2031
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. توران ولی‌مراد
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۳)
            تعداد بازدید: 2031
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        یادداشت اختصاصی از توران ولی‌مراد

        [این یادداشت در پاسخ به دعوت مجله اینترنتی دخت‌ایران از فعالان حوزه زنان نوشته شده و لزوما انعکاس دهنده دیدگاه دخت‌ایران نمی‌باشد.]

        از صبح اول وقت اوضاع بند با روزهای دیگر تفاوت داشت. زمستان ۸۸ بود و من هم زندانی اتاق ششم بند مالی اوین. مالی‌ها یعنی مجرمین ولی من نه دزد بودم و نه چک بی‌محل داشتم و نه اختلاسی کرده بودم اما تحویل بند عمومی زنان اوین داده شده بودم. طبقه بالا مالی‌ها بودند که به زبان زندان می‌شود دزدی و اختلاس و کلاه‌برداری. قتلی‌ها هم در همین طبقه بودند و طبقه پایین زندانی‌های به جرم خانه‌های فساد و مواد مخدری‌ها بودند. امورات طبقه بالا و پایین با هم بود از راهروهای مشترک و دفتر و امورات اداری گرفته تا فروشگاه و هواخوری و حیاط مشترکی که باید لباس‌هایمان را پهن می‌کردیم که خشک شود.


        داخل بند، به ما می‌گفتند سیاسی‌ها، یعنی زندانی‌هایی که اتهام‌هایی مثل هم داشتند که پشت هم ردیف می‌شد، از جمله همان اقدام علیه امنیت ملی و تشویش اذهان عمومی و غیره. هرچه بود مالی نبود. خدا را شکر که ما را تحویل طبقه بالا داده بودند نه پایین. اتاق‌های بند همه و از جمله اتاق ششم تعدادی تخت سه طبقه داشت که خوب قدیمی‌ترها هر کدام تخت خودشان را داشتند. ما اضافه‌های خارج از سرویس، شده بودیم «کف خواب». هفت، هشت نفر بودیم که گاهی به دوازده هم می‌رسید. پتو سربازی‌ها را می‌انداختیم و همه ردیف کنار هم می‌خوابیدیم. در اتاق ششم دو نفر به جرم قتل بودند، که جای خوابشان بالای سر ما بود. در میان «کف خواب»ها، روزنامه‌نگار و دانشجوهای مقاطع مختلف رشته‌های متفاوت از دانشگاه‌های مختلف بودند و البته مالی‌های تازه وارد. حکایت اتاق دیگر هم کمابیش همین بود.


        آن روز از اول صبح در بند جنب و جوش بود. به سرعت دستشویی‌ها شسته شده بودند و راهروها تمیز شده بود و فرمان رسید که زود زود. منظور زود بلند شدن از جا بود و جمع و مرتب کردن جای خواب و خوردن صبحانه و جمع کردن و تمیز و جارو کردن اتاق. همه چیز باید خیلی زود تمیز و شسته و رفته می‌شد. ما «کف خواب»ها روزها باید زودتر از بقیه بلند می‌شدیم و جایمان را جمع می‌کردیم تا بتوانند صبحانه بخورند.


        پرس و جوی زیادی لازم نبود. قدیمی‌ترها گفتند، بازدیدکننده داریم. عجیب‌تر از هر چیز فروشگاه بند بود (پنجره‌ای که رو به بند باز می‌شود و یک اتاقک پشتش که انبار است و اسم این مجموعه شده فروشگاه) که حوالی ساعت ده به زور باز می‌شد با یک صف طولانی در مقابلش. آن روز از اول صبح باز بود بدون این که صفی در مقابلش باشد. فروشگاه و تهیه مایحتاج خودش حکایتی داشت. ایستادن در صف از صبح زود تا شاید سر ظهر قبل از بسته شدن پنجره بتوانی چند قلم جنس مورد نیازت را بخری. هرچه لازم داری که نه، بلکه هرچه موجود است. کارت تلفن در صدر لیست خرید است که وقتی نوبت به تو برسد بگویند تمام شده. دفتری برای نوشتن ضروری‌ترین مایحتاج من بود که هرگز نبود. ایستادن در صف یک طرف و شنیدن امر و نهی از هر زندانی دیگر که خودش را رئیس بداند، و تا دیدن همه آنها که خارج از صف به هر دلیلی بیایند و خریدشان را بکنند بروند طرف دیگر. تازه قضیه فقط این نیست، کارت خریدت را هم باید بدهی و رمز کارتت را که این حکایت خودش را دارد. من که وقتی کارتم را چک کردم دو برابر مبلغ خرید از کارتم پول کسر شده بود. مگر اداره بندها به دست کیست؟ کسانی که به اسم وکیل بند، مسئول فروشگاه، نماینده اتاق، مسئول تلفن و غیره هستند همه خودشان از زندانی‌هایی بند مالی می‌باشند.

        لازم نبود خیلی فکر کنم بازدیدکننده‌ها چه کسانی هستند و از کدام مرکز می‌آیند و این بازدیدها به چه دلیلی باید باشد. شب قبلش زندانی‌ها به همت بعضی از بچه‌های سیاسی جمع شده بودند تا روز جهانی زن را جشن بگیرند. صبحش بچه‌ها از فروشگاه چند تا کیک و آب‌میوه خریده بودند که این می‌شد پذیرایی جشن. بعد از شام هم در اتاق ما جمع شدند، چراکه سیاسی‌های اتاق ما بیشتر از بقیه اتاق‌ها بود.


        یک متن کوتاه که یکی از زندانی‌ها خواند و جز بچه‌های سیاسی بقیه حوصله شنیدنش را نداشتند. بعد هم خوردن کیک و آب میوه و مراسم آواز خواندن و زدن پشت قابلمه تا بعضی‌ها بلند شوند و آن وسط خودشان را به اسم رقصیدن تکان دهند. ضبط و دستگاه پخش هم در پایان مراسم شادی زندانی‌ها را تکمیل کرد.


        بگذریم از این که بعد از خواندن مقاله و کیک‌هایی که تعارف شد، در خلوت خودم گوشه اتاق رو به دیوار به سمت قبله چادر به صورت کشیده و ایستادم به نماز و به حال خودم اشک ریختم که خدایا روزگار ما جماعت را که می‌بینی؟! خدایا می‌بینی که بیشتر از سی سال برای چه ایستادیم و الآن کجاییم؟! بازهم بگذریم کسی که متن را خوانده بود احضار شد برای رفتن به انفرادی. متنی که کلا تاریخچه ۸ مارس و اعتراض زنان کارگر کارخانه و تظاهرات آنها و آغاز روز جهانی زن را می‌گفت.


        آن روز بعد از این که فهمیدم خبر از بازدید است، پرس و جو کردم که معمولا چه کسانی می‌آیند و از این آمدن‌ها چه بهره‌ها می‌شد برد. بهترین پیشنهاد دادن نامه بود. اعتراض من در اساس به بازداشتم بود. دلیلش هم این بود که نه سندی به من نشان داده شده بود به جرمی که من را محکوم کند و نه توضیحی داده شده بود. بازجویی و پاسخ داده به سوالات و بعد هم اتهامات. بعد هم برگی که می‌گفت اتهام را تفهیم کرده اگرچه من اتهام را قبول نکرده بودم و سندی هم بر اتهام من داده نشده بود. آن رد کردن اتهام که شنیده نشده بود ولی می‌توانستم به بازداشتم اعتراض داشته باشم چراکه آخرین برگه‌ای که امضا کردم قرار کفالت بود و نه بازداشت. می‌توانستم معترض باشم به بازداشت و به زندگی در میان مجرمین مالی و فساد اخلاق و مواد مخدر و نیز به این بلاتکلیفی که بدون توضیح ادامه داشت. خانواده هم که می‌آمدند برای دادن کفالت به داخل اوین راهی نداشتند. به این ترتیب کفالت تبدیل شده بود به بازداشت.


        باید همین حرف‌ها را می‌نوشتم و آن را به دست کسانی که برای ملاقات می‌آمدند می‌دادم. نوشتن باید روی کاغذ باشد. کاغذ از کجا؟ از وقت ورود به دنبال کاغذ بودم که به دست آوردن آن هم حکایت خودش را داشت که باشد به وقت خودش. یک برگه برداشتم و نپذیرفتن اتهام را نوشتم و خلاف قرار خودشان را که کفالت بوده و من در بازداشت. متوجه شدم این کاغذ هم قبول نیست. باید کاغذ رسمی داخل اوین باشد. قدیمی‌ترها زیر تشکشان آن کاغذ را داشتند. یکی گرفتم و همان متن را رونویسی کردم. باز گفتند این نامه رسمی نیست باید مهر اوین را داشته باشد و پایش را انگشت زده باشی. رفتن به دفتر و گرفتن مهر پای نامه یعنی پشت سر گذاشتن صفی که هر روز به دلیلی آن جا بودند.


        خبر آمد که آمدند. چند روحانی بودند با همراهان. از سازمان زندان‌ها. اتاق ما آخرین اتاق بند بود. به ما که رسیدند من به سرعت چند کلمه گفتم و گفتم این جا حرفم را نوشته‌ام. مسئول به معاون همراهش دستور داد که نامه را بگیرد. نامه را دادم و آنها رفتند. هنوز حال و هوای عادی به بند برنگشته بود که گفتند گروه دیگر می‌آیند. باز از همان کاغذهای زیر تشک یکی دیگر گرفتم. در حال بازنویسی بودم که گروه بعدی آمدند. وقتی برای گرفتن مهر و انگشت زدن نبود. خیلی زود دیدم گروه بازدیدکننده خانم بودند. به اتاق ما که رسیدند. بلند شدم تا ببینمشان. در چارچوب در اتاق دیدمشان. چهره‌های آشنا. بعد از برنامه «اردی‌بهشت» و به خصوص موضع‌گیری و برخورد مرکز امور زنان و خانواده ریاست جمهوری، به نظر می‌آمد آدم ناشناخته‌ای برای آنها نبودم.


        جالب توجه این بود که مسئول روابط عمومی مرکز بود که بعد از دیده بوسی از من سوال کرد که آیا من هم برای ملاقات آن جا هستم؟ با رفتن مسئول قبلی مرکز و آمدن مسئول جدید و معاون‌های جدید پرس و جو در میان بازدیدکنندگان در مورد این که من که هستم و جواب‌های کوتاه «اردی‌بهشت» و باز این که «اردی‌بهشت» چه هست رد و بدل شد. خلاصه‌ای از اعتراضم را برای مسئول روابط عمومی مرکز گفتم و نامه را به دستش دادم. همان نامه روی برگه معمولی. نامه را از دستم گرفت. در همین لحظه خانمی که در کنارش بود بلافاصله گفت مگر نگفته‌اند نامه نگیرید. ولی او که نامه را از دست من گرفته بود حرف او را نشنیده گرفت و آن را در کیف خودش جا داد. بعد شنیدم قبل از ورود به بند از آنها قول گرفته بودند که نامه‌ای از زندانیان نگیرند.


        باز بعدها فهمیدم که همان روز ظهر مسئول روابط عمومی که به مرکز باز می‌گردد نامه را به خانم مجتهدزاده مسئول مرکز امور زنان و خانواده ریاست جمهوری که آماده رفتن به هیئت دولت بوده است می‌دهد. او هم نامه را در هیئت دولت به وزیر دادگستری می‌دهد و معترض که چرا نمی‌گذارید این زن همسرش را ببیند. اینها را مسئول روابط عمومی مرکز که بعد از زندان او را ملاقات کردم برایم تعریف کرد. جای تشکر دارد این همت و این اعتراض و این امانت داری او...


        آن گروه هم رفت و من هم که همان نامه را روی برگ رسمی زندان نوشته بودم آن را به دفتر بردم و بعد از مهر و امضا و انگشت خطاب به مسئول زندان فرستادم. قابل توجه این که در پایان‌نامه‌ام قبل از امضا نوشته بودم «خداوند که شاهد است خود حاکم و قاضی و بهترین وکیل است» خانمی از دفتر زندان که نامه را از من می‌گرفت خواست که این نوشته را خط بزنم. گفت که برای خودت می‌گویم و این جمله حساسیت برانگیز است.


        این شد که آن روز سه نامه دادم و یک نامه هم خانواده از بیرون به یکی از مسولین قضایی داد. نمی‌دانم کدامش پیام من را به گوش چه کسی رساند. نمی‌دانم آیا اصلا اثری داشت یا نه ولی به گمان من بازدیدهای ۸ مارس و روز جهانی زن و نامه‌ها کار خودش را کرد. روز بعد با خانواده تماس گرفته بودند که برای انجام کارهای اداری مراجعه کنند.


        سال‌هاست که مانده‌اند که روز جهانی زن را بزرگداشت داشته باشیم یا نه. مراسم داشته باشیم یا نه. بنویسیم یا نه. نشست داشته باشیم یا نه. مراسم بگیرند یا نه. شک داشته باشند. روز جهانی زن، روز جهانی زن است فارغ از این که ما بپذیریم یا نه. حرفش را بزنیم یا نه. روز جهانی زن روزی است به نام رفع مشکلات زنان و رفع تبعیض‌ها علیه زنان. قراردادی است با آغازی معنادار و تداومی معنادارتر. هم تاریخ است و هم حال. چه بخواهند و چه نخواهند. کسی که همراه باشد تلاش خودش را کرده در جهت دفع ظلم و برقراری عدالت کسی هم که می‌خواهد مخالفت کند کارش مخالفت است. برای من هم که ۸ مارس و روز جهانی زن کار خودش را کرد.
         


        3 نظر | ارسال نظر

          1.  
            سلام,این داستان واقعی بود؟ چون من این دوست ومجری عزیز را می شناسم. البته نویسنده هم هستند.
           
          0
           
          0
          1.  
            سلام,این داستان واقعی بود؟ چون من این دوست ومجری عزیز را می شناسم. البته نویسنده هم هستند.
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. نامشخص
                ۱۳ آبان ۹۲
                ۲۳:۰۸
          1.  
            وقتی نویسنده یادداشت خودشون هستن، طبیعتا مطلب هم باید واقعی باشه.
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷