه دید او همه را در برمی‌گیرد، ورود و خروج همه افراد خانه را می‌بیند و اوست که در خانه می‌ماند؛ پس مرکزیت روایت می‌تواند برعهده او قرار بگیرد و به همین دلیل زبان عینی داستان تکمیل کننده بخش روایت متمرکز است. چرا که اگر راوی شخصی بود که شخصیت‌های داستان را پیش رو نداشت، می‌بایست در ذهن خود آنها را بسازد، و زبان نیز به ذهنی شدن نزدیک می‌شد، ولی با جایگاه روایتی این داستان، زبان عینی درقالب روایت متمرکز ظاهر می‌شود و خاموشی چراغ‌ها، داستان عینی کسی می‌شود که تکثیر پذیر است.
         رمان بعدی پیرزاد «عادت می‌کنیم» نام دارد. این رمان زندگی آرزو صاری زن مطلقه و بچه‌داری است که دلش می‌خواهد بعضی وقت‌ها خودش را دوست بدارد و کاری که مطابق میل خودش است انجام دهد نه هر کاری که دختر و مادرش می‌خواهند.
          1. امتیازدهی:
            لطفا منصفانه امتیاز دهید.
              1.  
              2. ۰۰%
              3. تعداد: ۰۰ رای
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷