1228
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. سمیه اصلانی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۰)
            تعداد بازدید: 1228
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        عین پیرزن ۱۰۰ ساله حرص می‌خورد و عین بچه ۲ساله اشک می‌ریخت. هر از گاهی هم یک فحش آبدار نصیب این و آن می‌کرد.

        به فکر این افتادیم که توی مدرسه برای شادی و نشاط و تقویت کار گروهی، بین بچه‌های سوم ابتدایی مسابقات دومینو برگزار کنیم. فرم‌هایی را پخش کردیم. بچه‌ها نام اعضای تیم و سرگروه خود را نوشتند و به ما دادند. کلاس به کلاس بچه‌ها را بردیم آزمایشگاه. جای گروه‌ها و تعداد مهره‌ها مشخص و از قبل چیده شده بود. قبل از شروع قوانین را کامل توضیح می‌دادیم و از گروه‌ها می‌خواستیم حواس‌شان به وقت و زمان باشد. بچه‌ها با سر و صدا و هیجان زیاد شروع به چیدن کردند. قرار بود با کمک گرفتن از خلاقیت‌شان، بلندترین و زیباترین برج دومینویی را بسازند.

        هر از گاهی با بی‌احتیاطی یکی از افراد، مهره‌ها می‌ریخت و صدای جیغ بچه‌ها به هوا می‌رفت و می‌ریختند سر آن بیچاره‌ای که گل به خودی زده! اما نباید ناامید می‌شدند، تشویق‌شان می‌کردیم تا از اول تلاش کنند. وقت که تمام شد، سوت پایان را زدیم. همه کنار ایستادند تا داوران نظرشان را بدهند. یکی از تیم‌ها برنده شد. بقیه ناراحت بودند، اشک می‌ریختند، به هم گروهی‌هایشان بد و بیراه می‌گفتند و تقصیرها را گردن همدیگر می‌انداختند. برای‌شان کلی صحبت کردیم تا به سختی توانستیم آرام‌شان کنیم. حالا وقت خراب کردن برج‌ها و جمع کردن مهره‌ها بود. خرابکاری هم هیجان خاص خودش را داشت. تیمی که اول شده بود، حاضر به خراب کردن و جمع کردن مهره‌هایش نبود. مشغول توجیه‌شان بودم که یکی از بچه‌ها یواشکی زد و برج میلاد بچه‌ها فرو ریخت.

        ریختن برج آمال و آرزوها همان و بلند شدن صدای جیغ و داد بچه‌های گروه همان. من و مشاور مدرسه هر چقدر تلاش کردیم، نتوانستیم یکی از بچه‌ها را ساکت کنیم. عین یک پیرزن ۱۰۰ ساله حرص می‌خورد و عین یک بچه ۲ساله اشک می‌ریخت. هر از گاهی هم یک فحش آبدار نصیب این و آن می‌کرد. اصلا نمی‌پذیرفت که این برج باید خراب می‌شد تا مهره‌ها جمع شود. برایم جالب بود که حتی نمی‌توانست از برنده شدن تیمش شاد باشد و لذت ببرد! چند روز بعد مادرش را در مدرسه دیدم. جلو رفتم و خودم را معرفی کردم. ماجرا را شرح دادم. با دقت گوش می‌کرد. از حرص خوردن‌ها و غرغر کردن‌های دخترش گفتم و این که هنوز زود است به پیشانی یک دختر ۹ساله خط اخم بیافتد. با دقت به حرف‌هایم گوش می‌کرد. از او خواستم تا با کمک هم راه‌حلی بیابیم. لبخندی تحویلم داد و گفت: «می‌دونم، اما کمکی نمی‌تونم بکنم...» با تعجب گفتم: «منظورتان را نمی‌فهمم!» با خونسردی ادامه داد: «آخه خودم هم همین جوری‌ام.»


         

          1. امتیازدهی:
            لطفا منصفانه امتیاز دهید.
              1.  
              2. ۱۰۰%
              3. تعداد: ۰۱ رای
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷