2220
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. حانیه آریایی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۳)
            تعداد بازدید: 2220
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        شاید در جلسات خواستگاری دو طرف در واقع من‌های آرمانی را به هم معرفی می‌کنند، نه خود واقعی‌شان را...

        تلفنی با معرفمان صحبت می‌کردم که مادرم با اشاره ‌گفت: «تو که قبول بکن نیستی، بگو نیان...»
        پدر گفت: «بذار بیان، شاید قسمت باشه.»
        می‌دانستم مادر جدی نمی‌گوید. برای آخر هفته قرار خواستگاری گذاشتیم. مادر گفت: «من دیگه خسته شدم از بس پسرای مردم رو با سوال‌های فلسفی و سیاسی گیج می‌کنی و از این در بیرون می‌فرستی؛ آخه ولایت فقیه و سمت و سوی سیاسی طرف چقدر تو زندگی زناشویی مهمه؟»
        پدر گفت: «شاید این با بقیه فرق داشته باشه و به دلش بشینه»
        اما من دلم روشن بود؛ معرف، درباره کلیات اطلاعات مثبتی داده بود؛ که خانواده مذهبی هستند؛ اهل ماهواره دیدن نیستند و خودش هم اهل موسیقی لهوی نیست. ارشد امیرکبیر، قد بلند و شبیه به یکی از ستاره‌های سینماست.
        وقتی اینها را برای دوستم تعریف می‌کردم، قند تو دلم آب می‌شد. روز خواستگاری وقتی صحبت کردیم، باورم نمی‌شد بالاخره همان کسی که می‌خواستم از راه رسیده باشد! تند و تند سوال‌ها را می‌پرسیدیم، گویا هول شده بودیم سریع‌تر به نتیجه برسیم که نیمه گمشده‌مان را یافته‌ایم یا نه!
        از معرفی خودش شروع کرد و توضیح مختصری درباره طرح پالایشگاهی‌اش داد که به خاطرش همان روز با او در یکی از روزنامه‌ها مصاحبه کرده بودند. گفت اندوخته زیادی ندارد، اما اگر طرحش که برای اولین بار در دنیا مطرح شده نتیجه بدهد، شرایطش تغییر خواهد کرد. گفت اداره زندگی بر عهده مرد است و چشم‌داشتی به درآمد همسرش ندارد. از حس مسولیت‌پذیری‌اش خوشم آمد، اما چندان رغبتی به صحبت‌هایش در این زمینه نداشتم. اصلا برایم مهم نبود چقدر درآمد دارد و یا پس‌اندازش چقدر است؛ حدود درآمدش را حدس می‌زدم، اطلاع از تحصیلات و دانشی که داشت برایم کافی بود. گفت: «دوست دارید همسر آینده‌تون چه شرایطی داشته باشه؟ مثلا پول‌دار باشه یا ایمان و اعتقادش مهمه؟»
        -    دلم می‌خواد با تقوا و معتقد باشه.
        -    چرا؟
        از "چرا" کمی جا خوردم، اما کمی توضیح دادم.
        پرسید: «رابطه‌تون با قرآن چطوره؟»
        -    با دوستان ختم قرآن‌های شبانه داریم و هر شب تعداد صفحاتی می‌خونم و آیاتی که نیاز به فکر داره رو یادداشت می‌کنم تا بهشون بیشتر فکر کنم.»
        گفت به خاطر متبرک و نورانی شدن جلسه این را مطرح کرده و بعد کلی درباره اهمیت تدبر و فهم عمیق صحبت کرد. گفتم: «بزرگترین دغدغه زندگی‌تان چیست؟» گفت: «دوست دارم رشد کنم، در همان مسیر کمالی قرار بگیرم که به خاطرش به دنیا آمدم.»
        کمی جا خوردم! باورم نمی‌شد جوابش این‌قدر دقیق و درست باشد! در یک لحظه جوابش را با جواب خواستگارهای قبلی مقایسه کردم؛ از جواب آن فعال سیاسی که ارشد علوم اجتماعی داشت و گفت: «فوتبال!» گرفته تا جواب‌های دیگر. کمی ذوق کردم و پرسیدم: «خوب اون کمال چیه؟»
         در پاسخ گویا جزوه کلاس عرفانم را برایم مرور کرد. حتی ادبیاتش هم بسیار آشنا بود، در آخر هم به آیه پایانی سوره عنکبوت ختم کرد که الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا...
        سعی کردم خیلی به روی خودم نیاورم که خوشم آمده، بعد من هم کمی درباره همان دغدغه کمال و تمایل به همراهی و همدلی همسر آینده‌ام در این مورد صحبت کردم و اینکه دلم می‌خواهد با هم هر شب تفسیر قرآن بخوانیم و در آیات تدبر کنیم، گفتم قصد دارم در کنار درس دانشگاه دروس اسلامی هم بخوانم که مسلمان شناسنامه‌ای نباشم و...
        پرسیدم: «معیار و ملاک شما برای انتخاب همسر چیه؟»
        گفت: «ایمان و حجاب.»
        بعد کمی درباره خانواده‌ام توضیح دادم، چون احتمال می‌دادم ممکن است برایش مهم باشد، همان‌طور که برای بعضی از خواستگارهای خودم و یا دوستانم مهم بود. گفتم فقط حجاب من در خانواده چادر است و خودم راهم را بدون اجبار انتخاب کرده‌ام. تحسینم کرد و گفت: «این نشان می‌دهد که یک نوری در دل شماست، من آن نور را ستایش می‌کنم، ضمنا حجاب مهم است نه چادر.»
        پرسیدم: «نظرتان درباره کار کردن همسر آینده‌تان چیست؟» برخلاف بعضی‌های دیگر که مثلا می‌گفتند: «قلبا تمایل ندارم، اما به خاطر حرف‌هایی که درباره حقوق زن می‌گن اشکالی نداره»؛ «وقتی من درآمد خوبی دارم، لازم نیست شما خودتون رو خسته کنید»؛ « فقط تدریس اشکال نداره» و... گفت اشکالی ندارد، اگر خود شخص اهل رعایت کردن باشد و کار هم ارزشمند باشد.
        بعد درباره حدود رابطه با نامحرم پرسید و مفصل درباره حریم و حجاب نگاه و پرده‌نامرئی و قوی بودن شیطان صحبت کرد و گفت سعی می‌کند اینها را رعایت کند. من هم گفتم این موضوع و پرهیز از شوخی و صحبت غیرضروری خصوصا در رابطه کاری توسط همسر آینده‌ام خیلی برایم مهم است. درباره رعایت کردن هنگام کار با اینترنت و ندیدن هر فیلم و تصویر هم صحبت کردیم. نظرش را درباره ادامه تحصیل همسر آینده‌اش پرسیدم که گفت خیلی هم خوب است و حمایت می‌کند. او هم درباره فعالیت‌های اجتماعی و رشته تحصیلی‌ام سوال کرد. اما مثل بعضی‌ها خیلی دقیق نشد که پشت کنکور ماندی یا نه و یا ترم چند هستی و معدلت چقدر است و... با اینکه خودش در دانشگاه‌های خوبی درس خوانده بود، اما اصلا آن را به رخ نمی‌کشید و این باز هم نقطه مثبت دیگری بود. برخلاف بعضی از خواستگارهای قبلی‌ام بسیار گشاده‌رو بود و گاهی لبخند می‌زد، نه مثل آن آقای استاد دانشگاه که یک هفته قبل‌تر در جلسه گفتگومان وقتی گفتم شما خیلی جدی هستید و اصلا لبخند نمی‌زنید، گفت: «سعی می‌کنم جلسه اول دیسیپلین خودم رو حفظ کنم!» چقدر از این حرف بدم آمد!
        درباره لقمه حلال و خمس پرسیدم. خیلی خوشحال شد که این موضوع برایم مهم است. گفتم دلم می‌خواهد انفاق قابل توجه در حد توان، مشخصه بارز زندگی‌مان باشد، او هم استقبال کرد.
        درباره موسیقی پرسید، گفتم اول خودتان جواب بدهید، گفت: «استاد شجریان و افتخاری.» او هم دوباره پرسید؛ گفتم هم سنتی، هم موسیقی پاپی که به نظرم شرایط موسیقی لهوی را ندشته باشد. درباره تذکر دادن در تاکسی و عدم حضور در بعضی مهمانی‌‌ها هم‌ صحبت کردیم.
        پرسیدم اهل مهمانی و رفت و آمد با فامیل هستید؟ گفت: «مادر و پدرم بیشترین کسانی هستند که در فامیل مهمانی می‌دهند.
        پرسید: «نماز صبحتون قضا می‌شه؟» گفتم: «اجازه بدید جواب ندم که اگر بگم بله آشکار کردن گناهه و اگر بگم نه که خودستائیه و...» کلامم را قطع کرد و گفت راست می‌گویید کاملا موافقم. پرسیدم: «مغرورید؟» گفت: «در حد غرور مردانه بله!»
        از جوابش راضی نبودم. اما موضوع صحبت را عوض کردم. پرسیدم: «اگر جنگ شود به جبهه می‌روید؟»
        گفت دایی‌اش مجروح جنگ است و عمویش آزاده. پاسخش اصلا مرتبط با سوال من نبود؛ چون من درباره ایشان سوال کردم نه دیگران. بعد از موضوع مهمانی دادن خانواده‌اش این دومین بار بود که اینگونه پاسخ می‌داد.
        بعد گریزی به روحیه جهادی و امام حسین (ع) زد و عشق اهلبیت؛ درباره حضرت عباس (ع) و ادب ایشان نسبت به امام حسین (ع) صحبت کرد. ادبیاتش واقعا مجذوبم کرده بود. بحث آخر که دوست داشتم سریع‌تر بپرسم تا خیالم راحت شود، اعتقادش به ولایت فقیه و سمت و سوی سیاسی‌اش بود. هرچند حدس می‌زدم تا حدی تحت تأثیر فضای دانشگاه پلی‌تکنیک قرار گرفته باشد، گفت که سال‌ها پیش کتاب ولایت فقیه امام (خمینی) را خوانده؛ دقیقتر پرسیدم، گفت اصل ولایت را قبول دارد و به رهبری هم احترام می‌گذارد، اما نقد هم دارد. از شکل توضیح دادنش درباره این موضوع و احتیاطش که مبادا اختلاف مهمی به نظر من بیاید، متوجه شدم که بسیار مشتاق ادامه آشنایی است. تمایل داشتم  به توصیه مشاور مذهبی‌ام عمل کنم که گفته بود اگرکسی اصل ولایت را قبول داشت، به رهبری احترام می‌گذاشت و سایر شرایطش هم خوب بود، حساسیت نشان ندهید. البته در آن دوران هنوز کارشناسان، همسویی سیاسی را جز فاکتورهای مهم ازدواج نمی‌دانستد.
        بلافاصله پرسیدم در انتخابات قبل به چه کسی رای داده‌اید. از پاسخش متوجه شدم گرایش سیاسی‌اش هم با من همسو نیست، اما از آنجا که گفت خیلی اهل سیاست نیست، با مشورت با بعضی از دوستانم به این نتیجه رسیدم که خیلی با تحقیق رای نداده! البته شاید این نتیجه‌ای بود که دلم می‌خواست بگیرم. شاید اگر بعدها در فضای سیاسی اتفاقاتی نمی‌افتاد که خیلی‌ها تغییر موضع بدهند و سمت و سوهای سیاسی پررنگ‌تر بشود، کوتاه آمدن آن روز من آنقدرها برایم مهم نمی‌شد. البته نمی‌شود درباره آینده افراد قضاوت کرد، هر چند جمع همه خواسته‌ها هم در یک فرد تقریبا محال است.

         

        volume33_22.jpg
        جلسه اول با بیان موارد دیگری مثل سیگار نکشیدن، رعایت بهداشت و محل زندگی و... تمام شد. آدرس و شماره تلفنش را برای انجام تحقیق روی برگه‌ای با خط خوش نوشت. خانواده‌ها هم که در این فرصت کلی نقطه اشتراک با هم پیدا کرده بودند و صحبتشان گل انداخته بود، کم و بیش در جریان مثبت بودن گفتگو قرار گرفتند.
        وقتی رفتند، در اتاقم را بستم و از شدت ذوق بی‌اختیار چرخی زدم؛ چرخی بی‌سابقه و به یادماندنی. از اینکه در بیشتر موارد هم‌فکر بودیم و مهم‌تر آنکه به اصطلاح به دلم نشسته بود، واقعا هیجان زده بودم.
        روز بعد مادرش تماس گرفت و قرار جلسه بعدی را گذاشتند. در این فاصله هم ما تحقیقات مختصری از دانشگاه و همسایه‌هاشان انجام دادیم. جلسه بعد هم در خانه برگزار شد، گفت سوال خاصی ندارد و آمده که به سوالات من پاسخ بدهد. با این حرف و عبارات دیگر که نشانه ابراز علاقه‌ای همراه با حجب و حیا بود، سعی می‌کرد بگوید که کاملا مرا پسندیده است.
        پرسیدم: «نظرتون درباره مدیریت اقتصادی خونه چیه؟» گفت: «مدیریت اقتصادی با شما، قبول می‌کنید؟»
        با لبخندی رضایتم را بیان کردم و درباره فواید آگاه بودن زن از حساب مالی همسر کمی صحبت کردم. او هم درباره پس‌انداز و شرایط مالی‌اش کمی توضیح داد. درباره خساستش پرسیدم که گفت اصلا خودش را آدم خسیسی نمی‌داند. درباره هدیه دادن و حدیث پیامبر و اینکه کمال پول در هدیه و انفاق است، صحبت کردم.
        به پیشنهاد من درباره شیوه تربیت فرزند کمی صحبت کردیم که نتیجه‌اش باز هم رضایت‌بخش بود. درباره کمک کردن در کارهای خانه پرسیدم، گفت که همه کارهای شخصی‌اش را خودش انجام می‌دهد، راست گفت؛ اما توجه نکردم که این جواب ربطی به سوال من ندارد! شستشو و اتوی لباس و سایر کارهای شخصی کمک در کارهای منزل به حساب نمی‌آید و بعدها متوجه شدم کمک اندک او شاید آنچه در ذهن آن‌روز من بود نیست.
        قرار گذاشتیم بنا را بر عمل به دستورات اسلام بگذاریم؛ اما سوال کردم اگر روزی دچار اختلاف سلیقه شدیم به خواسته من عمل کنیم یا شما؟ گفت چون روحیه خانم‌ها حساس‌تر است، سعی می‌کنم اگر خواسته منطقی باشد با آن مخالفت نکنم. گفتم یعنی حرف آخر را من بزنم؟ با لبخند گفت: «من شما را قبول دارم.»
        درباره تنها رفتن به مهمانی و منزل پدری‌اش هم صحبت کردیم و گفتم تمایل ندارم مگر در مواقع ضروری و برای رفع نیاز بدون من جایی برود. با توضیح و مقدمه‌چینی درباره احترام به پدر و مادرها و تلاش برای رابطه عاطفی و صمیمی پرسیدم: «اگر خدای ناکرده با درصد احتمال کم، اختلافی بین من و خانواده‌تان به وجود بیاید چطور رفتار می‌کنید؟» با شوخ طبعی از پاسخ دادن طفره رفت و گفت از صحبت‌هایی که کردید مشخص است که خودتان می‌دانید باید چطور رفتار کنید. گفتم: «شما چه کار می‌کنید؟» سعی کرد خیلی وارد بحث نشود، اما اجمالا به رفع سوءتفاهم و حمایت اشاره کرد. البته توقع هم نداشتم که مثل یکی از خواستگارهای دوستم پاسخ نسنجیده و کودکانه بدهد و بگوید: «خب معلومه طرف شما رو می‌گیرم!»
        من با توجه به طولانی شدن گفتگو صحبت را تمام کردم، به ساعتش نگاه کرد و گفت: «اینجا وقت چقدر زود می‌گذره!» به حساب پررویی نگذاشتم؛ اتفاقا ناخواسته با بعضی از خواستگارهایم مقایسه‌اش کردم که مدام به ساعت نگاه می‌کردند که مبادا دیرشان بشود! این را به حساب گرم و صمیمی بودن (که بسیار برایم مهم بود) و توانایی ابراز علاقه‌اش گذاشتم. اما حس نمی‌کردم که چرب‌زبانی می‌کند، چون اصلا به مدل شخصیتش نمی‌آمد که چنین آدمی باشد. ضمنا جلسه اول هم خیلی جدی و رسمی صحبت می‌کرد. ولی حالا کار را تمام شده می‌دانست، برای همین به شرط و شروط بزرگترها اشاره کردم و گفتم هنوز چیزی معلوم نیست، گفت هرچه را از ته دل بخواهد خدا به او عطا می‌کند و حاضر است همه شرط‌های معقول را بپذیرد، واقعا هم همینطور شد.
        آن جلسه هم تمام شد؛ شماره چند نفر از دوستان نزدیکش را داد که شوهر خواهرم با آنها صحبت کند. باورم نمی‌شد سوالی نداشته باشم و قبل از آشنایی بیشتر تا این اندازه به جواب مثبت یقین داشته باشم. هرچند شاید اگر سوالات بیشتری هم می‌پرسیدم به ریزه‌کاری‌های اخلاقی که فقط در زندگی زیر یک سقف مشخص می‌شود پی نمی‌بردم. شروع ما خیلی خواستنی و هیجان‌انگیز بود، پر از حس شکر بودم و این نعمت را نتیجه حسن‌ظن به خدا می‌دانستم، اما کم‌کم متوجه شدم چند مورد از صحبت‌هایی هم که در خواستگاری مطرح شد در زندگی آن گونه‌ای نبود که ابتدا گمان می‌کردم، مثلا تعریف من از انفاق تفاوت قابل‌توجه‌، با تعریف او داشت. همین‌طور کمک در خانه که در آن دقیق نشدم، درباره مهمانی هم همین‌طور؛ او گفت که خانواده‌اش زیاد مهمان دارند، اما نمی‌دانست که در زندگی مستقل، خودش بیشتر تمایل به مطالعه و کار خواهد داشت و یا دیدار خانواده‌های جدید و ناآشنا! حتی تعریف ما از کم و زیاد مهمانی هم با هم فرق داشت. درباره اسراف صحبت کردیم، اما باز هم مقیاس سنجش ما با هم یکی نبود. گویا این عدم‌شفافیت‌ها در پاسخ به بعضی سوالات خواستگاری امری شایع بود که در میان صحبت‌های دوستان و هم‌سن و سالانم هم زیاد به چشم می‌خورد:
        دوستم مریم درباره همه چیز در جلسه خواستگاری صحبت کرده بود، اما به ذهنش نرسیده بود شرط کند که همسرش در صورت بروز اختلاف و ناراحتی، یک هفته نباید به خانه مادرش برود و آنجا بماند! راضیه گمان نمی‌کرد پذیرفتن نزدیکی منزلشان به منزل مادر همسرش به مسئله مهم زندگی‌‌اش تبدیل شود، سحر هم فکر نمی‌کرد خوشحالی‌اش از اینکه خانواده همسرش در شهر دیگری زندگی می‌کنند و رفت و آمد خود و همسرش تا این حد برایشان مسئله بسازد. حامد اگر می‌دانست موافقت با ادامه تحصیل همسرش در مقطع دکترا تا این حد زندگی را برایش مختل کند، شاید با احتیاط بیشتری قول می‌داد، سعید روز اول از بیان حسادت‌های زنانه همسرش احساس خوبی داشت، اما گمان نمی‌کرد افراط او تا حد بیماری پیش برود! مهرداد که با آزادی‌های قبل از ازدواج همسرش و ادامه رابطه با دوستانش موافقت کرده بود، گمان نمی‌کرد همسرش به مسافرت‌های چند روزه بدون او برود و نیمه شب به خانه برسد! نسرین درباره تأخیر در بچه‌دار شدن تا مهیا شدن شرایط و آمادگی روحی با همسرش به توافق رسیده بودند، اما گمان نمی‌کرد این آمادگی ۶ سال طول کشیده و انگیزه‌اش را برای ادامه زندگی از بین ببرد. فاطمه و همسرش که سال‌ها زندگی آرامی داشتند، گمان نمی‌کردند  بر سر اختلاف در روش تربیت فرزند رابطه‌شان به سردی بگراید. نازنین و همسرش فکر نمی‌کردند دعواهای مفصلشان بر سر کم و زیاد بودن تعداد دفعاتی که به منزل پدریشان رفته‌اند گاه و بیگاه همسایه‌ها را بیازارد. وقتی ندا به خواستگار تحصیل کرده‌اش که بیکار بود جواب مثبت داد، گمان می‌کرد به جوان سالمی که تاکنون به دنبال ادامه تحصیل بوده فرصت داده و گمان نمی‌کرد او اصلا اهل سخت‌کوشی و تحمل سختی‌های کار نباشد و گاه و بیگاه بیکار بشود. شیرین که جلسه اول خواستگاری از نیاوردن گل حس کرد طرف مقابلش خسیس است سعی کرد با توضیح‌ها خود را قانع کند که اینگونه نیست، اما بعد از سال‌ها زندگی هنوز مضیقه‌هایی که با هزینه کم قابل تهیه هستند و مخالفت همسرش با هدیه و بعضی چیزها آزارش می‌دهد.
        شاید بسیاری از حرف‌هایی که در جلسات خواستگاری مطرح می‌شود آن حرف‌های خوبی است که دو طرف شنیده‌اند؛ در واقع «من»‌های آرمانی را به هم معرفی می‌کنند، نه خود واقعی‌شان را. گاهی حتی شناختشان از خود شناخت دقیقی نیست و قصد فریب هم ندارند؛ گاهی تصمیم می‌گیرند که از این به بعد خصوصیاتی داشته باشند و آن را به عنوان تمایلاتشان مطرح می‌کنند، بدون آنکه بگویند خودشان هم تاکنون آن را رعایت نمی‌کرده‌اند! این مسئله موجب می‌شود شخص پس از مواجه شدن با ضعف‌های طرف مقابل، دچار سرخوردگی شود.
        گاهی هم در همان آشنایی‌های ابتدایی دو طرف اختلاف‌ها را می‌بینند، اما به دلیل فشار قبل از ازدواج خصوصا بر روی دختران و یا دشواری یافتن کسی که نقاط مشترک زیادی با آنها داشته باشد از اختلاف‌ها چشم‌پوشی می‌کنند و چون معمولا تجربه‌ای از زندگی مشترک ندارند نمی‌شود گفت کدام این اختلاف‌ها در آینده پررنگ‌تر شده و به گره کور تبدیل می‌شوند. تعصب‌های بی‌مورد خانواده‌ها و دل بستن قبل از شناخت کافی نباید موجب شود که آشنایی‌های قبل از ازدواج سطحی و شتاب‌زده اتفاق بیفتد. به هر حال هر چقدر هم در خواستگاری و آشنایی‌های بعد از آن سعی در شناخت ریزه‌کاری‌های شخصیتی طرف مقابل داشته باشیم، آنچه کشتی زندگی را به ساحل نجات می‌رساند «کسب مهارت زندگی مشترک» است؛ چیزی که متاسفانه کمتر به آن پرداخته‌ایم، اما کتاب‌های زیادی درباره آن نوشته شده است. دختر و پسر جوان بدون کسب مهارت، بدون آموختن الفبای مذاکره، بدون عادت به ایثار و گذشت بجا، بدون در نظر گرفتن جایگاهی که دین برای هر کدام در نظر گرفته و بدون دانستن اخلاق همسری وارد زندگی می‌شوند و هر کدام مراقب هستند که مبادا حقی از ایشان ضایع گردد. اما کسی به این فکر نمی‌کند که مبادا حق همسرش را ضایع گرداند. به هر حال ازدواج اتفاق مهمی است که غیر از توکل، باید در آن بسیار دقت کرد؛ اما در حد اعتدال، نه چشم بستن که تن دادن به زندگی پرتنش را به دنبال داشته باشد و نه سخت‌گیری و بالا رفتن سن و تنهایی.
         

         


        3 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. نامشخص
                ۱۷ شهریور ۹۱
                ۰۱:۵۴
          1.  
            جالب بود، جانا سخن از زبان ما میگویی....
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. نامشخص
                ۲۱ شهریور ۹۲
                ۱۵:۵۷
          1.  
            توی صحبت های شما جای گذشت و فداکاری و تفسیر این روایت که جهاد زن شوهرداری است را پیدا نکردم! اگر قرار است همه چیز طرف مقابل همانی باشد که خواسته ماست پس چه جای جهاد و مبارزه با نفس؟
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. مهربان
                ۰۱ اسفند ۹۲
                ۱۴:۱۳
          1.  
            شوهر داری خوب و ایثار و گذشت مال بعد از انتخاب همسره ؛ اینها مال قبلشه که باید چشمها رو باز کرد و به نظرم خیلی هم خوب نتونسته مو رو از ماست بکشه. منظورم این نیست که کمال گرا باشه ولی حداقل باید بدونه که قراره با چه مدل اخلاقی با چه کاستی هایی زندگی کنه.
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷