3420
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. مسعود فرجی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۱)
            تعداد بازدید: 3420
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        وقتی وارد زندگی می‌شویم واقعیت جلوی ما تمام‌قد ایستاده است و باید برای پذیرفتنش قوی باشیم.

        برای کسی که ازدواج پنج خواهرش را به چشم دیده و زندگی حالای آنها را هم می‌بیند، این سوال پیش می‌آید که پس وقتی این دو نفر را قبل از ازدواج برای صحبت به اتاق خصوصی فرستادند، چه غلطی در آن اتاق می‌کردند و از چه حرف زدند که به هیچ‌کجا نرسیده است؟ یکی از خواهران من از همسرش جدا شده و خانه‌نشین است، چون آقای‌داماد به قول عروس‌خانم مطلقه خانه‌نشین، از همان جلسه صحبت اولیه عادت داشته مدام گفته‌ها و خواسته‌های مادرش را به رخ بکشد و اطاعت کند و خلاصه شخصیت مستقلی نداشته است.
        آن یکی ردپای همسرش را از شهری به شهر دیگر دنبال می‌کند و شبانه‌روز پای تلفن دعوا دارد که آقا کی به خانه برمی‌گردد و این سفرهای کاری چرا تمامی ندارند؟ و آقای‌داماد خانواده هم بی‌خیال تمام دعوا و مرافعه‌ها فقط تاکید می‌کند من که از روز اول گفته بودم آدم برنامه‌ریزی بلندمدت و یکنواخت نیستم و زود خسته می‌شوم. خودت گفتی اتفاقاً دوری و دوستی از خوب هم بهتر است.
        سه تای دیگر هم به زوج‌های رویایی معروفند و در جمع چنان قربان صدقه هم می‌روند که آدم به هیچ عنوان باور نمی‌کند اینها همان‌ها هستند که اگر خدای ناکرده، مجبور شوی یک شب را در خانه‌شان بمانی، باید قید خواب را به کل زده باشی بس که سر کوچک‌ترین مسائل داد و فریادشان رو به هواست.
        مطمئنم این سئوال برای کسانی که ازدواج نکرده‌اند خیلی پیش آمده، اما از آنجایی که می‌دانند کسی به این سئوال جواب نمی‌دهد ترجیح می‌دهند فراموش کنند و سرشان در لاک خودشان باشد و بگذارند تا سرنوشت خودش آن اتاق خالی را با همسر احتمالی آینده در اختیار بگذارد و آن وقت یک فکری برایش بکنند. اما مگر این نیست که باید از زندگی دیگران و تجربه‌هایش درس گرفت؟ پس چرا صبر کنیم تا نازل شدن بلا؟ کارش یک تحقیق میدانی است و نیازش چند زوج داوطلب که حاضر باشند بدون تعارف بگویند در آن جلسه صحبت کذایی قبل از ازدواج وقت را چطور گذرانده‌اند و از طرف مقابل چه چیزی دستگیرشان شده است. مثل همین خواهر‌های خودم که البته نه چندان داوطلبانه، اما به هرحال حاضر شدند تا حدودی به کنجکاوی من پاسخ بدهند.
        اولی می‌گوید در جلسه صحبت روز خواستگاری، وقتی با هم وارد اتاق شده‌اند، آقای‌داماد که شوهر فعلی ایشان است شروع کرده به سخنرانی در این مورد که مادرش در خانواده فلان و بهمان بوده و کسی روی حرفش حرف نمی‌زند چون تجربه‌اش بیشتر از همه است. بعد هم توضیح داده به شدت علاقه‌مند است همسری داشته باشد که به مادرش احترام گذاشته و او را نه فقط همانند که بیش از مادر خود دوست بدارد و متوجه باشد که ایشان لازم است هر از گاهی در تصمیمات مهم زندگی، مادر خود را دخالت بدهند تا از بروز اشتباه احتمالی در آینده جلوگیری شود. عروس‌خانم که خواهر بنده باشند هم با دهان باز به این سخنرانی گوش داده‌اند و یکی دو سوال در مورد اینکه حالا از مادرتان گذشته نظر خودتان درباره بعضی مسایل کلی چیست. داماد متوجه سوال ایشان نشده و برای همین خواهر من هم کمی وارد جزئیات شده و سوال و جواب کرده است:
        مثلاً در مورد فعالیت اجتماعی زنان چه فکر می‌کنید؟
        البته بد که نیست. بالاخره زمانه دچار تغییر است. اما چون در خانواده ما نیاز مالی وجود ندارد، به قول مادرم چندان خوشایند نیست که زن کار کند. شما هم مطمئن باشید بدون داشتن شغل اجتماعی از هر نظر تامین خواهید بود.

         

        volume33_27.jpg
        در مورد تحصیل هم همین عقیده را دارید یا ماجرای این یکی فرق می‌کند؟
        تحصیل هم بستگی دارد به اینکه در چه زمینه‌ای باشد و تا کجا ادامه پیدا کند. به هرحال به قول مادرم ما که قرار نیست کاشف و مخترع و نابغه از آب دربیاییم! این وظیفه را بگذاریم برای اهلش و به زندگی خودمان قناعت کنیم.
        و خلاصه آقای‌داماد اینقدر مادرم مادرم کرده که خواهر ما هم سر لجبازی افتاده و با خودش گفته حالا یک مادری بهت نشان بدهم که رویش یک وجب روغن! و تصمیم گرفته بله بگوید تا به آقای خواستگار درس داده باشد و او را در جهت استقلال فکری و شخصیتی هل بدهد که البته بعد از سال‌ها تلاش هم به نتیجه نرسید و نتیجه آن شد که اشاره کردم.
        خواهر دوم هم در جلسه صحبت از اشتیاق آقای‌داماد خوشش آمده و گرچه ایشان اشاره هم کرده‌اند که همیشه در روابط بلندمدت مشکل داشته‌اند و امیدوارند شریک زندگی‌شان این را متوجه باشد، هرگز فکر نمی‌کرده آقای‌داماد جدی گفته باشد و پیش خودش گفته آدمی به این خوش‌مشربی و خوش‌صحبتی چطور می‌تواند مشکل ارتباطی داشته باشد و لابد دارد جنبه مرا در پذیرش نقاط ضعف می‌سنجد. پس وقعی ننهاده و بله را ارائه فرموده‌اند غافل از آنکه خواستگار بیچاره حرفی جز حقیقت به زبان نیاورده بوده است.
        و اما ماجرای خواهر سوم که با یک سوء‌برداشت از حرف خواستگار در جلسه صحبت، پاسخ مثبت داده هم جالب است. آقای‌داماد گفته از رفت و آمد زیاد خوشش نمی‌آید و خواهر ما هم گفته چه خوب! خدا را شکر. اتفاقاً من هم همین‌طورم. بعد ایشان گفته اهل توجه به تجملات و بریز و بپاش زیادی نیست. خواهر ما هم قند در دلش آب شده که ای بابا! تو همانی هستی که من دنبالش بودم! منتها به فاصله یک ماه بعد از عقد، صدای آقای‌داماد درمی‌آید که مگر من نگفتم رفت و آمد زیادی ممنوع؟! و خواهر در جواب گفته سر زدن هفتگی به مادر و پدر و خواهر و برادرها و دیدار ماهیانه دایی و خاله و عمه و عمو و جلسات یک ماه در میان دوستانه و عیددیدنی سالانه از تمام ریز و درشت فامیل که رفت و آمد زیادی حساب نمی‌شود! حالا فکر کنید آقای‌داماد از خانواده‌ای آمده که یک خواهر بیشتر ندارد و آن هم سال‌هاست همراه شوهر و فرزندان در اروپا زندگی می‌کند و ایشان روابط حسنه‌ای با پدر و مادرشان هم ندارند که اهل رفت و آمد باشند و دوستانشان هم خلاصه می‌شوند به همکاران محل کار که خارج از آن محیط پرونده‌شان بسته است. با اینکه در همان اوایل ازدواج هر دو نفر متوجه تفاوت‌هایشان در برداشت از مفاهیم می‌شوند و سعی می‌کنند با وقوف به این تضادها به زندگی ادامه دهند، اما همچنان این تضادها به مجادله کشیده می‌شود و راه‌حل اساسی هم گویا ندارد.
        خواهر چهارم آقای خواستگار را از دوران دانشگاه می‌شناخته و چون به شناخت خود به عنوان هم‌کلاسی اطمینان داشته جلسه صحبت را به شوخی برگزار کرده و حرف جدی نزده است.
        خواهر پنجم هم که گویا تنها کسی بوده که هدفمند وارد این جلسه شده، قربانی یک توطئه دوستانه شده و نفهمیده پاسخ‌های به شدت هماهنگ با سلیقه و خواست وی از قبل توسط دوستان خیرخواهش در اختیار آقای‌داماد گذاشته شده و خلاصه گرفتار نتیجه‌ای شده که با تقلب به دست آمده بوده است.
        فکر کنید چه حالی به آدم دست می‌دهد وقتی می‌فهمد در این جلسات چه سرنوشت‌هایی قرار است رقم بخورند! حالا بماند که بعد از این تحقیق میدانی دست کم می‌دانم سوال و جواب‌ها همان‌قدر مهم هستند که نتیجه‌گیری فردی بعد از آنها و بماند که عمیقاً در هراس افتاده‌ام با عدم تسلط بر ریزه‌کاری‌های روانشناسی چطور می‌توانم از پس طراحی سوال‌های کاربردی بربیایم و مهمتر از آن چطور می‌توانم به نتیجه درست برسم؛ اما تلاش دارم کمی دلخوش باشم به اینکه به هر حال هر برداشتی هم از یک رفتار ثابت قرار نیست نتیجه یکسان بدهد. اشتباه پیش می‌آید.
        هر رابطه‌ای با احترام آغاز می‌شود، به خصوص اگر نام رسمی خواستگار و دختر دم‌بخت را هم یدک بکشد. در اول ماجرا معمولاً هیچ مشکلی وجود ندارد. حرف‌های خوب زده می‌شود و قول‌های خوب داده می‌شود. اما بعد وقتی وارد زندگی می‌شویم واقعیت جلوی ما تمام‌قد ایستاده است و باید برای پذیرفتنش قوی باشیم. تا به حال عروس و دامادی را دیده‌اید که باهم مشکلی نداشته باشند؟سر هم فریاد نکشیده باشند و از هم متنفر نشده باشند؟ من یکی سراغ دارم. عروس و دامادی که روی کیک عروسی ایستاده‌اند. رمز موفقیت‌شان هم در طرز ایستادن‌شان است. آنها به هم نگاه نمی‌کنند، به روبرو خیره‌اند. جایی که شاید بعدها به آن برسند.
         

         


        1 نظر | ارسال نظر

          1.  
            آقای فرجی عالی بود ممنون بخصوص قسمت آخر؛عروس و داماد روی کیک.عین واقعیت است.
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷