1222
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. مهدیه مفیدی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۲)
            تعداد بازدید: 1222
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        ما که دانش‌آموز بودیم نهایت کنجکاوی‌مان خلاصه می‌شد در این‌که بدانیم معلمان موهایش بلند است یا نه؟!
        معلم‌مان که وارد کلاس می‌شد جلوی پایش بلند می‌شدیم و می‌خواندیم «در باز شد و گل اومد، خانم ... خوش اومد»! بعد هم با ریتم خاصی می‌نشستیم روی نیمکت‌های چوبی و صدایی می‌داد که هنوز یادم است. با یادآوری این صدا و آن شعر من ‌درآوردی بچه‌های مدرسه در کلاس را باز می‌کنم. سه‌چهار نفری بلند می‌شوند، بقیه هم مشغول کار خودشانند. صدای بقیه از ته چاه درمی‌آید. سلام و علیک‌شان هم به درد خودشان می‌خورد!
        جلسه اول کلاس است. بعد از معرفی خودم، از بچه‌ها می‌خواهم خودشان را معرفی کنند. حرف‌هایشان که تمام می‌شود می‌گویند حالا ما بپرسیم؟ برق چشم‌هایشان مرموز است. با احتیاط می‌گویم بپرسید. می‌گویند اجازه خانم! شما ازدواج کردید؟ چند تا بچه دارید؟ جواب سوالشان را نمی‌دهم، به آن‌ها ربطی ندارد. دارد؟ ما که دانش‌آموز بودیم نهایت کنجکاوی‌مان خلاصه می‌شد در این‌که بدانیم معلمان موهایش بلند است یا نه؟ تا خم می‌شد دفتر مشق‌های‌مان را خط بزند چندتا از بچه شجاع‌های کلاس با نوک انگشت، نوک مقنعه معلمان را بلند می‌کردند تا قد موها معلوم شود.
        سر کلاس بحث آزاد راه انداخته‌ام. دخترها دوست دارند اوقات بیکاری‌شان چه کارهایی انجام دهند؟ یکی از شاگردان ۱۴ساله‌ام‌ می‌گوید خاله‌اش دارد آرایش‌گری یادش می‌دهد. آن‌یکی پز کلاس پیانو را به بقیه بچه‌ها می‌دهد. یکی‌دیگر هم هست که می‌گوید استاد مانیکور و پدیکور خصوصی دارد. آن‌ یکی دارد پز طراحی ناخن‌هایش را می‌دهد که یاد مامان ‌بزرگم می‌افتم. بچه که بودم همیشه برایم تعریف می‌کرد که دختر باید خانه‌داری و شیرینی‌پزی و کدبانوگری بلد باشد. مگر نشنیدی از هر انگشت دختر باید هزاران هنر بریزد؟! من دارم به ضرب‌المثل و انگشت‌ها فکر می‌کنم که صدای همانی که پز طراحی روی ناخنش را می‌دهد من را از فکر و خیال بیرون می‌آورد.
        سن بچه‌ها را می‌پرسم تا بدانم دقیقا با چه مخاطبی طرفم. همان‌طور که سرم پائین است، چیزهایی یادداشت می‌کنم. می‌گوید ۱۵ساله است. اگر ممکن بود حتما از تعجب شاخ در می‌آوردم. با مانتویی که پوشیده، بوت‌های بلندش، و روسری و آرایش زنانه‌اش با خودم فکر می‌کردم حداقل ۲۵ سال داشته باشد. ماها که هم سن و سال آن‌ها بودیم همه تلاشمان را می‌کردیم تا کمتر از آنی که بودیم به چشم بیاییم. این‌ها فکر می‌کنند هرچه بزرگ‌تر باشند بهتر است. نمی‌دانند که روزگار کودکی، برنگردد، نگردد، دریغا ...
        جامدادی‌ام را جا گذاشته‌ام. به یکی از همان‌هایی که ردیف جلو نشسته می‌گویم خودکارت را می‌دهی؟ در کسری از ثانیه ۱۵ تا دست جلویم دراز شده است که هر کدام یک رنگ خاص و یک مارک دارند. مامانم می‌گفت بچه که بودیم فقط یک خودکار آبی بود و قرمز. خیلی که می‌خواستیم خودمان را تحویل بگیریم یک خودکار بیک سبز هم می‌انداختیم ته کیفمان. این امروزی‌ها چقدر تنوع لوازم‌التحریری دارند، تازه هرچه برایشان می‌خری دو قورت و نیم‌شان هم باقی‌ست. اما هرچه باشد دغدغه محبوب بودن پیش معلم هنوز به قوت خود باقی است. فقط روش‌های شیرین‌عسل بازی برای معلم‌ها به روز شده.

        پوشه‌ حضور و غیاب را باز کرده‌ام و اسم‌ها را از روی لیست می‌خوانم. یکی از بچه‌ها سرش را بلند می‌کند. دقیق به چهره‌اش نگاه می‌کنم. تغییر کرده. عینکم را بالا و پائین می‌کنم. نه! خودش است. مثل میوه بهی شده که کرک‌هایش را گرفته‌اند. صورتش برق می‌زند. به بهانه‌ای صدایش می‌کنم نزدیک میز خودم و با شوخی و خنده می‌پرسم: بهاره! چه خبر شده؟ دستی به صورتش می‌کشد و می‌گوید اجازه خانوم! مامان‌مون این طوری کرد! خوشگل شدم. نه؟! رفته‌ام تو فکر. دخترهای نسل قبل دیرتر از این حرف‌ها می‌فهمیدند این‌حرف‌ها یعنی چه. بهاره فقط ۱۳ سال دارد.
        صدایشان در راه‌رو پیچیده، چند دقیقه‌ای معطل می‌کنم تا حرف‌هایشان را بشنوم. این‌که چه چیزی برای بچه‌های این نسل جذاب است برای من جذاب‌تر است. دارند درباره بازیگر یک سریال صحبت می‌کنند که من نمی‌شناسم. بعد هم حرف می‌رسد به دوست‌پسرهایشان. این‌ها هنوز خیلی بچه‌اند برای این‌حرف‌ها. دخترهای دو-سه نسل قبل، نهایت حرف‌های ناموسی‌شان تعریف کردن پروفایل خواستگارهای رنگارنگشان بود. به دوره­ ما که رسید دوست­پسر داشتن رفتار رایج دبیرستانی­ها بود. امروزی­ها به دوستی‌های خیابانی از سر سادگی دل خوش کرده‌اند؛ پیش­واز هم رفته­اند انگار! بماند که خیلی­هایشان کلاس را می­پیچانند که به کارهای دیگرشان برسند...
        پیاده‌روی را دوست دارم. به من فرصت فکر کردن می‌دهد. اتفاقات چند ماه اخیر کلاس‌هایم را مرور می‌کنم و تفاوت‌ها بیشتر به چشمم می‌آید. نمی‌دانم آن‌ها پیش‌رفت کرده‌اند یا پس‌رفت؟ ما خوب بوده‌ایم یا آن‌ها؟ کدام نسل طبیعی‌تر بود؟ از کجا معلوم نسل بعد از این‌بچه‌ها، آن‌ها را مسخره نکند و بهشان برچسب عقب‌مانده نزند؟ ای‌کاش دغدغه‌هایمان این‌قدر زمان ‌محور و نسبی نبود. ای‌کاش بعضی ارزش‌ها، هم‌چنان ارزش باقی می‌ماندند.

          1. امتیازدهی:
            لطفا منصفانه امتیاز دهید.
              1.  
              2. ۱۰۰%
              3. تعداد: ۰۵ رای

        2 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. ح.ب
                ۰۱ آذر ۹۰
                ۱۴:۴۴
          1.  
            سلام جالب بود. من هم هم سن و سال شما هستم . اما پسری که وضعیت امروز دختران را می بیند اما قادر به تصمیم گیری برای ازدواج نیست
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. zahra
                ۰۵ آذر ۹۰
                ۱۱:۳۱
          1.  
            nasle baad az ina che mikone yani ?
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷